

اینروزا حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم.
حتی سر خودم رو هم گول می مالم که با خودم خلوت نکنم … می دونم اثری نداره غیر دل تنگی بیشتر.
وقتی داشت می رفت حتی یک ثانیه هم در مخیلمه ام نمی گنجید که ممکنه اینقدر دل تنگش بشم … قبل رفتن وقتی آه و ناله ندیدن من رو سر میداد بهش می خندیدم و مسخره اش می کردم که چقدر لوسی … مگه چیه ؟ دو هفته بیشتر که نیست!
حالا این منم که صدای ضبط شده اش رو میگذارم و گوش میدم و گریه می کنم.
قبل رفتن برام دو تا کیسه آب نبات ترش خریده بود و با خنده گفت هر وقت دلتنگم شدی یه دونه شون رو بخور … یک هفته بیشتر نگذشته ولی آب نباتهای من تموم شده.
از قبل می دونستم این شتریه که خواه و نا خواه بالاخره در خونه ام میشینه و باید پیه نبودنش رو به تنم بمالم … هیچ وقت فکر نمی کردم می تونه اینقدر سخت باشه.
حوصله صحبت کردن یا قرار گذاشتن با هیچ کس رو ندارم دلم می خواد فقط یه گوشه چمبره بزنم و حواسم رو بدم به گذشت لحظات.
حتی وسوسه شدید سوغاتی هایی که گیرم میاد هم نمی تونه آرومم کنه بهش میگم مراسم رو۳ MP اجرا کن و زودی برگرد.
قبل رفتنش به فهیمه دوست صمیمی من زنگ زده بود برای خداحافظی و بهش گفته بود ویلی رو این دو هفته می سپرم دست شما … نذارید تنها بمونه … هرکاری داشت براش انجام بدید.
شانس منه که تو این ایام هم باید پریود روحی باشم و هم جسمی هم تزریق شیمی درمانی داشته باشم با تهوع و حال بهم خوردگی های بعدش … یعنی بدتر از این هم میشه؟
اس ام اس اش که اومد با این مضمون :” میگن هرکسی که اولین بار کعبه رو ببینه و آرزویی بکنه اون یه دونه آرزوش حتما براورده میشه … آرزوی منم اینه که خدا سلامتی تو رو بهت برگردونده.”
… بازم نتونستم تحمل کنم و پقی زدم زیر گریه.