

این مدتی که دوردونه خونه مونه با شهریار برادرم، عصرها میان دنبالم.
شب شهریار با خنده تعریف کرد،
تو راه که داشتیم میومدیم دنبالت دوردونه میگه :
- نمی دونی چقدر خوشحالم وقتی منم میام دنبال عمه جون. :hug
- واسه چی خوشحالی؟
- یه حس خوبی بهم دست میده وقتی عمه جون سوار ماشین میشه. :eyelash
- چه حسی؟
- نمی دونم یه حس خوب … شماها نمی تونین درک کنین چه حسی. :angel
قربون شکلت برم عمه جون با اون حس درک نکردنیت :hug:kiss تو هم نمی دونی چه حس قشنگ و خوبی بهم دست میده وقتی قیافه موشت رو می بینم که اومدی دنبال من و می دویی کیف رو از دستم میگیری و کمکم می کنی سوار ماشین شم.:hug
دوستت دارم با تمام وجودم :love