بازسازی نقش امید

مشکل عمده ایی که باهاش مواجه شدم موقعیت امید تو داستان بود با توجه به اشکال منطقی که آقای رنجبر از داستان گرفته بود مجبور بودم یا کلاً نقش امید رو حذف کنم یا به شکلی دیگه و کاملاً تخیلی عوضش کنم که من راه حل دوم رو انتخاب کردم.:smug
این شد که نیمه دوم فیلم ۸۰% تخیلی شد و امید نقش رییس شرکت منو ایفا میکنه سعی کردم براش شخصیتی بسازم تو مایه های دارسی در غرور و تعصب نوشته جین استین .:love
خودم که خیلی کیف کردم با نیمه دوم ، هرچی مونا در قسمت اول برام تهوع آور و مزخرف بود:sick برعکسش مونای با نمک و تحسین برانگیز نیمه دوم فیلمه.:kiss
آقای رنجبر می خواد کمی توالی صحنه ها رو دستکاری کنه ولی نظر من خلاف اینه:loser به نظر من قشنگه که فیلم با ضرب آهنگ کند و آروم شروع بشه و هرچه جلوتر میره این ضرب هم تندتر و هیجانی تر بشه تا مرحله ایی که دیگه اوج فیلمه و بعد آروم آروم همه چی به نقطه آرامش برگرده.
مونا توی فیلم حالش از من خیلی بهتره و واسه همین از پس خیلی کارا و جنگ و گریز ها بر میاد کارهایی که در حال حاضر در مخیله من نمی گنجه:oh این مونا متعلق به سه یا چهار سال قبل منه.
وقتی صحنه پایان فیلم رو نوشتم اینقدر احساساتم برانگیخته شد که اشک به چشمام اومد:regular بعد من و آقای رنجبر امید و مامان هم نوشته ام رو خوندن و تبریکات جانانه شون رو نثارم کردن.:hug
نسخه نهایی فیلم نامه رو برای خوندن شما هم تو وبلاگ میذارم چون نظراتتون شمایی که دوساله لحظه به لحظه با من زندگی کردید برام خیلی مهمه.:love
اینم اون قسمت نامه اقای رنجبر که سبب شد نقشی دیگه به امید بدم دیدم راست میگه این بشر زیادی مثبت یا به قول فرید پاستوریزه است.:rolling


بخش بعدی، آشنایی مونا با امید است ، داستان ما زندگی‌نامه‌ی (ش) نیست و زندگی‌نامه‌ی موناست. این نکته‌ی مهمی است که (ش)می‌باید با آن به خوبی کنار بیاید و دلهره و واهمه‌یی از این بابت نداشته باشد. یادمان باشد، شجاعت، اصل اول نویسندگی است. وگرنه خیلی‌ها ادعا می‌کنند ـ و چه بسا درست هم می‌گویند ـ که زندگی‌شان داستانی زیبا و عبرت‌آموز است؛ اما شجاعت علنی کردن و در معرض دید گذاشتن را ندارند. اینکه (ش یا ویولت)، حتی خصوصی‌ترین رویدادش را در وبلاگ قرار می‌دهد، نشان از شجاعتی است تحسین‌برانگیز، که خود من چنین شجاعتی را ندارم.
شروع آشنایی و بی‌اعتمادی مونا به امید خوب است. اما وقتی که این بی‌اعتمادی از بین می‌رود، روایت تخت و یکنواخت می‌شود. در داستان‌هایی که دیگران (خارج از مرز جمهوری اسلامی ایران!) روایت می‌کنند، بخش برطرف شدن بی‌اعتمادی می‌تواند همچنان جذاب باشد، مثلاً عاشق و معشوق همدیگر را در آغوش بگیرند و شوخی‌های عاشقانه کنند و و حتی «با بوسه افطار کنند!» دست آخر هم با نمایش یک عشق‌بازی جانانه، مخاطب را به اوج جذابیت و لذت ببرند. اما چه کنیم که در ایرانیم و دست‌مان کوتاه است! همین دست کوتاهی موجب کسالت‌بار شدن جذاب‌ترین بخش رابطه‌ی یک زوج می‌شود.
حالا چه باید کرد؟ ما که نمی‌توانیم به این بهانه برای مخاطب روایتی تخت و بدون التهاب ایجاد کنیم… باید راهی باشد! آره،… حتماً هست … باید پیدایش کنیم!
یادمان باشد که ما چند شخصیت داشتیم که در سرنوشت مونا و داستان تأثیرگذار بودند و می‌توانند باز هم باشند: مانی، مادر مانی، پدر مونا. از امید اسم نمی‌برم چرا که او تأثیر داستانی‌اش چندان دراماتیک (نمایشی = دیدنی) نیست. حالا می‌گویم چرا.
در دنیای داستان، رویدادها و اشخاصی دراماتیک (نمایشی = دیدنی) هستند که برای شخصیت اصلی مانع و بحران درست می‌کنند؛ در حالی که امید باعث آرامش و دورشدن مونا از بحران می‌شود و شده است. در این وضعیت، به شکل مرسوم و کلیشه‌ای، شخصیت‌های مخالف، ذهن چنین شخصیتی (امید) را نسبت به معشوق چرک و تیره می‌کند تا در رابطه‌ی این دو بحران به وجود آید. نمونه‌ی موفق و قدیمی‌اش نمایشنامه‌ی «اتللو» / شکسپیر است. راه‌های متداول دیگری هم هست که همه‌شان باعث بحران در رابطه‌ی عاشق و معشوق می‌شوند.
حال باید در این مورد بحث و گفت و گو کنیم که چه باید کرد و چه باید گفت؟


دیدگاه ها خاموش