

صبح پنج شنبه امید دنبال یه کار شخصیش می خواست بره کرج صبح به من زنگ زد گفت اگه موافقی بیام دنبالت با هم بریم.
اومد و حرکت کردیم سمت کرج هوا هم یه نمه بارونی بود زود رسیده بودیم برای همین تصمیم گرفتیم یه دوری بزنیم تا ساعت مقرر برسه رفتیم پای کوه امید می گفت قبلا عکس این میدون رو تو وبلاگ زیتون دیده یه مجسمه وسط میدون بود که نشون میداد چند تا کوهنورد دارن از صخره میرن بالا رفتیم نشستیم و نسکافه خوردیم هوای خیلی ملسی بود بعد انجام کار امید گفت نظرت چیه کجا بریم؟ ناهار رو میخوای کجا بخوریم؟ گفتم میدونی از بچگی هر وقت از چالوس بر می گشتیم دلم میخواست برم تو رستوران پامچال غذا بخورم از بس که دمش شلوغ بود و تعریفش رو از اینور اونور شنیده بودم این شده برام یه آرزو! گفت باشه هوا هم عالیه میریم جاده چالوس ناهار میخوریم.
جاتون خالی جاده بقدری قشنگ و رویایی بود که هرچی بگم کم گفتم درختا رو انگار رنگ آمیزی کرده بودند سبز، قرمز ، زرد و نارنجی با مه رقیقی که از بالای کوه شروع میشد و سر برگ درختان رو نوازش میکرد اینقدر جاده مسحور کننده بود که تصمیم گرفتیم تا دم سد بریم. کنار سد خلوت و آروم بود با احتیاط از ماشین پیاده شدم و چند قدمی راه رفتم سعی کردم اون هوای سالم را تا اونجایی که میشه تو ریه هام ذخیره کنم چند تا عکس گرفتم ولی متاسفانه تنظیم عکس رو اشتباهی رو سایز کوچیک قرار داده بودم و همش غیر قابل استفاده شد.
برگشتیم و رفتیم رستوران پامچال خوشحالم که آرزوی بچگیم برآورده شد و دیدم اصلا جای دهن سوزی نیست و همون بهتر که تا حالا اونجا نرفته بودم و مطمئنم بعد از این هم نخواهم رفت.
تو مسیری که میرفتیم همش حرف زیتون بود مکانها رو امید بهم معرفی میکرد مثلا می گفت اینجا میدون اسبی همونجایی که زیتون زیاد ازش اسم میبره یا اینجا عظیمیه است احتمالا زیتون اینجا زندگی میکنه…
خدایا شکرت که دوست خوبی دارم که تو تحقق آرزوهای کودکیم کمکم میکنه خدایا شکرت که قادر بودم این مناظر زیبا رو ببینم حتی اگه محکوم تو موندن در ماشین بودم و پایی وجود نداشت برای قدم زدن و لذت بردن ولی عوض همه اینا کنار معشوق بودم.:love
اینم یه عکس کوچول موچولو از سد..jpg)