

این سکانس رو با توجه به نوشته های یک و دو و سه وبلاگم نوشتم. با توجه به فضای فیلمنامه و چیزی که احتیاج داشتم عوضش کردم فکر کنم چیز بدی هم از کار در نیومد قبل این صحنه مونا برای کار و فرم پر کردن رفته شرکتی و ظاهراً پذیرفته نشده و خسته و ناراضی از شرکت خارج میشه و به انتظار تاکسی می ایسته …
راستی ماشین امید رو هم تبدیل کردم به زانتیا:teeth
خوشحال میشم نظراتتون رو در این رابطه بخونم خواهش میکنم و هشدار جدی میدم که فقط نظراتتون رو در باره این پست بنویسید و از زدن شماره یا اعلام حضور خودداری فرمایید.:loser
خارجی.خیابان.شب
مونا با ظاهری خسته و ناراضی از در شرکت خارج میشود هوا ابری و بارانی است او منتظر تاکسی کنار خیابان می ایستد ولی پس از گذشت چند دقیقه متوجه میشود که انتظار بیهوده ایی می کشد به دو یا سه ماشین عبوری کلمه دربست را به زبان میاورد ولی رانندگان پس از شنیدن مبلغ پیشنهادی مونا بر پدال گاز فشار آورده و می گذرند از این پا و آن پا شدن مونا مشخص است که انرژیش تحلیل رفته چتر دسته بلندی را که همراه دارد به عنوان تکیه گاه و عصا استفاده کرده و به سمت کوچه فرعی که متصل کننده دو خیابان اصلیست حرکت می نماید که شاید با عبور از آن کوچه و دسترسی به خیابان دیگر شانس بیشتری برای سوار شدن به تاکسی پیدا کند.
ماشینهای گذری که هیچکدام مسافرکش نمی باشند با سرعت هرچه تمامتر از کنار مونا میگذرند و در این گذر آب جمع شده در کنار خیابان را با بی توجهی به او می پاشند.
نا امیدی و خشم و خستگی کاملا در چهره مونا مشهود است.
در پارکینگ ساختمان روبرو که محل استقرار شرکت مصاحبه کننده مونا نیز می باشد باز شده و اتومبیل زانتیایی از آن خارج میشود و به سمت ته خیابان میپیچد چند متری حرکت کرده و ناگهان چراغهای ترمز ماشین روشن شده و دنده عقب گرفته تا کنار مونا توقف میکند شیشه برقی اتومبیل به آهستگی پایین میاید موزیک ملایمی از درون ماشین به گوش میرسد.راننده که در تاریکی اتومبیل قرار گرفته از مونا می پرسد
راننده: اگه مستقیم میرید سوار شید
مونا: تا ته کوچه میرم اگه مزاحم نیستم سوار میشم
صدای باز شدن قفل مرکزی به گوش میرسد مونا در اتومبیل را باز کرده با طمانینه چتر را داخل ماشین گذاشته کوله را از پشتش بر داشته و روی صندلی میگذارد بعد با کمک دست پای چپ را بلند کرده داخل اتومبیل میگذارد و می نشیند.
ماشین به حرکت می افتد مونا دستمالی از کیف درآورده و صورت خیس از باران را تمیز میکند پس از لحظه ایی نشستن به ارزیابی اطراف میپردازد.
یک بارانی گرانقیمت با کیف سامسونت بروی صندلی عقب قرار دارد.سعی میکند صورت راننده را بنگرد ولی جز چشمان او که از آینه مشخص است چیز دیگری نمی بیند. به انتهای کوچه و محل پیاده شدن مونا نزدیک شده اند.
مونا: خیلی لطف کردید تو این بارون منو سوار کردید دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم و پیاده میشم
راننده: مزاحمتی نبود وظیفه انسانیم حکم میکرد من تا چهار راه پارک وی میرم اگه مسیرتونه تا اونجا میتونید با من بیاید.
مونا: عالیه منم اون طرفی میرم.
پس از گذشت چند لحظه
راننده: میشه یه سئوال بپرسم؟
مونا: (با تردید)بفرمائید؟
راننده: اول که تصمیم گرفتم سوارتون کنم فکر کردم یه خانم مسن با عصایی تو دستش هستید که تو بارون منتظر ماشین ایستادید دیدم دور از انسانیته که سوارتون نکنم. ولی وقتی سوار شدید دیدم چتره و جوون هم هستید… ولی سخت سوار شدنتون رو هم دیدم حالا میشه سئوال کنم مشکل چیه؟
مونا: (با لبخند)ماشالله تو این فاصله چقدر دقیق شدید به همه چی. درست حدس زدید من با پام مشکل دارم… ام-اس دارم.
راننده: (آهی میکشد)متاسفم و ببخشید اگه فضولی کردم و با سئوالم ناراحتتون کردم
مونا: نه خواهش میکنم من با این مسئله کاملا کنار اومدم ناراحت نمیشم اگه بخوام در موردش توضیح بدم.
ماشین به نقطه مورد نظر میرسد ولی راننده تلاشی برای کنار کشیدن و توقف ماشین نمی کند.
مونا: ممنون از محبتتون هرجا لطف کنید پیاده میشم.
راننده: نه بنشیند یه یک ساعتی وقت دارم میرسونمتون.
مونا: چرا؟ دلتون برام سوخته؟چون ام-اس دارم میخواید کمکی کرده باشید؟
راننده: این چه حرفیه خانم. از صداقتتون خوشم اومد وقت هم دارم دیدم میتونم برسونمتوت.
مونا: (با حالت تدافعی)من اینجا پیاده بشم یه دربست میگیرم تا دم خونه اگه شما هم بخواید منو برسونید باید پولی که واسه دربست کنار گذاشته بودم بگیرید.
راننده: (با خنده)باشه میگیرم.
ماشین به حرکت خود ادامه میدهد و پشت چراغ قرمز می ایستد شمارشگر لحظه های چراغ عدد دو دقیقه را نشان میدهد. مونا بی هدف به آدمهای در حال گذر نگاه میکند که ناگهان چشمانش برروی جفتی متوقف می شود. مانی را همراه با دختری در کنار در حالیکه هر دو در زیر چتری در دستان مانی قرار گرفته اند می بیند که منتظر سبز شدن چراغ عابر میباشند. مونا بی قرار کمی جابجا میشود تا بتواند چهره دختر همراه مانی را بهتر ببیند.با خود زمزمه میکند
مونا: چقدر قیافه اش آشناست. کجا دیدمش؟
با دست به پیشانی فشار وارد میکند ناگهان جرقه ایی در ذهنش زده میشود و صورت دختر با نور صاعقه ایی روشن میشود.
فلش بک به گذشته، گالری نقاشی،
مونا در حال عبور از کنار دخترک این مکالمه را می شنود ، دخترک با خنده به همراهش می گوید این مانی خوب تیکه ایی ها نمی خواد زنشو طلاق بده من زنش بشم؟ مونا با غیض بر می گردد و به چهره دختر می نگرد. بله چهره همان چهره دخترک همراه مانی ست.
چراغ سبز شده و ماشین به حرکت می افتد. مونا در حالیکه قطرات درشت عرق بر پیشانی دارد شیشه ماشین را پایین کشیده و چشمانش را می بندد.راننده به عقب نگاه میکند.
راننده: چی شد حالتون خوب نیست؟
مونا: یک آن احساس کردم دارم میارم بالا.
راننده: نگه دارم؟ میخواید یه بطری آب بخرم؟
مونا: نه… نه شما به راهتون ادامه بدید یک کم چشمام رو میبندم بهتر میشم.
مونا چشمانش را بسته و سر را به پشتی تکیه میدهد.ماشین در دست انداز می افتد انگار جاده نا هموار باشد ولی مونا توجه نکرده و همچنان چشمانش بسته است و در گیر با صحنه هایی از گذشته(اینجا میتونیم فلش بک به گذشته بزنیم) ماشین متوقف شده و صدای باز و بسته شدن در به گوش میرسد مونا سراسیمه چشم می گشاید.یک خیابان نا آشنا بدون آنکه خانه ایی در دور و بر باشد و زمینی که لودری در آن متوقف است با خانه ایی نیمه تمام در آن. راننده از ماشین پیاده شده و مشغول نگاه کردن به ساختمان نیمه کاره است مونا با تشویش به دور و بر نگاه میکند.
مونا: (با صدای بلند خطاب به خودش)
آخه احمق سوار ماشینی شدی که اصلا راننده اش را نمیشناسی پای در رفتن داری تو این بر بیابونی؟ راه راستش را نمی تونی بری اون وقت تو این کوه و کمر میخوای در بری بیچاره پول و طلا هم که همرات نیست اونا را برداره به خودت کار نداشته باشه تازه ببینه مفلسی و هیچی نداری از حرص دلش بد بلای سرت میاره همینو می خواستی؟اینم آخر عاقبتت .تو روزنامه ها مینویسن یک خفاش شب دیگه پیدا شد تازه خبر ندارن طعمه احمقش با پای خودش سوار شده تازه پیشنهاد رسوندش رو هم با حماقت قبول کرده از کجا معلوم همین ماشین آخرین سیستمش رو هم ندزدیده باشه؟میشناسیش؟
مونا سراسیمه محتوی کیفش را جست و جو میکند شاید وسیله ایی برای دفاع بیابد. چشمش به اسپری می افتد و آنرا از کیف خارج میکند.
مونا: (خطاب به خودش)هیچکی هم که نیست(چشمش به چراغ کانتیر روشن درون زمین خالی می افتد) خوبه جیغ بزنم بیان کمکم…اگه شانس من که میان کمک اون…
راننده در ماشین را باز کرده و می نشیند و ماشین را برای دور زدن جلو وعقب میکند وقتی به عقب بر میگردد که پشت را بنگرد برای دور زدن با چهره متوحش مونا روبرو میشود که در اسپری را برداشته و به طرف صورت راننده نگه داشته راننده با تعجب می پرسد
راننده: چیزی شده؟
مونا: میشه دور بزنید برگردید تو خیابون اصلی.
راننده: دارم همینکار را هم میکنم.شما رو ترسوندم… باید خیلی خیلی منو ببخشید وقتی مسیرتون رو شنیدم فکر کردم موقعیت مناسبیه که به این خونه نیمه سازم سر بزنم…با مشغله زیاد حتی یکبار هم نشده بود بیام ببینم تا کجا پیش رفتن.
مونا به آهستگی اسپری را داخل کیف میگذارد راننده برای تغییر فضا می پرسد
راننده: راستی کار میکنید؟اونجا محل کارتون بود؟
مونا: نه هنوز مشغول به کار نشدم اومده بودم برای مصاحبه.
راننده: خوب نتیجه؟قبول شدید؟
مونا: مستقیم که نگفتن نه ولی از سئوالات و برانداز کردنشون معلومه قبولم نمیکنن(با خنده اضافه میکند)چیزی که معلومه(با اشاره به پاهایش)این براشون مهم تره(اشاره به گیج گاه)تا این.
به خانه نزدیک میشوند
مونا: خیلی ممنون آقا لطف کردید من همینجا پیاده میشم.
در کیف به جستجوی پول میپردازد
راننده: (با خنده)باشه خانم.
مونا: ممنون شما محبت کردید ولی منم از اول طی کردم و با شرطی که پول بگیرید پیاده نشدم.بفرمایید.
پول را به سمت راننده میگیرد.
راننده: به شرطی میگیرم که شما هم اینو قبول کنید(کارت ویزیتی به سمتش میگیرد)اگه کار پیدا نکردید با این شماره تماس بگیرید.شاید بتونن کاری بکنند.هنوز هستن کسانی که (اشاره به گیجگاه)این براشون مهمتره تا این(اشاره به پاها)
مونا: (با خنده)باشه بازم ممنون خدانگهدار.
راننده خدانگهدار راستی اسم شما چیه؟
مونا: … مونا… مونا اعتمادی
ماشین در خم کوچه ناپدید میشود مونا بی توجه نگاهی به کارت ویزیت می اندازد و با خود تکرار میکند.
مونا: پیمان…پیمان امید