اعجاز مداد سیاه

جلوی آینه ایستادم مداد مشکی رو برداشتم و خطی نازک بالای پلکم کشیدم، بعد با برس به گونه هام رنگ دادم آخر نوبت رژ بود که لبام رو گلگون کنه.
به تصویر داخل آینه خیره شدم زنی مهتاب گون با چشمانی بی فروغ بهم خیره شده بود.
نه! دوباره مداد مشکی رو برداشتم واینبار داخل و بیرون چشمام رو سیاه کردم، سیاه سیاه.
هنوز چیزی در این صورتک کم بود.
کشوی دراور رو کشیدم بیرون خرت و پرت های درونش رو به امید یافتن چیزی زیر و رو کردم.
آهان این بود چیزی که می خواستم. یک جفت گوشواره صنایع دستی شرق دور که امید برام آورده بود.
بعد از اتمام پیرایش نظری به آینه انداختم آره حالا خوب شده بود.
صبح تو شرکت
همکارم: ماشالله بزنم به تخته اینروزا حالتون خوبه ها.
من: اتفاقاً برعکس اصلا دوران خوبی رو تجربه نمی کنم چرا اینو میگید؟
همکار: اگه اینطورهم باشه ظاهرتون که اینجوری نشون نمیده.
لبخند میزنم لبخند میزنم به آدمهای مهربون دور و برم که مثل همه عقلشون به چشماشونه، لبخند میزنم به اعجاز مداد سیاه و گوشواره های دوست داشتنیم که تا این حد سرحال و قبراق نشونم میدن.:regular
یه وبلاگ قشنگ ولی گمنام دیگه.اگه رفتید پستهای پایینی پست اولش مثل “شجاع دل” رو بخونید تا غش کنید از خنده.:rolling


دیدگاه ها خاموش