

۱- اون روزی که حالم خیلی بد بود چند دقیقه از گذاشتن نوشته ام نمی گذشت که تلفن زنگ زد، الهه بود یکی از دوستانی که همدرد خودمه و از طریق وبلاگ با هم آشنا شدیم بهم میگه ویلی چی شده؟ اینا چیه نوشتی؟ نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه با آرامش گفت گریه کن اگه سبکت میکنه گریه کن و گفت خودت بهتر میدونی که کاملا درکت می کنم، حرف به حرفت رو می فهمم، رو تجربه می گم وقتی نوشتی می خوام سرم رو بکوبم به دیوار یا حمله داری که حتما با دکترت تماس بگیر برات کرتن تجویز کنه چون تو این زمانه که آدم از زندگی سیر میشه و یا پریودی! از حدس درستش خنده ام گرفت گفتم دومی درسته.
دلم ارتباط نامتعارف و غیر معمول می خواست شاید خیلی ها فکر کردن منظورم یه آغوش جدیده! و تو ذهنشون تف و لعنت شدم… ولی حتی صحبت با الهه هم خیلی آرومم کرد چون یک آدم همیشگی نبود باضافه اینکه کاملا درکم می کرد بدون هیچ قضاوتی و می تونستم از حسهام براش بگم بدون اینکه در پس گوش دادنش نوچ نوچ کردنش آزارم نده … چون میدونه اینها وقت یک احساسه و هیچ ضمانت اجرایی نداره … خیلی ها در زمان ناچاری با حلوا حلوا کردن دهنشون رو شیرین می کنن.
۲- نوشته دوم رو که گذاشتم، میس شانزه لیزه زنگ زد ولی اینبار برخلاف دفعه اول صدای غش غش خنده ام بلند بود طوریکه با تعجب گفت این صدایی که من می شنوم هیچ تناسبی با نویسنده مطلبی که خوندم نداره … دیگه تصمیم گرفته بودم به خودم کمک کنم از حس های منفی بیام بیرون و بهتر شم، یعنی باید بهتر میشدم این ویولت افسرده برام قابل شناسایی نبود، نمی شناختمش.
۳- دفتر چه تلفن رو برداشتم و به هرچی دوست خاک خورده بود زنگ زدم حتی چند دقیقه صحبت هم می تونست حالم رو بهتر کنه.
۴- دستی به سر و گوشم کشیدم و هدفون رو گذاشتم تو گوشم و موسیقی هایی که بهم حال میدادن رو گذاشتم تو نوبت پخش… با ضرباهنگ آهنگ شروع کردم به هندبنگال زدن و با اونهایی که بلد بودمشون، خوندن… تصور و به یادآوری خاطرات خوبی که داشتم و حتی ساختن اونها.
۵-دوستانی که فکر کردن احیانا سر کار گذاشته شدن و نتونستن با نوشته های دلزدگی من و بعد خنده درمانی و حال دادنهای امید به من ارتباط لازم رو برقرار کنن، بهشون پیشنهاد میدم یکبار دیگه نوشته ” مردهای مهم زندگی من هیچ وقت سرجای اصلی خودشون نیستند” رو مطالعه کنند شاید خدا خواست و اینبار اپسیلون من و فهمیدن و دردم حس شد… من آدم ناشکری نیستم ولی خوب دیگه!!!
what’s love?