سه شنبه، 20 بهمنماه 1388
سفرنامه7-کلن

اونروز قرار شد بريم کلن. البرز عزيزم زحمت بردن و راهنمايي رو کشيد. دم کليسا هم با زال قرار داشتم.
به قول زال ديدم راست ميگه، آدم حيفه تا آلمان بياد بعد کلن رو نبينه.
وقتي کليساي دُم(درست گفتم) رو ديدم به راستي نفس تو سينه ام حبس شد. تا اونروز کليسا زياد ديده بودم حتي معروف مثل نُتردام ولي هيچ کدوم چنين تاثيري روم نداشتن. کلمه بي نظير براي سبک معماري اين کليسا کمه.
داخل شديم. تاحالا داخل يک کليسا رو هم از نزديک نديده بودم. آقايون بايد کلاه از سر بر ميداشتن وگرنه خادم کليسا تذکر ميداد. جايي بود براي نيايش و روشن کردن شمع. شنيده بود هرکسي براي بار اول وارد کليسايي بشه و شمع روشن کنه، نيتش برآورده ميشه... پس به نيت برگشت سلامتيم يه شمع روشن کردم....


دوستان عزيزي که ام اس دارند و خارج از کشورند و وبلاگ هم دارند. دوستي براي تحقيقش به کمک شما نياز داره اگه موافق همکاري هستيد لطفا توي اين پست کامنت بذاريد تا باهاتون تماس بگيره.


دوشنبه، 19 بهمنماه 1388
سفرنامه6- پسرخاله

فرداي روزي که برگشتم آلمان براي دوستم اس ام اس زدم که نظرم عوض شد ميام اسپانيا، منتظرم باش.
ديدن پسرخاله ام عالي بود و شايد پررنگترين سوغات سفرم. کلي حال کردم که از آمريکا کوبيده بود آمده بود ما رو ببينه اونم فقط واسه سه روز. اين اختلاف ساعتها ديوونه کننده ست. مي خواست که به هر ضرب و زوري هست بيدار نگه اش داريم تا سر ساعت درست و شب ما، بخوابه. حاضر نبوديم حتي يک دقيقه هم از هم جدا شيم. راحت بودم در مقابل کسي که اين وضعيت اسفبار ِ جسميم رو ميديد. راحت روي واکرم ميشستم که تو خونه ببرتم اين طرف و اون طرف و شرمنده هيچ چيز نبودم. حرف زديم و حرف زديم. از خودم و حالم و ايران. مثل گرسنه ايي بود که مي خواست بدونه، هرچه بيشتر و بيشتر از ايران و وقايع بعد انتخابات..
.
.
.
دنباله حذف شد.(امید)



یکشنبه، 18 بهمنماه 1388
سفرنامه5-برگشت به آلمان

طبق برنامه ريزي قبلي بايد برمي گشتم آلمان.قراربود پسرخاله ام بياد اونجا و من بعد 32 سال ببينمش. خيلي هيجان انگيز بود. پروازم از فرودگاهي به قول خودشون اوقلي و به زبون ما اورلي بود. چيز جالبي که اونجا وجود داشت اين بود که تو پارکينگش يه محل پارک کم توانان وجود داشت با يه تلفن تعبيه شده . اونجا پارک ميکردي بعد زنگ ميزدي و اعلام ورود و درخواست کمک ميکردي و بعد مي اومدن براي حمل خودت و چمدونات!
قرار بود با يه ايرلاين خارجي سفر کنم و تنها بدون ديلماج! بعد سفر باعث خوشوقتي ام بود که کاملا از پس کارهام براومدم و بدون اينکه به مشکلي برخورد کنم اومدم تا آلمان باوجوديکه بخاطر وضعيت خاصم مجبور بودم با افراد مختلف برخورد کنم و خودم رو توضيح بدم.
قبل پرواز، همسفرم گفت من قصد دارم برم اسپانيا اونم زميني، مي آيي؟ گفتم نه. گفت باشه در هر صورت بليط برگشت داري اگه نظرت عوض شد خبرم کن.

نظرم در مورد پاريس: من از پاريس خوشم نيومد يعني راستش رو بخواي بعنوان عروس شهرهاي اروپا قبولش ندارم. همه چيز درش تکراري...کليسا و مجسمه و باز هم کليسا و مجسمه. وقتي پاريس رو ديدم بر اين باور رسيدم که چرا ميگن اصفهان نصف جهان.
آرزو ندارم دوباره برگردم پاريس فکر مي کنم همون چندروز براي ديدنش کافي بود و شهري بود مثل تمام شهرهايي که تا حالا نديدي. هيچ وقت يادم نميره که روز سوم سفرم چه گريه ايي ميکردم و آرزو داشتم چشم باز کنم و ببينم تهرانم پيش دوستانم.


شنبه، 17 بهمنماه 1388
سفرنامه4-سن

براي اون روز دوتا برنامه مي تونستم داشته باشم. يا مي رفتم ميدون کونکرد( درست گفتم؟) و سوار چرخ وفلک مستقر در ميدون ميشدم و پاريس رو از اون بالا نگاه ميکردم يا مي رفتم کنار اسکله رود سن و سوار قايقهاي توريستي ميشدم که رودخونه رو طي مي کردن. برنامه دوم رو انتخاب کردم.
وقتي از ماشين پياده شدم و خواستم رمپ ِ متصل به اسکله رو برم بالا يه آقاي فرانسوي پيشنهاد کمک داد و منم با خوشحالي قبول کردم. هولم داد و بعد اون با سرعت رفتم به سمت منتهي اليه اسکله حالا تو حالت من داشتم بدون اينکه به پشتم نگاه کنم که ببينم اصن مردک زبون نفهم!! هنوز هستش يا نه مرتب مي گفتم "مقسي موسيو!!!" داشتم با سرعت به انتهاي مسير و آب نزديک ميشدم که يهو صداي فريادي شنيدم که مي گفت " ويلي ترمز کن" ناخودآگاه دستم رفت سمت چرخها و درحاليکه ناخنهام چرق چرق بخاطر ترمز شديد تو اون سرعت بالا شکست، نيم متري محل پرتگاه ترمز گرفتم.
ديدن قيافه سفيد شده از ترس همراهم بعد به خير گذشتن ماجرا ديدني بود. نگو مردتيکه احمق با همون شدت و زوري که زده ويلچر رو از روي رمپ رد کنه به ويلچر هل وارد کرده و بعدم ولش کرده به امان خدا. منم که پشتم رو چک نکرده بودم به خيال اين بودم که هنوز داره هولم ميده!!و اون فاصله کم رو داشتم به سرعت به سمت آب مي رفتم. تو عکس فاصله ماشين تا آب و محل ترمز گرفتن من که جلوتر از توي عکسه و ارتفاع محل سقوط احتمالي، معلومه.
بعد پايان ماجرا همراهم مي گفت ولي اگه مي افتادي چه غرامتي مي گرفتيما!!! ميليوني!! هر شب جمعه واست خيرات ميداديم! گفتم باز به کَرَم تو که يه خيراتي مي دادي و پول و نمي خوردي يه آبم روش.


وقتي سفر دريايي مون رو به آخر بود خانم راهنما يه چيزي با اين مضمون گفت که روايته وقتي از زير اين پل رد ميشين بايد نفر جلويي تون رو ببوسيد!!! و آرزو کنيد باز هم برگرديد پاريس( يه همچين چيزي). برق از سه فازم پريد گفتم اگه اين پسر پشت سريم زبون حاليش بشه و بخواد مسئله رو جدي بگيره ميزنم زير گوشش!!!! تا جنم پرشيايي بهش ثابت شه


پنجشنبه، 15 بهمنماه 1388
در حاشیه لوور

نمیشه با یه پست از لوور گذشت.چیزی که برام جالب بود این بود که راهنمای دگمه های اسانسور تویه لوور یا فرودگاه، تصویری بود و اگه سواد نداشتی یا زبون بلد نبودی از روی شکلها می تونستی تشخیص بدی باید کدوم دگمه رو فشار بدی.


ظاهرا اون قرصي که دکتر براي حنجره ام و صدام داده بود بهم ساخته و اون زوري که ميزدم صحبت کنم رو الان مجبور نيستم اعمال کنم البته صدام هنوز خش داره ولي خيلي مهم نيست، مهم اينه که با مصرف حدودا 3 تا قرص مزبور اثرش گذاشته شده پس ميشه بهش اميد داشت.

دوستان راست ميگن، طبيعيه که الان حالم بد باشه. حدااقلش اينه که از يک هواي پاک اومدم تو آلودگي و بدن من هم که طبيعي نيست، واکنش نشون داده باضافه اينکه حدود 4000 کيلومتر رو با ماشين رفتن شوخي نيست و حتي شايد از پس يک آدم سالم هم برنياد چه برسه به من با توانايي هاي بدني و تو اين سفر يک ماهه من اصن استراحت نداشتم و از فرداي رسيدنم گشتن شهرها و کشورها شروع شد و من يک جاي ثابت مستقر نبودم که بخوام استراحت داشته باشم.
هنوز به روند عادي زندگي برنگشتم و راحت نمي نويسم و بلاگ آپ نمي کنم و به شدت تنبليم مي ياد.

در مورد اين قرص جديد تو صداي آمريکا دکتر بهروان صحبت کرده و گفته در سال 4 يا 5 تا قرص بايد مصرف شه ولي من وقتي از دکترم خواستم بگه چندتا سفارش بدم گفت فعلا 50 تا!!!! يعني با توجه به حرف دکتر بهروان قصد کشتنم رو داره؟اسم قرص AMPYRA است اگه کسي چيزي در موردش به فارسي سرچ کرد به منم بگه لطفا.


اگه تو این مدت کسی چیزی یا درخواستی داشته لطفا دوباره تکرار کنه.