

در حالیکه دستم رو زدم زیر چونه ام روی پله ها نشستم و کباب درست کردنش رو توی باربیکیو علم شده کنار حیاط نگاه میکنم. تاریکی هوا مانع از این نمیشه که هر از چند گاهی ستردن عرق از پیشونیش رو نبینم.:kiss
- واقعاً شرمنده تم که هیچ کمکی نمی تونم بهت بکنم.:embaressed
با لبخند نگاهی بهم میندازه و میگه
- همین بودنت یک دنیا می ارزه برام:hug. میخوای بیای نزدیکتر بشینی؟
با شادی کودکانه کف دستهام رو می مالم بهم و میگم
- آره کجا بشینم؟:smug
از پله ها میاد بالا و دستم رو میگیره و کمک میکنه که با احتیاط و آهسته چند تا پله رو برم پایین، بعد در ماشین رو باز میکنه و می شونتم تو ماشین و خودش هم سوار میشه و ماشین رو روشن میکنه.
- چیکار میکنی؟ نشستم دیگه.
- یکم صبر کن
تو اون راه کم عرض شاید بیشتر از ده بار ماشین رو عقب جلو میکنه تا سمتی که من نشستم کامل کنار باربیکیو قراره بگیره، میگه
- راحتی؟
- آره عالیه ممنون :kiss
با عشق نگاهم میکنه و میگه
- حالا راحت چشمات رو می تونم ببینم.:love