شرح ویروس

من فعلا بیمارستان نمیرم چون دچار یه ویروس وحشتناک شدم و به قول دوستی از اونجاییکه کار من می ر*ینه به هرچی سیستم دفاعی، فعلا با این ویروس کثیف حادث شده معذورم از هرچی کار ر*یدمانی به سیستم دفاعی!.
دیروز بعد اینکه دکتر معاینه ام کرد یه فقره سقوط اعجاب انگیز داشتم با مقدار متنابهی کبودی و شرمساری بابت یورش افراد، من جمله دکتر جان به سمتم!…ناهار رفتم بیرون و وقتی برگشتم خونه یه چرت کوچولو زدم. ساعت حدود ۵:۳۰ بود که بلند شدم و احساس کردم حالم خوب نیست… ترجیح دادم برم پایین توی اتاق خودم. بعد گذاشتن نوشته قبلی، احساس کردم سرم به دوران افتاده و به شدت گرممه.نوت بوک رو گذاشتم کنار و دراز کشیدم رو تخت. احساس می کردم همه چیز تو سرم ولِ و با هر حرکت چپ و راست کردن سرم تمام محتویات مغزم از اینطرف میریزه اون طرف!! داشتم الو می گرفتم و با یک ورق کاغذ تند تند خودم رو باد میزدم… تا حالا به این وضعیت دچار نشده بودم،تمام تنم رو دونه های درشت عرق پوشونده بود و چیک چیک سُر می خورد و می چکید رو تشک!! فکر کردم حتما می خوام بالا بیارم که اینقدر عرق بهم نشسته. ولی یه مشکل دیگه هم وجود داشت، روده هام داشت بهم می پیچید و نشون از بیرون روی داشت! ای خدا ادرار هم داشتم! با این وضعیت به توالت نمی رسیدم. باید بالا می آوردم…رو تخت نشستم و تو اون حالت گیجی و هولی ثانیه های قبل بالا آوردن!! ملافه رو از روی تخت برداشتم و گوله کردم زیرم و چیپس داخل کیسه رو خالی کردم رو زمین و کیسه روگرفتم جلو دهنم و….
هنوز جای امیدواری بود،ادرارم با همه زور زدنم برای بالا آوردن، ول نشده بود. از جام بلند شدم برم سمت دستشویی ولی سرم کاملا دوران داشت و چشمام سیاهی میرفت و عرق از سر و روم میچکید.
وقتی رو توالت نشستم، عق میزدم و بالا می آوردم و از پایین هم بیرون روی! خودت می تونی تصور کنی حال نَزارم رو.
سرم رو گرفتم زیرآب شیر، یکم حالم جا اومدم.کلید رو از روی در برداشتم و دراز کشیدم،آب یخ تو یخچالم تموم شده بود،زنگ زدم بالا به مامان شرح حال مختصری دادم و طلب آب خنک کردم…مامان خواست شب پیشم بمونه ولی بهش اطمینان دادم هر اتفاقی بیفته بهش زنگ میزنم و روونه اش کردم بره بالا…داشتم بیهوش میشدم… نمیدونم چقدر گذشته بود که از لرز بیدار شدم.طوریکه فکم بهم قفل شده بود و با فشار دست آزادش می کردم.توان اینکه دستم رو ببرم بالای سرم و تلفن رو بردارم و به مامان زنگ بزنم رو نداشتم… بی خیال فوقش می مردم دیگه!…بعد لرز تب کردم و عرق ریزون و بالاخره بیهوش شدم تا صبح دیرِ فردا که مامان اومد سر وقتم و باز عُق ولی اینبار خشک چون چیزی تو معده نداشتم برای بالا آوردن.
برادرم اومد بغلم کرد و برد بالا و بازهم نیمه بیهوش بودم تا الان که دارم با نت بوک روی پا براتون تایپ می کنم.
صبح با دوستی تماس داشتم که همسرشون پزشکه، دهنم رو باز کردم و اولین علامت رو گفتم-سرگیجه- بقیه اش رو خودش گفت و گفت یه ویروسه، من دیروز حداقل ۱۵ بیمار با همین علامت داشتم. گفتم آخه من با کسی تماس نداشتم! گفت کافیه بیرون توالت رفته باشی!،که خب اینم کار همیشگی منه و گفت با ویروسی که تو بدنته اصلا صلاح نیست پالس(کورتن تراپی) بگیری.
پس فعلا خونه ام … تا با دکتر خودم هم مشورت کنم .
الان که بیشتر فکر می کنم به نظر میرسه من این ویروس رو تو بدنم داشتم که اینقدر علائم جسمیم به سبب بیماری خودم بد شده بود و با زمینی که خوردم و برام مثل شوک عمل کرد، ویروس فعال شد…باید فرضیه ام رو به دکترم بگم.
پ.ن: دوستی و عشق امید مجددا همه رقمه بهم ثابت شد بخصوص تو این دوروز که بعدا در موردش می نویسم…تایپ همینها هم نزدیک به ۲ ساعت طول کشید و خسته ام کرد باید دراز بکشم…


دیدگاه ها خاموش