

داشتم آرشیو رو زیر و رو می کردم برخوردم به این شعری که سال ۸۴ آرزو برام گفته:love:
غار تنهائیت را رها کن
پرنده تو را صدا میزند
فراموش نکن
اینجا زنی زندگی میکند
که چشمهایش سریعتر از پاهایش قدم برمیدارند
و قدمهای نگاهش خیلی بلند است
اینجا زنی زندگی میکند
که قلب پاکش تعادل جسمش را حفظ میکند
و شاید تعادل هوای اطرافش را.
غار تنهائیت را رهاکن
مهم نیست با پاهایت حرکت کنی
یا با نگاهت
یا با قلبت
مهم زندگی است
و عشق ورزیدن
حتی دلت برای چشمهایی که نمیبینند نسوزد
برای او
پاها و دستهایش زندگی را تعریف خواهند کرد.
و آن گوشی که هرگز صدایی را نمیشنود
نگاه اوهمه چیز را برایش خواهد شنید
لبخند را هدیه کن
این زندگی متعلق به هیچکس نیست
فقط عشق است که متعلق به زندگی میشود
عاشق باش
و عاشقانه با نگاهت
زندگی را ترسیم کن.
تقدیم به ویولت عزیز
غرق این همه عشق و انرژی مثبتی شدم که شما بهم ارزانی میکنید.:love:kiss
خدایا شکرت:praying