یک نامه۱

تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیزترین ها گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد

ویولت عزیز سلام
راستش خیلی وقت نیست که با وبلاگ زیبات آشنا شدم.چیزی حدود ۳ روزه که تقریبا نصف آرشیو رو خوندم.خیلی خیلی از روحیه ی بالات و حس والات لذت بردم. بعد به این نتیجه رسیدم که خدا وقتی بیماری رو به یکی از بنده هاش میده ؛ همراهش صبر و روحیه ی بالا و کسی مثل امیـــد رو بهش هدیه میده.
با وبلاگت از طریق وبلاگ نوشی عزیز آشنا شدم.و بعد از اون با توجه به زتدگی گذشته ام و نقش ام_اس کنجکاو خوندن شدم.چیزی که منو خیلی مشتاق به خوندن بقیه ی نوشته هات کرد صبر و تحمل بالات، روحیه ی عالیت، نگاه خیلی زیبات به زندگی و صحبت کردن از مشکلاتت به راحتی بود.
حتی وقتی از دردهات نوشته بودی به هیچ وجه حس نا امیدی همراه با آه و ناله بهم منتقل نشد.بلکه فهمیدم بعضی آدم ها می تونن چقدر خوب با مشکلاتشون کنار بیاین به طوریکه بتونن به راحتی در موردش بنویسن و حتی بارها بخوننش.(گرچه که تمام این ها با گذروندن مراحل سختی همراه بوده که من و امثال من ندیدیم).
این نامه رو فقط واسه گفتن یا بهتر بگم شکستن بغضی نوشتم که ۴ ساله مثل یه مار تو گلوم چنبره زده و گاه گاهی نیشش اشک به چشمم میاره.
اشتباه نکن.من مبتلا به ام_اس نیستم.اما ۳سال و نیم تمام لحظه لحظه با این بیماری زندگی کردم.
اونم به خاطر کسی که تمام زندگیم بود. پسری که از ۱۶ سالگی باهاش آشنا شدم.
همسایمون بود.تازه به محلمون اومده بودن.۳ سال از من بزرگتر بود. نمی دونم چی شد که عاشق هم شدیم.
البته بهتر بگم من عاشق اون .چراشو بعدا می فهمی.
یه چیزی ما رو بهم وصل می کرد.۴ ماه گذشته بود که دوستی ما وارد مرحله ی جدید شد.عمه ی علی که خیلی هم بهش وابسته بود فوت کرد.به خاطر وابستگی شدید علی با عمه اش تنها اون از رابطه ی ما خبر داشت .حدود ۴۰ روز علی اینجا نبود و واسه مراسم به شهر خودشون رفته بودند.بعد از اون ۴۰ روز وقتی علی رو دیدم فهمیدم این علی اونی نیست که ۴۰روز پیش رفت.ضعیف شده بود.حالش بد بود و نمی خواست منو ببینه.
غرور دخترانه ام رو کنار گذاشتم و رفتم پیش مادرش.مادرش زار می زد و گریه می کرد. برام عجیب بود که هیچ عکس العمل بدی نسبت به دوستی ما نشون نداد. برام گریه کرد و از بیماری اسم برد که من تا به حال اسمش رو نشنیده بودم:ام_اس
گفت علی داره می میره…با همه قطع رابطه کرده.برام عجیب بود که توی این ۴۰ روز چه اتفاقی افتاده.؟
و بعد فهمیدم که علی از سن ۱۸ سالگی مبتلا به ام_اس بوده اما نه خیلی شدید.اونقدر که منم نفهمیده بودم و به روال طبیعی زندگش آسیبی نزده.اما مرگ عمه ی عزیزش همه چیز رو دوباره به هم میریزه.حمله هاش شدید و غیر قابل تحمل می شه و بیماری ۱۰۰۰برابر بدتر از قبل بر می گرده.
شب که رفتم خونه داشتم دیوونه می شدم خودم رو مقصر می دونستم که چرا اینقدر نسبت به علی بی تفاوت بودم که نفهمیدم مریضه.
اما هر کار کردم دلم راضی نشد ازش کینه به دل بگیرم که چرا به من نگفته و بعد از اون اتفاق من شاید به اندازه ی ۱۶۰ سال پیر تر از سنم شدم.دیگه سر به هواو بازیگوش نبودم مدام تو کتابخونه ، تو اخبار های علمی و هر جا که می شد دنبال ردی از ام_اس می گشتم.زندگیم شده بود علی و ام -اس و راهی برای زندگی چقدر یواشکی به بهانه ی کلاس های مختلف رفتم پیش دکترای
مربوطه چقدر کتاب خوندم.چقدر پرس و جو کردم چقدر آدم هایی رو که مبتلا بودن ملاقات کردم….
رفتم پیش دکترش گریه کردم و ازش کمک خواستم گفتم راهی رو نشونم بده تا دوباره به زندگی برش گردونم.
چقدر رفتم پیش روانشناس چقدر…
کم کم تونستم علی رو از پیله ی تنهاییش بیرون بیارم خانواده ی اون حالا همه چیز رو می دونستنداونا با من مخالف نبودندچون بالاخره یکی پیدا شده بود که پسر دردونه شون رو وادار به قبول بعضی مسائل کنه.
شده بودم یه پا دکتر کوچولو اونقدر تحقیق کرده بودم و پرسیده بودم که دیگه خیلی چیزا رو می دونستم چون خونمون فاصله ی زیادی نداشت تقریبا همیشه پیشش بودم سعی می کردم هیچ حس ترحم یا دلسوزی بهش نداشته باشم بداخلاقی هاش رو، گریه هاش رو همه رو به جون می خریدم جلوی اون یک شیطون شاد بودم که حتی به درز دیوار هم می خندید و شبها زیر لحاف یه شکسته ی کووچولو که داشت زیر بار سنگینی خورد می شد.
۳سال و نیم اینجوری سر شداونقدر باهاش بودم و سعی می کردم بفهممش که گاهی فکر می کردم در اثر این همذات پنداری شدید خودم هم ام_اس گرفتم حمله های علی رو دیده بودم گاهی شبا کابوس می دیدم خودم هم دچار همین حمله ها شدم بعضی شبا حس می کردم بدنم خواب رفته انگار یه رشته ی نامرئی من و علی رو بهم وصل می کرد و همون درد هایی رو که اون می کشید منم حس می کردم.اما…
عاشقش بودم.حاضر بودم واسش همه کار بکنم هیچ وقت به چشم یک بیمار بهش نگاه نکردم بیرون می بردمش و با افتخار دستش رو می گرفتم تا بدونه هیچ چیز
از مردای دیگه کم نداره دیگه این علی اون علی ۳ سال پیش نبودخیلی بهتر شده بودروحیه اش هم خیلی بهتر شده بوددیگه بدون منم با دوستاش می رفت بیرون.انگار دوباره دنیا روبه من داده بودند۱۹ سالم بود که تصمیم گرفتم موضوع رو به مامانم اینا بگم گرچه که یک بوهایی برده بودند.
و… چشمت روز بد نبینه الم شنگه ای به پا شد که نگوبحث بیشتر سر بیماری علی بود تا دوستی منو اون.
خانواده ی علی به خواستگاری اومدند.برام مهم نبود که بر خلاف آرزوهام چقدر دارم زود ازدواج می کنم. اما قبول نکردند.گفتن نه!
ادامه دارد…
پیوست از خودم: من هیچ نامه ایی رو بدون اجازه نویسنده اش تو وبلاگ نمی گذارم و هیچ دخل و تصرفی هم توش ندارم حتی شکلک هم اضافه نمی کنم مگر اشتباه تایپی یا مثلا نقطه یا ویرگول اضافه داشته باشه که کم و زیاد کنم این نامه هم به نظرم نکات آموزنده خیلی داره و یه حس مشترک با خودم که شاید بعدا در موردش نوشتم.:love
پیوست: اسپشیال مَن رو از دست ندین که من به شخصه خیلی از مطالب آموزنده وبلاگش استفاده کردم.
Human rights یک بمب گوگلی است لطفا هرکی اینجا رو میخونه یه کلیک نا قابل هم روش بزنه.


نظرات شما


  1. ناشناس در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    #grin


  2. ای این ناشناس کیه که زودتر از من اومد#angry


  3. هیلا در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    بهتره اول خودی نشون بدم بعد بخونم این همه نامه رو #grin


  4. مژگان در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    #worried نمیدونم در مورد این نامه چی بگم ولی منتظرم تا بقیه اشو بخونم ! راستی این کافه نادری کجاست ؟ میشه بگی ؟ خواهش می کنم چند وقت دیگه میام تهران دوست دارم برم اونجا !


  5. سانی در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    به نویسنده نامه: بهتره ویولت رو به خانواده ات معرفی کنی تو که دیدی ام اس مرگ آور نیست عزیز بیمارای ام اس سالها مثل آدمای عادی زندگی می کنن#sick موفق باشی.
    ویولت جونم خوب کردی نامه اش گذاشتی#kiss


  6. Hana در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    ای شیطون#cry من بقیه اشو می خوام#heart


  7. ویولت جان منتظر بقیه هستم بی صبرانه.


  8. آورا در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    آدمها تجربیاتی دارن به ظاهر مشترک که آنها را به هم بیوند میده. اما در عمق هر قصه ای دنیای خاص خئذش را داره با بستی بلندیاش. ممنون که باعث میشی از زوایای و دیدگاها و تجربیات مختلف به یک بیماری و یک مشکل نگاه کنیم


  9. میترا در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    خیلی قشنگ بود.چه دختر ماهی و خوب خانواده دختر حقم دارن. به همشون باید حق داد.کاره سختیه


  10. مریم در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    با خط های اولش کلی موافقم!
    از بقیه ش هم خیلی ناراحت شدم.کاش ادامه داستان شاد باشه،کاش خوب تموم بشه…


  11. arashl در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    koshki in namaro nemikhoondam.cheghadr shabihe zendegiye maskhareye man bood.ama ye eshtebah too namash bood.ms nemikoshe.ino motmaenam.maa mesle adamaye adi zendegi mikonim va ms ham ba maa mimoone.koshki yade gozashte nemiyoftadam.


  12. ویولت در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    به آرش:
    صبر کن بقیه اش رو بخون شاید نظرت عوض شد#worried


  13. فرید در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    ویولت >>>>>>#sick


  14. آفرین به این همه استقامت


  15. آرش در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    #yawn


  16. vahidjv در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام
    #grin
    یاعلی


  17. شیرین در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    به آرش: آرش عزیز تو ام-اس داری؟ باید به روحیه عالی و نگاه بسیار دقیق و زیبای تو احسنت و آفرین گفت.#eyelash #hug ولی متاسفم که با خوتدن این نامه به یاد تلخی‌های گذشته و یا شاید هم در حال حاضر افتادی.#nottalking برات آرزوی موفقیت میکنم.#hand
    از ویولت عزیز عذر می‌خوام. اصلان نمی‌تونم وارد نظرخواهی آرش بشم. در ضمن این دخترخانم چقدر عاشقانه و با قلب پاک این مطالب را نوشته. حیف که زندگی فقط احساسات نیست.#sad


  18. arashl در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    violet khanoom manzooreto nafahmidam ke momkene dar bareye chi nazaram avaz beshe,agar manzoor marg az ms bood ke ehtemalesh kheili baeide.99 be 1 hamchin etefaghi nemiyofte.ama omidvaram ke be jenabe khastegar javabe mosbat dade bashan. va inke shirin khanoom omidvaram mano ba oon yeki arash ke hamishe khodaro shokr shade eshtebah nagerefte bashid.ishala ke hamegi movafagh bashid.


  19. پشمک در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    چی بگم غیر از #applause #applause #applause #applause #applause


  20. صبا در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    باهات قهرم.لینک من مگه چش بود که پاکش کردی؟؟؟؟#brokenheart #worried #sad #nottalking


  21. شبنم در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    منتظر بقیه اش هستم …شاد باشی ..شبنم


  22. نویسنده نامه در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام به همه
    نظرات همگی رو خوندم.منم با ویولت عزیز موافقم .صبر کنید و همه ی نامه رو بخونید و زود قضاوت نکنید.مخصوصا شما دوست عزیز:آرش
    و دیگه اینکه چیزی و که درباره ی مرگ نوشتم ، فقط نقل قولی بود از مادر علی.نه نظر شخصی خودم.
    می دونم که خیلی ها نمی تونن حدس بزنن که آخر قصه ی زندگی من چیه.
    در پایان بازم از ویولت عزی به خاطر دقت نظر و لطفش تشکر می کنم و خوشحالم از اینکه راز زندگیم رو پیش خوب کسی فاش کردم.
    امید که از این زندگی فایده های لازم رو ببرید.
    بابت پر حرفی هم شرمنده/موفق و پیروز باشید:ن#flower #flower


  23. نویسنده نامه در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام به همه
    نظرات همگی رو خوندم.منم با ویولت عزیز موافقم .صبر کنید و همه ی نامه رو بخونید و زود قضاوت نکنید.مخصوصا شما دوست عزیز:آرش
    و دیگه اینکه چیزی و که درباره ی مرگ نوشتم ، فقط نقل قولی بود از مادر علی.نه نظر شخصی خودم.
    می دونم که خیلی ها نمی تونن حدس بزنن که آخر قصه ی زندگی من چیه.
    در پایان بازم از ویولت عزی به خاطر دقت نظر و لطفش تشکر می کنم و خوشحالم از اینکه راز زندگیم رو پیش خوب کسی فاش کردم.
    امید که از این زندگی فایده های لازم رو ببرید.
    بابت پر حرفی هم شرمنده/موفق و پیروز باشید:ن#flower #flower


  24. نویسنده نامه در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام به همه
    نظرات همگی رو خوندم.منم با ویولت عزیز موافقم .صبر کنید و همه ی نامه رو بخونید و زود قضاوت نکنید.مخصوصا شما دوست عزیز:آرش
    و دیگه اینکه چیزی و که درباره ی مرگ نوشتم ، فقط نقل قولی بود از مادر علی.نه نظر شخصی خودم.
    می دونم که خیلی ها نمی تونن حدس بزنن که آخر قصه ی زندگی من چیه.
    در پایان بازم از ویولت عزی به خاطر دقت نظر و لطفش تشکر می کنم و خوشحالم از اینکه راز زندگیم رو پیش خوب کسی فاش کردم.
    امید که از این زندگی فایده های لازم رو ببرید.
    بابت پر حرفی هم شرمنده/موفق و پیروز باشید:ن#flower #flower


  25. نویسنده نامه در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام به همه
    نظرات همگی رو خوندم.منم با ویولت عزیز موافقم .صبر کنید و همه ی نامه رو بخونید و زود قضاوت نکنید.مخصوصا شما دوست عزیز:آرش
    و دیگه اینکه چیزی و که درباره ی مرگ نوشتم ، فقط نقل قولی بود از مادر علی.نه نظر شخصی خودم.
    می دونم که خیلی ها نمی تونن حدس بزنن که آخر قصه ی زندگی من چیه.
    در پایان بازم از ویولت عزی به خاطر دقت نظر و لطفش تشکر می کنم و خوشحالم از اینکه راز زندگیم رو پیش خوب کسی فاش کردم.
    امید که از این زندگی فایده های لازم رو ببرید.
    بابت پر حرفی هم شرمنده/موفق و پیروز باشید:ن#flower #flower


  26. نویسنده نامه در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام به همه
    نظرات همگی رو خوندم.منم با ویولت عزیز موافقم .صبر کنید و همه ی نامه رو بخونید و زود قضاوت نکنید.مخصوصا شما دوست عزیز:آرش
    و دیگه اینکه چیزی و که درباره ی مرگ نوشتم ، فقط نقل قولی بود از مادر علی.نه نظر شخصی خودم.
    می دونم که خیلی ها نمی تونن حدس بزنن که آخر قصه ی زندگی من چیه.
    در پایان بازم از ویولت عزی به خاطر دقت نظر و لطفش تشکر می کنم و خوشحالم از اینکه راز زندگیم رو پیش خوب کسی فاش کردم.
    امید که از این زندگی فایده های لازم رو ببرید.
    بابت پر حرفی هم شرمنده/موفق و پیروز باشید:ن#flower #flower


  27. نویسنده نامه در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام به همه
    نظرات همگی رو خوندم.منم با ویولت عزیز موافقم .صبر کنید و همه ی نامه رو بخونید و زود قضاوت نکنید.مخصوصا شما دوست عزیز:آرش
    و دیگه اینکه چیزی و که درباره ی مرگ نوشتم ، فقط نقل قولی بود از مادر علی.نه نظر شخصی خودم.
    می دونم که خیلی ها نمی تونن حدس بزنن که آخر قصه ی زندگی من چیه.
    در پایان بازم از ویولت عزی به خاطر دقت نظر و لطفش تشکر می کنم و خوشحالم از اینکه راز زندگیم رو پیش خوب کسی فاش کردم.
    امید که از این زندگی فایده های لازم رو ببرید.
    بابت پر حرفی هم شرمنده/موفق و پیروز باشید:ن#flower #flower


  28. نویسنده نامه در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام به همه
    نظرات همگی رو خوندم.منم با ویولت عزیز موافقم .صبر کنید و همه ی نامه رو بخونید و زود قضاوت نکنید.مخصوصا شما دوست عزیز:آرش
    و دیگه اینکه چیزی و که درباره ی مرگ نوشتم ، فقط نقل قولی بود از مادر علی.نه نظر شخصی خودم.
    می دونم که خیلی ها نمی تونن حدس بزنن که آخر قصه ی زندگی من چیه.
    در پایان بازم از ویولت عزی به خاطر دقت نظر و لطفش تشکر می کنم و خوشحالم از اینکه راز زندگیم رو پیش خوب کسی فاش کردم.
    امید که از این زندگی فایده های لازم رو ببرید.
    بابت پر حرفی هم شرمنده/موفق و پیروز باشید:ن#flower #flower


  29. نویسنده نامه در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام به همه
    نظرات همگی رو خوندم.منم با ویولت عزیز موافقم .صبر کنید و همه ی نامه رو بخونید و زود قضاوت نکنید.مخصوصا شما دوست عزیز:آرش
    و دیگه اینکه چیزی و که درباره ی مرگ نوشتم ، فقط نقل قولی بود از مادر علی.نه نظر شخصی خودم.
    می دونم که خیلی ها نمی تونن حدس بزنن که آخر قصه ی زندگی من چیه.
    در پایان بازم از ویولت عزی به خاطر دقت نظر و لطفش تشکر می کنم و خوشحالم از اینکه راز زندگیم رو پیش خوب کسی فاش کردم.
    امید که از این زندگی فایده های لازم رو ببرید.
    بابت پر حرفی هم شرمنده/موفق و پیروز باشید:ن#flower #flower


  30. دنیز در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام
    از تاثیرات مثبتی که در دیگران میگذاری بسیار خرسند می شوم و آرزو میکنم همچنان در حفظ این روحیه مثبت کوشا باشی#kiss #kiss #kiss


  31. آرش در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    #yawn احتمالا پایانش هندیه باز!!!


  32. ویولت در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    به آرش:
    باز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟#surprise


  33. khob chi mishe???


  34. بچه شر در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    به نویسنده نامه:
    ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول
    به ویولت:
    من تصور می کردم کسایی که ام اس دارن لاغرو نحیف می شن اما با دیدن عکس تو دیدم نه بابا توی ام اسی ها هم هلو پیدا می شه#grin


  35. arashl در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    bache shar joon,hameye msiha holoo hastan#winking
    be nevisandeye name.
    joone man ezdevaj karede bashiya.badam madareshoon jav gir shode boode.movafagh bashid


  36. یاسمن در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    ببین اونوقت تو میخواستی بزاری و بری و دیگه ننویسی حالتی دیدی چه رسالتی به گردنته؟


  37. باران در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    بی صبرانه منتظر بقیه اش هستم!#flower


  38. سارا در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    زودتر بقیشو بگو…#kiss


  39. بچه شر در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    به آرش:
    من دارم دنبال یه دختر خانوم نجیب و پولدارو ام اسی می گردم
    سراغ نداری؟؟#grin


  40. محسن در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    ویولت عزیز سلام
    من که خیلی وقته وبلاگتو میخونم و خیلی هم لذت میبرم از نوشته هات
    امیدوارم همیشه ادامه داشته باشه


  41. فرید در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    آرش جدی باش دیگه #sick
    ویولت حالا نمیشه اسم فیلم هندی رو بگی ما خودمون بریم آخرشو ببینیم تا فردا منتظر نمونیم#yawn
    ویولت راستی صبح برات PM گذاشتم دیدی؟


  42. فرید در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    بچه ها فردا همه با دستمال بیاین فکر کنم آخرش خیلی گریه دار باشه #sick


  43. arashl در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    chera bache shar jan,soragh daram khoobam daram.ye sar biya anjoman bebinishoon#winking violet khanoom mibakhshid chat room shod


  44. مهاب در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    تأثیرات مثبت وبلاگ صاحبخونه غیر قابل انکار هستش. واحساسات بی آلایش نویسنده نامه قابل ستایش. شاد زی#flower


  45. نوید در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    آخی چه دختر فداکاری بوده بمیرم واسش #sad
    میگم ویولت جون بمب گوگلی احتیاج به کلیک نداره همین که لینک بدی کافیه.#winking


  46. یسنا در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    ویولت عزیز هر وقت دلتنگم سراغ وبلاگت میام و وقتی میرم سرشار از انرژی و امیدم. برای همین محبوبی.


  47. آرش در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    #sad من ام اس دارم؟
    #worried کی گفته؟
    #cry اگه چیزیه به منم بگین …
    #worried من فقط یه کم آلو پشیا دارم!!!


  48. آرش در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    #smile به نظر من بیشتر مشکلات ما از عدم آگاهیه .
    خداییش ام اس مرضیه که من خودم تا با این دوستان آشنا نشده بودم چیز زیادی ازش نمی دونستم.
    من که به پدر و مادر این خانوم حق می دم که نگران آینده دخترشون باشن.
    ایشالله این معضل! با درایت خودشون حل می شه.به امید خدا!!!
    #grin #flower


  49. شیما در ۸۴/۱۰/۰۳ گفت :

    سلام ویولت عزیززززززم
    نمیدونم چی بگم
    دوست دارم#heart #flower


  50. این کامنت گذاشتنها ی ما هم شده فقط برای اینکه بگیم هر از چند گاهی به دوستان سر می زنیم ورنه چیزی که از توش در نمیاد :)


  51. ک.د در ۸۴/۱۱/۰۳ گفت :

    چرا مثل سریالهای تلویزیونی قسمت قسمتش کردی البته بدون تبلیغات!


  52. سیما در ۸۴/۱۱/۰۳ گفت :

    سلام.
    ویولت جونم امروز تولد شبگرده.
    من همیشه با وبلاگت هستم ولی ترجیح میدم درباره ی بعضی نوشته ها مثل این اظهار نظر نکنم و فقط سکوت و فکر کردن راصی ام میکنه.
    آخ که چه سخته آدم نتونه واسه دوستش کاری انجام بده.خدا کنه پایان قصه ی این دوستمون شیرین باشه…


  53. ساناز در ۸۴/۱۱/۰۳ گفت :

    #sad پس کامنت من کوش ویولت جون


  54. محسن در ۸۴/۱۳/۰۳ گفت :

    ویولت جان چطوری بابا؟خوبی؟خیلی کارت درسته ها .به من هم سربزن عزیزم