چشم طفلکی

حال چشمم زیاد خوب نیست. علاوه بر تاری دید، سنگینی و درد هم داره … باید با دکتر ص تماس بگیرم . ۷۲ ساعت از این وضعیت گذشته و می تونه حمله بیماری باشه.
پریروز حال جسمیم یه چیزی در حد افتضاح بود. می تونم بگم نصف بدنم نیمه لمس بودش و به سختی خودم رو روی صندلی نگه داشته بودم و همش لیز می خوردم به سمت زیر میز!!! بیرون بودم و دوستی کنارم نشسته بود، بهش گفتم یک کم خودت رو خم کن جلو. دستم رو گذاشتم رو پشتی صندلیش و گفتم حالا تکیه بده!!!! خنده داره نه؟ می خواستم دستم به یه جایی گیر داشته باشه که اگر باز سُر خوردم، بند یه جایی باشم.
خواستم یک کم با دکتر س درد دل کنم و از ناراحتی هام بگم ولی با اولین جمله که ” اصلا حالم خوب نیست.” بغض راه گلوم رو بست و نتونستم ادامه بدم …. لعنت به این عجز… بدم میاد تو لحظه تسلیم شدن به بیماری،غیر حضور داشته باشه.
دیروز هم پیش بچه های پرشین بلاگ بودم … به نسبت حالم خیلی بهتر بود. بخوای حساب کنی ۶۰ یا ۷۰ متر رو خودم راه اومدم و این یعنی خیلی.
دو روز پشت هم بعد از ظهر بیرون بودن، با توجه به خستگی های این مدت و استرس صبح و گذران اون. شاید یک کم خسته کرده باشتم………… هرچی هست حال چشم طفلکیم خوب نیست.
میام خدمتتون.
پ.ن: این مطلب رو بخونید. به نظر شما برای کمک چیکار میشه کرد؟


نظرات شما


  1. ساتین در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    #sad


  2. مرمرجان در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ویولتکم
    مشکل چشمت شاید به خاطر صفحه مانیتور باشه. یک مدتی کمتر بشین پشت کامپیوتر.
    اینروزها کمی ابری هستی. بزار بارون بیاد #flower #flower


  3. سمیرا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    تو هرگز تسلیم نمیشی..ویلی دوست داشتنی من..هر روز صبح به محض روشن کردن سیستم اول از همه وبلاگ تورو باز می کنم به عشق دیدن شوق زندگی که تو نوشته هاته..ویلی عزیز و محکم من#flower


  4. بادیس در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    عزیــــــــزم #flower


  5. زحمت کشیدید. ان شاء الله چشمتون هم بهتره بشه. موفق باشید.#flower


  6. نمی خوام حرفهای تکراری بزنم…اما خیلی ها تو همین وبلاگستان هستند که برات دعا می کنن…و برای همه ی کسانی که مشکل دارن…بعضی وقت ها از آدم کار خاصی بر نمی یاد…شاید تنها کاری که می تونه بکنه اینه که لااقل دعا کنه که همه چیز بهتر بشه…
    حالا تو هم یک کم کمتر به خودت فشار بیار دیگه شیطون!


  7. ویلی جان برای سلامتیت دعا میکنم
    این تنها کاریه که ازم بر میاد


  8. اصلان در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ویولت ….
    #sad
    خدا تو رو برای همه ما نگه داره.


  9. آشنا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    #heart زود خوب میشی خوشگل خانوم #heart


  10. سینا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    زودتر با دکترت مشورت کن. ایشالله که چیر مهمی نیست.
    در مورد اون بنده خدا هم تنها پیشنهادی که به ذهن من میرسه اینه که یه نفر قدم جلو بذاره و با ایشون یا خانوادش صحبت کنه و شماره حسابشون رو بپرسه و به همه اعلام کنه.
    #heart #flower


  11. شیوا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    #sad این برای شما
    #cry این برای مستند ساز!


  12. سی مصاحبه تز من بالاخره تمام شد. حدود یک سال طول کشید. اما من تحلیلهایم را از خیلی وقت پیش شروع کرده بودم. هر قدر برای طراحی جدولهای تحلیل محتوایم لنگ می‌زنم از پرسشنامه‌ام راضیم. نسبت به اولین مصاحبه تغییر قابل توجهی نکرده است. تقریبا جواب همه مسائلی را که می‌خواهم بررسی کنم گرفته‌ام. وبلاگنویسهایی که قبول کردند با من مصاحبه کنند و به قولشان عمل کردند اینها هستند (لینک همه‌شان سمت راست وبلاگم هست):
    آپاچی- آشنایی با معلول قطع نخاع- آقا معلم- از پشت یک سوم- از زندگی- الیزه- ایمان امروز- این مهمان ناخوانده- بلوط- بهشت دل-جز آسمان توام در جهان پناهی نیست- چند قدم نزدیکتر به خدا- حرفهایی از روی سادگی؟- خاطرات یک به فرنگ برگشته – خاطرات و خزعبلات پانته آ- خواب قاصدکها- خورشید خانم- دستنوشتهای یک کج و معوج ۱۶+ ۲ = ١٨- ساروی کیجا- سایه پروانه- سرتوماس مور- فلک را سقف بشکافیم- لولوی پشت شیشه ها- من و ام اس- مهم نیست- نیستان- وفادار دلشکسته- یادداشتهای نوید- یغورت- یک ایرانی در آمریکا!-
    ادعا نمی‌کنم که این سی وبلاگ معرف مجموع وبلاگهایی است که از خودشان می‌نویسند. چنین چیزی اصلا امکان پذیر نیست. اما تنوع زیادی در این سی انتخاب وجود دارد: کسانی که دلشان می‌خواهد بیشتر و بیشتر خوانده شوند و کامنت بگیرند، کسانی که از همان تعداد خواننده‌ای که دارند راضیند؛ کسانی که دلشان نمی‌خواهد توسط غیر از آشنایانشان خوانده شوند، کسانی که هر چه بیشتر کامنت بگیرند خوشحالتر می‌شوند، کسانی که فقط کامنت آدمهایی را دوست دارند که برایشان مهم هستند، کسانی که اصلا چیزی به اسم پرده پوشی زندگی خصوصی ندارند وهمه چیز را روی وبلاگ می‌نویسند، کسانی که اصلا از زندگی خصوصیشان حرف نمی‌زنند و اسم نوشته‌هایشان را می گذارند “زندگی روزمره” و …
    تحلیل کردن اینها برای من خیلی جالب است. مخصوصا که تا بحال هر چه نظریه در زمینه “حکایت خود” وجود دارد در عادات و فرهنگ غربی ریشه دارد و من در بررسی مصاحبه‌هایم دیدم که این نظریه‌ها را نمی شود بر مردمی با فرهنگ شرقی (جایی خواندم که در مورد ژاپنی ها هم کاربرد ندارد) و اسلامی – حتی اگر طرف اعتقادی به مذهب نداشته باشد- پیاده کرد.
    در همین جا تشکر بزرگی نثار همه‌شان می کنم که مهربانانه وقتشان را در اختیار من گذاشتند و با اطلاعاتی که به من دادند بنای تحقیقم را ساختند. حتما در ابتدای تزم از همه‌تان تشکر می کنم. بعضی‌ها خیلی گرفتار بودند و یک ساعت هم برایشان یک ساعت بود. هر خمیازه ای که می کشیدند یا هر تلفنی که بهشان می شد که کی می‌آیی یا هر چیز دیگر که با جواب “بعدا بهت زنگ می زنم” روبرو می شد مثل پتکی بود بر سرم! چون خودشان که ذینفع نبودند و فقط بخاطر من بود که وقتشان را صرف کردند.
    با ده دوازده نفر از طریق چت حرف زدیم. با توجه به اختلاف ساعت فرانسه و بعضی از کشورها زمان مصاحبه تداخل داشت با زمان استراحت بعضی از مصاحبه شونده‌ها و اینکه من امسال در خوابگاهم اینترنت نداشتم کار را سخت تر می‌کرد. یزید بیچاره دق کرد از بس من را ساعت نه شب بزور از دانشکده بیرون کرد. دربان دانشکده‌مان را می گویم که در حین مصاحبه می‌آمد و در و شیپور رفتن را می‌زد!
    حدود بیست نفر را در ایران دیدم و معمولا هم در پارک ملت یا کافی شاپهای جلوی پارک قرار می‌گذاشتیم. بنایش را هم کیوان از پشت یک سوم گذاشت. من قبل از مصاحبه چند ماهی از وبلاگها را می‌خواندم و از شما چه پنهان که درانتخاب مصاحبه شوندگان علاوه بر معیارهای عقلانی! که داشتم کمی هم احساس دخیل بود. یعنی کسانی را انتخاب کردم که نوشته‌هایشان برام خواندنی بود و گاهی به قول فرانسوی ها قلبم را لمس می کرد (البته این را هیچ محققی نمی‌تواند انکار کند که آدم سراغ چیزهایی برای تحقیق می‌رود که برایش جالب است) و این باعث می‌شد حرفهایی که از خودشان می‌زنند برایم شنیدنی‌تر باشد.
    مصاحبه که می کردم گاهی حس می‌کردم دارم در احساسات یا زندگی خصوصی مخاطبم فضولی می کنم. چون یک قسمت از کار من به بررسی این مساله اختصاص دارد که وبلاگ نویسها چرا و تا کجا از زندگی خصوصی و بسیار خصوصیشان روی وبلاگ حرف می‌زنند و آیا این وبلاگ است که این فرصت را بهشان داده یا در زندگی واقعی هم همینطور هستند؟ من خودم معذب می‌شدم وقتی می دیدم –رودررو که باشد بدتر- مخاطبم دارد به کسی که نمی‌شناسد از حرفهایی می گوید که روی وبلاگش نمی‌نویسد. این را استادم بهم گفته بود که زندگی خصوصی موضوعی حساس است و ممکن است سوالاتم مشکل ایجاد کند. که البته بجز یک مورد نکرد. آن یک مورد هم بخاطر این بود که آنقدر مسنجر بازی در آورد که وبلاگ نویس حوصله اش سررفت و با لحنی که این حال را منتقل کند گفت که بهتر است مصاحبه را شروع کنیم و نشد که من موضوع تزم و شکل و شمایل سوالاتم را توضیح بدهم. وقتی به این سوال رسیدم که آیا از مسائل بسیار خصوصیتان با اطرافیانتان حرف می زنید با عصبانیت گفت که این به تز شما مربوط نمی شود و حاضر نیست جواب بدهد. من از لحن خشن و غیرقابل انتظار پشت چت برای چند لحظه ای هنگ کردم. وقتی مصاحبه تمام شد برایش توضیح دادم که هدفم از پرسیدن این سوال چه بوده و اینکه بیست نفر قبلی هیچ مشکلی با این سوال نداشتند. که البته رفع سوءتفاهم شد و بعد کلی حرف از این ور و آن ور زدیم و آخرش من از ترس یزیدی که در بالا ذکرش رفت خداحافظی کردم!
    پیدا کردن وبلاگنویسها کار خیلی سختی بود. چون باید اول وبلاگشان را با توجه به معیارها انتخاب می کردم و بعد موافقتشان را جلب می کردم. نمی دانم چند صد وبلاگ را باز کردم و خواندم و ایمیل زدم تا این سی نفر را پیدا کردم. راست می گفت آن استادمان که در انجام مصاحبه ها باید سرسختی به خرج داد و از رو نرفت. همین جا از همه آنهایی که من را سر کار گذاشتند و اول جواب درخواست مصاحبه ام را مثبت دادند وبعد من را قال گذاشتند کمال تشکر را به عمل می‌آورم. چون اولا اگر آنها نبودند من قدر این سی نفر را آنطور که باید نمی‌دانستم و درثانی مزدی که الان دارم می گیرم واقعا بهم می‌چسبد. از آنهایی هم که خودشان را به من معرفی کردند اما وبلاگشان مناسب کار من نبود هم ممنونم. شاید وقتی دیگر!
    اولین مصاحبه ام را با محبوبه انجام دادم که از بیست و نه نفر دیگر برایم آشناتر بود و لبخندهای شیرینش در پاسخ به سوالات باعث شد ترسم از مصاحبه کردن بریزد. همه اش فکر می کردم نکند سوالاتم نامفهوم باشد مخصوصا که چند تا سوال را استادم اضافه کرده بود که به نظر من معنای خاصی نداشتند!
    من با تشکر از لوا که از زمان خواب و مهمانی خانه عمه‌اش زد تا نصفه شبی با من مصاحبه کند و ویولت که با وضعیت سختی خودش را به من رساند و نشستن را تحمل کرد، کاپ فداکارترین مصاحبه شونده را به کیوان از پشت یک سوم می دهم که شب قبل از رفتنش به آمریکا با من قرار گذاشت. هر کس وبلاگ کیوان را بخواند می‌داند ایران را ترک کردن چقدر برایش سخت است. شب رفتن هم که برای همه سخت است. طفلک از یک طرف با غصه جواب تلفنهای دوستانش را می‌داد و از یک طرف با من حرف می‌زد. اما چون من دیروزش رسیده بودم ایران چاره دیگری نداشتم.
    کاپ باحوصله ترین مصاحبه شونده را هم می دهم به نوید. چقدر کامپیوتر من و اینترنت و یاهو مسنجر ادا درآوردند. من یک چیزی می‌گویم و شما یک چیز می‌شنوید. طفلک خم به ابرو نیاورد و هربار دقیقتر از قبل فکر می‌کرد و جواب می‌داد. تقریبا بعد از هر جوابی هم که می‌داد از کامل بودن آن اطمینان حاصل می‌کرد: خوب بود؟
    کاپ فروتن ترین مصاحبه شونده را هم می دهم به خانم دکتر احمدنیا که من را نشاند پشت میز کارش در دانشکده به این بهانه که من آنجا برای نوشتن راحت ترم و خودش روی یک صندلی روبرویم نشست. من تا مدتی معذب بودم! در این دوره و زمانه که همه دودستی صندلیشان را می‌چسبند و اقتدار استادی هیچ وقت نباید حتی بطور نمادین زیر سوال برود این برایم شگفت‌انگیز بود. بعد هم من فکر می کردم ممکن است به عنوان یک استاد جامعه شناسی سوالهایم را با نگاه محققانه‌اش تحلیل کند که اصلا چنین چیزی اتفاق نیافتاد. آسان نیست که در ارتباط با دیگری هویت و نقش و جایگاه اجتماعیت را فراموش کنی. این را در یک کتاب روانشناسی ارتباط خواندم!
    کاپ صمیمی‌ترین مصاحبه شونده را مشترکا به سارا و یاسمن و مهرداد میدهم که من را در خانه شان پذیرفتند و چنان پذیرایی گرمی کردند که انگار سالهاست من را می شناسند.
    دو تا کاپ دیگر هم دارم که اینجا جایش نیست هدیه شود! البته این اهدای کاپ به معنای این نیست که دیگر مصاحبه‌شوندگان فاقد این خصوصیات بودند. گاهی نفر اول با چند صدم درصد شایستگی برنده می شود. داورها هم آدمند به هر حال!!
    من یک سری تشکر دیگر هم بدهکارم: از زندگی، نوید، بلوط هر کدام تعدادی از وبلاگ نویسها را به من برای مصاحبه معرفی کردند که اگر این لطفشان نبود معلوم نبود من هنوز مصاحبه هایم تمام شده باشد. از مغی هم ممنونم که کلید خانه اش را سخاوتمندانه در اختیار من قرار می‌داد که به اینترنت دسترسی داشته باشم؛ هر چند که نمی تواند فارسی بخواند. از داداش عزیزم هم ممنونم که برای تعداد زیادی از مصاحبه ها من را به محل ملاقات می رساند، منتظر می‌شد کارمان تمام شود و من را بر می‌گرداند.
    یک سری از مصاحبه شونده‌ها از من راجع به دسترسی به نتیجه کارم پرسیدند. من دقیقا یادم نمی آید کی‌ها بودند اما همین جا قول می دهم هر کاری به فارسی نوشتم برای همه‌شان بفرستم. تا حالا برای اینکه احتمال می‌دادم مصاحبه شوندگان آتی وبلاگم را بخوانند و از نوشته های من و حرفهای بقیه تاثیر بگیرند چیزی از نتایج کارم ننوشتم. بعد از این سعی می کنم نرم نرمک این کار را بکنم.
    این مصاحبه ها تجربه خیلی خوبی برای من بودند. دوستان خوبی پیدا کردم که دوست دارم [دوباره] ببینمشان. چقدر از موضوع تزم راضیم!
    یادداشت طولانی‌یی شد. حیفم آمد خلاصه یا دو تکه‌اش کنم.می گذارم یک ماه بماند که هر روز بیایید چند خطی را بخوانید!
    * عنوان این یادداشت برگرفته از نام آهنگی است از باربارا: (Ma plus belle histoire d’amour, c’est vous) “زیباترین داستان عشق من شمایید”. سگولن روایال رقیب سارکوزی در انتخابات ریاست جمهوری اخیر فرانسه هم جدیدا کتابی منتشر کرده به نام “زیباترین داستان من شمایید”.


  13. خوشحالمون کردید که اومدید.
    دیروز که ماشااله خوب راه رفتید…#smile امیدوارم روز به روز بهتر بشید خانم.#flower


  14. رویا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ویولت عزیزم نگران نباش زود زود خوب میشی گلک.روز زن رو هم بهت تبریک میگم.#hug #heart #kiss


  15. ایلیا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    سلام
    هیچوقت ناامید نشو
    راستش درک درد وسختی که تو تحمل میکنی برای ادمهای سالم تقریبا غیر ممکنه ولی ابرازهمدردی یه خصوصیت مثبت ما ایرانی هاست .
    بیشتر از همه از دوچیز در مورد بیماری تو کلافه میشم
    یکی اینکه کاری از دست کسی برای کاهش آلام تو بر نمی اد .
    دوم اینکه این بیماری خزنده و پیش رونده است و جز خود شخص هیچ کسی نمیتونه کمکی بهش بکنه .
    بازهم امیدوارم با صلابت و قدرت مقابل این بیماری بایستی .


  16. nazmehr در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ویلی جون چشم راست منم یه مدته به طرز وحشتناکی درد می کنه تا جایی که یه وقتایی از درد بسته می شه
    هیچی هم بهم کمک نکرد. نه کورتون نه ویتامین ب
    من همیشه که درد و بی حسی لعنتی این بیماری رو تحمل می کنم به خودم دلداری می دم و می گم حتما خدا داره گناهام رو پاک می کنه تا اون دنیا یه راست برم بهشت#grin
    فکر کنم جای تو دیگه اون بالا بالاهاش باشه#heart
    عزیزم این گرمای تابستون من فکر می کنم یه جورایی مزید علت شده زیاد نگران نباش#kiss


  17. فرزام در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    چی بگم که زر نباشه؟ چی بگم که از رو شیکم سیری نباشه؟ اگه بگم که تو هیچوقت تسلیم نشدی، نمی گی اگه جای من بودی می فهمیدی چی می کشم؟ اگه بگم اون گریه، گریه عجز نیست، گریه یه دل سوخته اس که بعضی وقتا خسته می شه و این طبیعیه، نمی گی منم اگه جای تو بودم همین خزعبلات رو می گفتم؟ ویولت عزیزم. ما ادمها تو جسم ضعیفیم و فانی. همه مون اینطوری هستیم. اون چیزی که مارو اسطوره طبیعت کرده، اراده ایه که اگه ساخته بشه کوه رو از جا می کنه. دختره! من اگه یه انگشتم قطع شه تا یه هفته عر می زنم و تا سه سال تو لکم و بعدش هم تا آخر عمر دیگه همون آدم قبلی نمی شم، اونوقت تو داری می گی تسلیم شدی؟ من نمی گم ناراحت نباش یا گریه نکن یا خسته نشو. اینا همه طبیعیه. اما جا به جای این وبلاگ، کلمه به کلمه اش نشون از آدمی داره که آدمه، به معنای واقعی کلمه اش. موجودی که قرار نیست تا ابد بمونه، اما همون روزایی رو که مونده روی مرگ و زندگی رو با هم کم کرده. همون کاری که اسطوره انسان می کنه. جایی که تو الان وایسادی، با بیماری ات، با ناتوانیهات و با همه ضعفهات، جاییه که خیلی گنده تر از تو ادعاش رو داشتن و گو…ن. اینا رو گفتم چون از عجز نوشتی واسه ویولت. این ویولتی که اینجاس ، اینی که من می خونمش، هنوز عاجز نشده. اگه شده دستش رو به یه جا گیر بده که نیفته، این کارو می کنه، اما می ره بیرون و می شینه. نمی تونه بشینه، ولی بازم می شینه. این عجز نیست، این جنگ یه آدمه که با سماجت قدرتش رو داره به رخ می کشه. اون آدم تویی دختره. #heart


  18. m.e.f در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    #cry


  19. من در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ممنون ویولت عزیز که با اینکه این روزا حال خوبی نداشتی توجه کردی
    #heart
    خیلی وقته که وبلاگت رو می خونم و در صحبتی که هر شب با خدا دارم اسمت رو میارم.


  20. بب در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    عزیزم بیشتر استراحت کن و امیدوار باش که روزگار بهتر خواهد شد .به این فکر کن که این همه دوست برات دعا می کنند و دوستت دارن و انرژی مثبت برات می فرستند هر چند از پشت صفحه منیتور #flower #flower


  21. سلام
    درکت می‌کنم احساس عجز در میانه راه #worried
    دعات می‌کنم #heart


  22. الهه در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ویلی جون خوابتو تنظیم کن زیادی بیدار موندن و کم خوابی همچین عوارضی برای ما داره مواظب خودت باش


  23. Darya در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ۱-salam vili jan2-manam kareh samira ro mikonam che jaleb!3-natars chizi nist,hala har jayeh 2 dard begireh be een bichareh nesbat midi!!3-bebakhshid shadi jan link mizashti khodemoon mikhoondim!4-nagid fozoolish be man ….akheh nazareh eentori ke nazar nist ,gozashtan posteh khodemoon 2 comment dooniyeh digaraneh5-ageh doosteteh bebakhshid6-shad bashi#flower


  24. غضی در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    بغضت همه چیز رو می گفت و این که دیگه حوصله اهنگ محزون نداری#flower


  25. سورنا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    عزیز دلم#kiss میدونم که تو از پسش بر میای…مواظب خودت باش زیاد..


  26. ایشالا که خیلی زود تموم می شه و دوباره پرانرژی می شید #flower


  27. سلام
    ویلی اول میخوام راجع به خودت بگم
    شاید هیچکی بهتر از من حاله الانتو نتونه درک کنه
    هیچ وقت تویه زندگیم به اندازه ی این هفته ای که گذشت ارتباطه بینه خستگی و ام اس رو درک نکرده ام
    خنده ات نگیره ولی منم حالم خرابه خرابه
    خیلی خیلی خسته ام
    استرس روم زیاده و یه لحظاتی در روز حس میکنم الانه که از چشام آتیش بیاد بیرون و دیگه بلکل کور بشم #brokenheart


  28. وضعیته خوابم آشفته اس و تمامه عضلاتم تحلیل رفته ان
    من ام اسم ماهیچه ای و بینایی نیس
    ام اسه حسیه
    ولی الان تویه این یه هفته هم مشکله عضلانی و حرکتی پیدا کرده ام هم درصده بیناییم خیلی ضعیف شده
    با یه چشم که اصد نمیتونم ببینم
    اون یکی هم بیچاره داره جون میکنه . ولی از شدته خستگی همین روزاس که از حال بره


  29. البته خداییش از دیروز تا حالا خیلی بهتر شده ام
    شاید دلیلش اینه که تونستم کمی بیشتر بخوابم و تحرکم کم تر بود
    ویلی تو رو خدا کمی استراحت کن
    بهت قول میدم این حمله نیس
    فقط خستگیه محضه #smug


  30. اصن ویلی من خیلی وقته میخوام یه چیزی بهت بگم
    ولی نمیدونم چرا ترسیدم بگم #worried
    تو چرا همش منتظری که حمله داشته باشی؟ #angry
    میدونم خب . تویه شرایطه تو این ترس و خوف خیلی طبیعیه
    ولی ویلی
    تو که روحیه ات توپه
    تو رو خدا نذار بهت چیره بشه این لعنتی
    ویلی به خودت استراحت بده
    پی ال زد


  31. درباره مصطفی کرمی:
    در حاله حاضر انجمن سینماگران جوان تویه بخش تایید فیلمنامه استخدامش کرده
    البته با توجه به اینکه خونه اش شهرستانه و رفت و آمدش پر هزینه اس کمی براش مشکله
    ولی بازم جایه شکرش باقیه


  32. در مورده پروتزه پاهاش هم باید بگم وزیره بهداشت تویه یه مصاحبه تلویزیونی تویه شبه شیشه ای یه وعده داد که فعلا گیرشه
    گفته که هزینه پروتزا و عمل رو میده و انجمن هم اساسی دنبالشو گرفته ان


  33. ویلی جونم بازم میگم
    استراحت کن
    مطمئن باش همش از خستگیه
    هیچ حمله ای در کار نیس
    دوست دارم #heart
    آنارام باشی
    #kiss #heart #kiss #heart #kiss


  34. لیلا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    #sad


  35. ویولت در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    کامنتاتوت رو با اشک خوندم
    حالا دماغم رو کشیدم بالا و با پشت دست هم آب دماغم رو پاک کردم هم اشکامو#grin
    موافقم… شادی جان لینک میذاشتی مادر چرا پستت رو کپی پیست کردی؟#thinking
    فرزام … یعنی زار زدم و خوندم کامنتت رو … نه از سر بدبختب و بیچارگی … از خوشحالی … که تو دوست راه دور چقدر قشنگ حرف و حس ناگفته من رو از تک تک کلمات هرچند کوتاه من گرفتی#heart … بخدا که این یه نعمته#flower
    آنارام عزیزم… اینها بخاطر استرس کنکور نیست؟ باید کنکوری باشی نه؟#heart
    دریا…. قربونت برم که به نکات همیشه توجه داری#kiss
    برای بقیه کامنت گذاران هم یه بوسه همراه با آب دماغ و شور از نمک اشک#winking #kiss #kiss


  36. دینا در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    سلام
    مدتیه وبلاگتونو می خونم! ولی پیامی نگذاشتم! منم دختر خاله ای دارم که ام اس داره! روحیه فوق العاده ای دارید. به حیاط خلوت منم سری بزنید#heart


  37. فرزام در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    #smile شانس آوردی امروز اون بعد بی جنبه ام نمک گیرم شده – اخه یه جا دیگه یه حال اساسی دادم بهش – و آروم نشسته#grin سهم منم از اون بوسه آب دماغی تقسیم کن بین بقیه دوستان. خدا می دونه که من کشته رفاقتم#grin


  38. فاطمه در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ویولت عزیز ،میدونی اومده بودم بگم برام دعا کنی که فردا کنکور دارم ،به نذر هایی که الان داشتم حساب میکردم برای کنکور یه نذر دیگه اضافه شد،برای این که همیشه همینی که هستی بمونی ،نه،بهتر شی که برای تو هر روز بزرگتر نشدن افت داره،نمیدونم حکمت چیه و تقدیر،ولی خوشحالم از تمام زمان هایی که درس نخوندم ولی اومدم اینجا و مطالب تو رو خوندم و چیز یاد گرفتم (که البته هر روزه بود)خوشحالم که چنین ادم هایی وجود دارن که به من و امثال من یاد میدن زندگی یعنی چی ،من و امثال منی که چه میدونم با یه مشکل کوچیک(مثلا کنکور)هزار جور فکر و خیال مسخره و نا امیدی به ذهنشون میاد ،ویولت تو فقط خودتو تخلیه کردی ،نفس تازه کردی تا بازم به قله های بعدی برسی،باور کن نمیخواستم پر حرفی کنم ،قصدم فقط این بود که بگم#heart #heart #heart #heart


  39. ژاله در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    قدرت بیان خوبی ندارم برای بیان حسم.فقط میتونم از فرزام کمک بگیرم و کامنتش رو به شدت تایید کنم!
    خوب باشید#flower


  40. آرش در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    سلام ویلى
    من ۱۰۰% مطمعن هستم که به خاطر خستگیه چون خودم تجربه کردم
    به خودت آرامش بده
    چون هر آن چه اندیشه کنى همان خواهى شد.
    بیا با هم دعا کنیم که خدا از ما بگیرد هر آن چه که خدا را از ما میگیرد


  41. امیر در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    #kiss خدایا ویولت عزیز رو زودتر خوب کن #flower #flower #flower


  42. bilbo در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    طفلکی ویولت#cry خانمی سلام#devil از خوندن متنت غمگین شدم#sad امیدوارم چیز مهمی نباشه(منظورم درد چشمای نازته#blush )آرزوی سلامتی برات دارم#flower شاد باشی#winking یا حق#hand


  43. آرش در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ویلى تو آمانتادین میخورى؟
    ***********************
    دکتر برام نوشته ولی مثل بقیه داروها بدنم هیچ عکس العمل مثبتی بهش نشون نمیده


  44. #flower
    درست می شه
    ادمه سالم هم اگه جای شما بود از پا در می اومدن
    خستگیه رفع می شه خانومی
    مواظب خودت باش عزیزم #flower


  45. ویولت جونم آره. تازه دارم کنکوری میشم
    کنکور ۸۸#worried


  46. mosafer kuchuloo در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    violet jan, midunam ke ta alan hatman daru haye ziadi masraf kardio mikoni, ama fagat serfan ye pishnahad daram ke age tunesti o ye pezeshke ghabele etemade “homeopat” peida kardi, behesh moraje kon,motasefane man unja soragh nadaram , ama motmaneam ke kheili barat khube,
    mibusamet


  47. mosafer kuchuloo در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%88%D9%85%D8%A6%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%AA%DB%8C
    http://en.wikipedia.org/wiki/Homeopathy
    inam ye seri etelaèate mokhtasar raje be homeo ke fekr mikonam vase bimarie to komake bozorgi behet bokone


  48. ویولت در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    تو رو جون هرکی دوست دارید اول کامنتتون ذکر کنید؛ کامنت خصوصی؛
    اکثر کامنتها رو من تایید نمی کنم و وقتی میام می خونم می بینم کامنت در زمره خصوصی ها بوده و تایید شده#worried و اونوقت من شرمنده میشم


  49. شقایق در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    مواظب خودت خیلی باش خانمی:* واسه اون لکه های روی پات هم اگه دکتر میخواستی بری من خوشحال میشم ببرمت :*


  50. پ از نپتون در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    یک پا نره خرى شدم براى خودم و رقیق قلب ………. دلم ریش شد ، براى شما ، براى آن مستند ساز
    :’(


  51. yasaman در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    ویلی جون والله من که مثلا سالمم اونقدر قراضه ام که اگه برم خرید چهار تا لباس از رو رگال بردارم پرو کنم شب از خستگی خوابم نمیبره!! تازره تو کلی ایول داری…


  52. uriel در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    سلام.
    ویولت بانو، برای منی که از دور دستی برآتش دارم، درک واقعی این لحظه های تو شاید غیر ممکن باشه. و فکر کنم هر حرفی بزنم شاید فقط تو رو عصبی کنه. اما امیدوارم این ناراحتی چشم فقط و فقط به خاطر خستگی باشه و فشاری که این چند وقته روت بوده و امیدوارم حالت از الان خیلی بهتر بشه.
    در مورد اون مستندساز هم راستش فکر نمیکنم نباید خیلی از این دولت توقع داشته باشیم. به نظرم بهتره کسی با خانواده ایشون تماس بگیره و درخواست یک شماره حساب کنه تا شاید ما بتونیم کمکی بکنیم.#flower


  53. ویولت عزیز امیدوارم مشکل چشمت زود زود خوب بشه#kiss مراقب خودت باش.در مورد اون مطلب فک می کنم مردم خودشون باید دست بکار شن و یه حساب برای کمک به ایشون باز کنن.


  54. bilbo در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    سلام ویولت خانم#flower حال چشمات خوبه؟#sad انقدر خودت رو اذیت نکن#cry شاد باشی#blush یا حق#hand


  55. sitora در ۸۷/۰۵/۰۴ گفت :

    #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower #flower


  56. زیتون در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    ویولت گلم#heart منم فکر می‌کنم چشمای قشنگت کمی خسته شده. زیاد به صفحه خیره نشو و هر نیم‌ساعت یک ربع از جلو کامپیوتر پاشو یا از همون روی صندلی به یک جای دوری نگاه کن. شاید قطره اشک مصنوعی هم خوب باشه. از اون قطره یک‌روز مصرف‌ها بگیر. یعنی قطره‌هایی در بسته‌بندی یک‌روزه. نسبتا ارزون هم هستن. شاید دونه‌ای ۵۰ تومان.
    در مورد خوابت هم اومدم اونجا کامنت بذارم دیدم نظرخواهیت بسته‌ست.
    بی‌خود نیست مردا می‌گن خواب زن چپه. اولا فکر می‌کردم چقدر این حرف بده. اما کم‌کم دیدم طفلکی‌ها راست می‌گن. هر چه شب در خواب می‌بینیم روز برعکسش اتفاق می‌افته. یعنی در واقع عمر داداشت دو برابر می‌شه:) عجب خواب ترسناکی دیدن اما…


  57. تورج در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    خودت که میدونی گرما برات ضرر داره. چرا میری بیرون تو این گرما؟ اونم بعد از ظهر؟
    از اون تاری دید خیلی میترسم. خیلی خیلی میترسم. مثل مدوسا!


  58. یاس در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    سلام ویولت عزیزم
    دیشب خواب شما رو میدیدم . با وجودی که اصلا ندیدمتون . خیلی تو خواب مهربون بودین . کاش به واقعیت تبدیل می شد و امکانش بود که واقعا ببینمتون
    من اصلا اینجور موقع ها بلد نیستم که حرفهای خوب و قشنگی بزنم فقط میتونم بگم که از ته دلم دعا می کنم براتون که حالتون خوب بشه


  59. ارکیده در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    عزیزم می دونم که سخته ولی بهش فکر نکن منم چشم راستم از دیروز درگیر شده اونکسم از اول سال قطع کردم الانم هیچ دارویی مصرف نمیکنم خیلی پوست کلفت و بی خیال شدم شاید بخاطر ام اسه یعنی دیگه هیچی برام مهم نیست #devil هر چی بادا باد این نیز بگذرد خیلی دوست دارم #kiss


  60. سلام ویولت جان .
    امیدوارم زودتر حالت خوب بشه .
    مشکل چشمت و جدی بگیر. چون چشم که ضعیف باشه باعث میشه اعصاب آدم هم ضعیف بشه


  61. fh در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    سلام. ایشالا بهتر بشی. برات دعا میکنم. #kiss


  62. ارکیده در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    ویولت جان حرفای منو جدی نگیر خیلی خسته و عصبانیم فکر میکنم بهتره عصر برم پیش دکتر اونم تنها یادت باشه فقط موضوع چشممو به تو گفتم که می فهمی چی میگم


  63. شب گیر در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    سلام عمه ویلی
    میدونم که از این عنوان ناراحت میشی و حتی بدت میاد…
    عمه ویلی، میدونم که با خودت میگی گیر عجب آدم پررو و کم جنبه‌ای افتادم…
    عمه ویلی،میدونم که حتی ممکنه از من بدت بیاد..
    ولی مهم نیست، هیچ کدوم اینا برای من مهم نیست..
    عمه ویلی،الان بشین پشت کامپیوتر و تمام این عمه ویلی های من رو پاک کن و به جاش بنویس خانم ویولت،
    بعدش هم بیا و یه کامنت برای من بذار و هر چی دلت میخواد به من بگو..
    اصلن بشین و همین الان بشین پشت کامپیوتر و یه دست رو به هرجایی که خواستی گیر بده، و با اون دستت یه پست بنویس که این مهرداد چقدر آدم بی شعوریه،چقدر کثافته،خنگه،جوجه خروسه و …
    همه‌ی این کار ها رو بکن ولی تسلیم نشو..
    توروخدا تسلیم نشو… من بقیه رو نمیدونم ولی ویولت خانم،من چشم امیدم به شماست، باور کن بارها شده که بقدر مرگ از زندگی خسته بودم و وقتی اومدم این وبلاگ رو خوندم به خودم گفتم:احمق یاد بگیر، ببین این دختره چه طوری داره مبارزه میکنه…
    نه! من نمیتونم باور کنم که عجز با تو ارتباطی داشته باشه ، من مطمئنم ویولتی که تا حالا نوشته‌هاش رو میخوندم هیچ وقت تسلیم نمیشه
    ترا خدا الان بشین و یه پست سه کلمه‌ای بنویس،فقط سه کلمه:
    ویولت تسلیم نمیشه…
    التماس میکنم بنویس…………


  64. مرجان در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    ویولت عزیزم
    اولا باید بگم خوش به حالت که دوستانی اینقدر فهمیده داری.
    دوم اینکه من از کامنت اول فرزام (۱۷) خیلی خیلی خوشم اومد کاملا درست میگه . اگر همش سعی کنی خودتو خوشحال نشون بدی و غصه هاتو بیرون نریزی که داغون میشی عزیزم
    سوم اینکه توی هوای به این گرمی بهتره کمتر بیرون بریم تا کمتر آسیب ببینیم
    ضمنا توصیه میکنم یه منشی استخدام کن کامنت ها رو برات بخونه و بجات تایپ کنه . انرژی زیادی برای این وبلاگ صرف میکنی (برای همین هم این همه طرفدار داری) بخدا آدمایی که هیچ مشکل جسمی ندارند این همه فعالیت ندارن – برای خودت اسفند دود کن#winking


  65. ممول در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    سلام ویولت گلم ….
    خوبی قربونت برم …
    ۱ماه بود بد درگیر امتحانا بودم دلم لک زده بود واسه اینجا … نمی تونستم بیام ولی به یادت بودم و برای سلامتیت دعا می کردم ….
    ایشالا چشمت زودی خوب شه … من برم آرشیو خونی#winking


  66. ساتین در ۸۷/۰۶/۰۴ گفت :

    میگم ویولت عزیز
    در خیلی مواقع مردم خودشون دست بکار شدن و یه مبلغی برای هزینه درمانی یه شخص مثل این آقایی که تو پستت معرفی کردی جمع کرده اند. اما یه راه دیگه هم اینه که افراد ذینفوذ برن سراغ مسئولین و از اونها کمک بگیرند
    بهترین کار اینه که گزارشی پخش بشه اینطوری مسئولین در برابر احساسات مردم مجبورن واکنش نشون بدن و مساعدت کنن