

ظاهرا با این دوتا نوشته اخیرم؛ خیلی ضد بچه عمل کردم … ولی واقعاً اینطور نیست و واسه یه بچه مودب و تمیز دل و دینم هم میره .
چند تا مطلب با نمک از شیرین زیونی بچه ها رو از وبلاگ پا نته آ عزیز اینجا میگذارم که خودش زحمت جمع آوریش رو کشیده و اعدادی که داخل پرانتز هست نشونگر سن اون بچه است … خوشتون اومد ادامه شیرین زبونی ها رو تو وبلاگ خودش بخونید:
_بابا به لینای (۴) از زندگی مورچهها در لونههاشون تعریف میکنه و میگه: «مورچهها یه ملکه هم دارن. میدونی ملکهاشون رو از کجا میشه شناخت؟» لینا جواب میده: «معلومه که میدونم.» بابا تعجب میکنه: «جدی؟ میدونی؟» لینا با خونسردی میگه: “از تاجی که روی سرشه.”
_همسرم مونی به پسرمون دومینیک (۴) قولی داده و بعد قولش رو فراموش کرده. دومینیک خیلی غمگینه. سعی میکنم دلداریش بدم: «خوب ببین دومینیک از این چیزها پیش میاد. مونی که عمداً بدقولی نکرده، آدمه دیگه، ممکنه یه موقع چیزی رو فراموش کنه.» دومینک جواب میده: «نه مونی آدم نیست.» با تعجب میپرسم: «اگه آدم نیست پس چیه؟» دومینیک جواب میده: “زنه”.
_سگی بازوی یولیا (۴) رو گاز میگیره، اما نه خیلی محکم. صاحب سگ با این حال برای یولیا و پاسکال برادرش (۶) یه بستنی میخره. پاسکال: “فردا هم بده سگه دستت رو گاز بگیره که یه بستنی دیگه هم بخوریم”.
_سوفی (۶) به سگمون یه هویج تعارف میکنه که البته با بیتوجهی سگ روبهرو میشه. اما سوفی سعی میکنه سگ رو متقاعد کنه: “ببین این هویج خیلی خوبه ها… فکر کن استخونه”.
_دانیل در فیلمی سوراخ بالای سر یک نهنگ رو میبینه: “این جای آنتنشه؟”
_با پسرهام جیسون (۸) و آلکس (۵) نهار میخورم. بعد از غذا میگم: «خووووب… گمونم حالا همه بتونیم یه بستنی خوشمزه بخوریم.» جیسون با قیافهء کاملاً جدی جواب میده : ما میتونیم، اما تو نه، مامان. داری زیادی چاق میشی!
_یوش (۴) در دستشویی مشغول جیش بزرگ کردنه. زنبوری از پنجره به داخل پرواز میکنه و بعد از یک دور کوتاه دوباره بیرون میره. یوش پیروزمندانه میگه: “نتونست بوی گند اینجا رو تحمل کنه!”:smug
_با ماری رفتهایم خرید. خانم فروشنده در قصابی به ماری یه سوسیس کوچولو میده که بخوره، اما ماری تشکر نمیکنه. بهش میگم: «وقتی بهت چیزی میدن باید چی بگی؟» ماری جواب میده:” لطفاً یه سوسیس دیگه!”