

به آهستگی و آرومی با احتیاط زیاد داشتم از پله ها میومدم پایین که صدای قدمهایی رو پشت سرم شنیدم، قدمهایی که سعی داشت سرعتش رو با پاهای من تنظیم کند.
از زیر چشم نگاه کردم و دیدم حجم آدم پشت سرم بیشتر از یک آدم معمولی، کامل برگشتم دیدم پسر جوونی دو تا صندلی چرخون رو بغل زده و داره از راه پله ها میبره پایین و از شانس بدش پشت من گیر افتاده.:whew
نمی تونستم نرده پله رو ول کنم و برم کنار و چون پام رو می چرخونم موقع حرکت نصف بیشتر عرض پله رو اشغال کرده بودم با شرمندگی بهش گفتم شما بفرمایید؟:confused گفت نه صبر می کنم. احتیاط کنید! سعی کردم سرعت بیشتری یه پاهام بدم تا به پاگرد برسم و از جلو راهش برم کنار اون لحظه فقط به صحنه فیلم مستر بین فکر می کردم که تو راه پله پشت یه پیرزنه گیر میوفته و از نرده ها آویزون میشه که ازش جلو بزنه اون موقع چقدر به این صحنه خندیده بودم:rolling و حالا خودم شده بودم بوجود آورنده اش.:oh