تنها تر از همیشه

پژمان میگه:
آره، فکر کنم همه چیز از اون ملاقات شروع شد. همه گیج گیج خوردنام …قبول کن که ملاقات سخت و غیر منتظره ایی بود،اونم بعد ده سال …شکستن سکوت بیست ساله ، باور کن خیلی هنر میخواد …هرچند نارنجک ضامن کشیده رو گذاشتم تو دست بغل دستی ولی خودم از جام جم نخوردم تا لحظه انفجار…حالام چیزی نشده …زنگ زنگ گوشم از صدای انفجار خالی شه …همه چیز بر میگرده سر جای اولش …باورکن، فقط به زمان احتیاج دارم.همین.
نقطه عطف حال بدم از اون شب کذایی شروع شد که دو تا گربه خیر ندیده هرچی کار بی ناموسی داشتن ورداشتن آوردن دم پنجره من انجام بدن. نه خداییش شما هم متواتر از ساعت ۲ تا ۵ صدای خرناس و آه و فغان بشنوید خوابتون می بره؟ حالا هی پیش کن و ویش کن … موندن و رتق و فتق امور می چربید به هراسِ پیش کردنهای لاجون من … نتیجه شد آغاز یه صبح سگی و آماده برای گرفتن هر نوع پاچه دم دست و پنجول کشیدن از نوع گربه اییش.
از اون شب تا بحال هنوز اعصابم بر نگشته سرجاش … این برق رفتنهای مثلا برنامه ریزی شده هم شد قوز بالا قوز …ترکشش به امید بیچاره هم گرفت و یه جورایی همه چیز بایکوت شد …وقتی اینجوری میشم دلم نمی خواد هیچ ناز و نوازشی رو تحمل کنم درست عین زنای حامله بد ویار فقط عق می زنم… اینقدر سگ شدم که از هرچی آدم دوست نماست حالم بهم میخوره … حتی توی سیاست وبلاگ نویسیم هم تغییر ایجاد شده … منی که سرلوحه ام سازش با افراد بوده از هر قوم و نژاد و جنسیتی … دیگه آستانه تحملم اومده پایین و شاید به قول تو از رو عمد دوستانم رو می رنجونم و بی ملاحظه احد و الناسی میزنم به تیپ و تار همه… شایدم بیشتر از قبل رک شدم.یعنی رُک بودما ولی حالا چاشنه ملاحظه اش کمتر شده…حالا خداییش می رنجونم؟ فکر نکنم فقط دیگه ناز کشی نمی کنم.همین.
میگی تنها تر از همیشه به نظر میام … آره خب تنهام، لااقل الان.


دیدگاه ها خاموش