بیمار نمونه غمگین!

فکر می کنم چرا اینقدر بی حوصله و گرفتم صرف نظر از سرماخوردگیم. شاید همه چیز از اون نشست فیلم طلا و مس شروع شد که خانوم جواهریان با اسم و رسم کامل معرفی ام کرد و بعدشم تو سایتها نوشتن و …
همیشه یه پرایوسی هرچند کوچولو برای خودم حفظ کرده بودم ولی الان بعد ۶ سال و نیم همش پرید و رفت . الان دیگه کاملا شناخته شدم دیگه راحت نمی تونم از احساساتم بنویسم احساس کسی رو دارم که توی یه اتاق با شیشه های رفلکس گیر افتاده.ظاهرا تنهاست ولی همه تا فیها خالدونش رو می بینند. دیگه هیچ چیز خصوصی وجود نداره و فکر کردن بهش کلافه ام میکنه.
تو این شرایط نشستم این فیلم دختران ایرانی رو هم دیدم.صحنه مشمئز کننده ایی نداره ولی کل فیلم و روایتش غمگینه و غم غریبی به دلم گذاشت از اون بغضهای سر باز نکرده.
خلاصه هر چیزی که می تونه آزارم بده تو این ایام رفتم سراغش.:oh
درباره آهنگ پست قبل
فیلم دختران ایرانی در افغانستان

Picture%20028.jpg


نظرات شما


  1. نانسی در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    از چی غصه می خوری ؟؟…..تو همیشه عزیزی برامون خانومی#flower


  2. لیلا در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    #heart #hug


  3. miad در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    بریم ماشینشو پنچر کنیم؟


  4. ساتین در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    حق داری
    منم جای تو بودم همچی آشفته می شدم


  5. حامد در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    شهرت چیز خوبی نیست. بدترین قسمتش اینه که هر کسی به خودش اجازه میده در مورد مسائلی که حتی ربطی هم بهش نداره نظر بده.
    برای کسایی که حساس هستند خوب نیست.
    اما دوستایی که از قبل تورو میشناسند همیشه با همون دید بهت نگاه می کنند. #flower #flower


  6. حامد در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    اصولا ما وبلاگ نویسا اصلا تلویزیون نمیبینیم!
    اون وبلاگ نویس نماهایی هم که دیدن خوب دیگه معلوم الحالن!
    پرایوسیت سر جاشه بنویس هرچی که دلت میخواد
    فدای تو حامد نقره ای


  7. سلام
    ویولت
    چرا خودت را ناراحت می کنی. اسم یک واژه است. تو همان ویولتی.
    فیلم طلا و مس را ندیدم که بفهمم چرا رو این مطلب حساس شدی.
    و این چه ربطی به احساساتت داره که پنهانشان کنی و آزادانه بگویی
    هیچ فرقی بوجود نیامده. تو همان ویولتی.
    فک کنم این مربوط به صعفت است.
    خودت باش همان گونه که بودی و همه می شناسندت.
    خودت باش که هیچی بیشتر از خود واقعییه خود بودن به آدم آرامش نمی دهد.
    خودت باش شته باشند نه آنچه دیگران دوست دارند باشی.
    خودت باشنی و با هر اسمی که خودت مناسب می دانی.
    بی پروا بودنت زیباست . اینکه برای خودت زندگی می کنی زیباست واینکه خودت را عیان می کنی زیباست. و البته جذاب.
    بی خودی دلت را نیازار به انرژیت خیلی احتیاج داری . الکی حرومش نکن برای افکار دیگران.


  8. هیلا در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    به نظر من یک مدت اینطوریه، باز دوستات فقط اینجا باقی میمونن و کنجکاو ها میزارن میرن .


  9. تـــــرانه در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    ویلی این فیلم رو من مدتها پیش دیده بودم تا چند روز بعدش هم تو یه حال عجیبی بودم بخصوص اونجایی که خانوم ِ میگه یکی از بچه هام از برادر شوهرم ِ !! من موندم اینا چطور تحمل می کنن این وضعیت رو .. ( اونی که من دیدم مدتش خیلی بیشتر از این بود البته)
    تو شناخته شده بودی عزیزم حالا چه یه نفر تو رو با شخصیت اصلیت بشناسن چه ۱۰۰ نفر چه یه دنیا .. به نظرم اولش سخته اما الان که نصف بیشتر خواننده هاتو هم دیدی هم می شناسی پس دیگه نگرانیت واسه چیه عزیز دلم .. تو در همه حال عزیزی
    #kiss من می ترسم از خود سانسوری که ممکنه گریبان این وبلاگ رو بگیره همین .


  10. هملت در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    درک میکنم ویولت اما شاید ….
    نمیدونم، شاید الان زمان اونه که با توجه به اینکه همه میشناسنت راحت باشی و اون یه ذره پرایوسی رو هم بذاری کنار.
    چه اهمیتی داره که دیگران چی فکر کنن؟! اونی که تورو میشناسه نظرش بر نمیگرده. اونی هم که نمیشناسه، نظرش زیاد مهم نیس.


  11. صدف در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    وای این فیلمو من نتونستم تا آخر ببینم


  12. عموجون در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    در زندگی زخمهایی هست که روح انسان را اهسنه اهسته در انزوا میخورد و میخراشد(به نقل از کتاب بوف کور اثر صادق هدایت)


  13. سلام.
    اگه بگم یه وبلاگ تازه با یه آدی جدید و گمنام بزن شاید توقع زیادی باشه، چون بر اساس دو سه بار تجربه میدونم که توان و انرژی زیادی می طلبه تا دوباره بتونی یه عالمه دوست و مخاطب دور خودت جمع کنی. مگر اینکه به چند مخاطب مختصر بسنده کنی. نمیدونم شاید هم به تلاشش بیرزه! بستگی به آدمش داره که هدفش از رابطه چی باشه و چی براش از اولویت برخوردار باشه.
    اگه بگم دوباره عاشق شو که حرف بی ربطیه چون عشق دو طرفه ست و گذشته از اینا کو عشق درست درمون توی دل طرف مقابل که بیرزه آدم توش فنا بشه؟
    اگه بگم این حال و احوال از خواص فصل بهاره …که خب چی بشه حالا؟ چی حال تو رو خوش میکنه؟
    بالاخره موندم چه جوری میشه حالت رو خوش کرد؟!
    اگه به نتیجه رسیدم تماس میگیرم.


  14. ندا در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    نه! همه چی از فیلم طلا و مس شروع نشد ویولت ..همه چی از اون جشن مسخره ی پرشین بلاگ شروع شد! همون جشن مسخره ای که انگار موظف بود کلی برای خیلیا دردسر درست کنه !و بعدش هم از خودش مچکر باشه!!
    از همون موقع بود که تو یهو و خیلی یهو!!وقت نوشتن و وقت جواب دادن به بعضی از کامنتا ناخواسته (و شایدم خواسته!)همیشه توی یه گارد باشی(که البته بهت حق میدم).
    یه صمیمیت دوست داشتنی رو ازمون(از من خواننده ی قدیمی)گرفت این پرشین بلاگ#angry
    پشت سر اون معرفیت توی بعضی از شبکه ها هم بود البته که منو زیاد خوشحال نکرد …خب قبول کن که پای یه سری افراد نه چندان دوست داشتنی رو به اینجا باز کردن!
    من همون جمع صمیمی و قدیمیمونو بیشتر دوس داشتم(البته من کامنت گذار فعالی نیستم ولی خواننده ی ثابتی هستم )
    از همون موقع که اولین کامنت رو گذاشتم و تو بهم گفتی که:
    یه خودم خیلی افتخار میکردم که تو رو خودم (و نه با معرفی کسی دیگه)پیدا کردم (از طریق یک دوست از توی یاهو ۳۶۰)و همچینین از اینکه هر وقت ایمیلی بهت میزدم با اینکه اصلا انتظار جواب نداشتم جواب میگرفتم!#blush
    چون همیشه تنها بودم از اینکه یه نفر که خودش هم یه سری دغدغه داره ولی برای منی که اصلا نمیشناسه وقت میزاره خوشحال و مغرور بودم!
    و دقیقا از اون موقع یی که تو توی جاهای مختلف معرفی شدی شدیدا احساس خطر کردم
    #worried …
    اینی که میخوام بگم خودخواهانه س ولی میدونی؟ دوست نداشتم معروف بشی #sad
    من هنوزم هر چند وقت یه بار میرم توی سرچ وبلاگت و کلمه ی جوراب و سرچ میکنم تا یکی از پستای دوست داشتنیمو بخونم …
    من اون پستو خیلی دوست دارم نه به خاطر اینکه مثلا بخوام بهت بخندم ٬به خاطر چیزی که از توش یاد گرفتم البته بایه لبخند!!
    دوست داشتم بازم از اون پستا مینوشتی نه پستای اینجوری..
    ویولت !دوست نداشتم توی جایی که من بهش احساس نزدیکی خیلی زیاد میکردم یه روز همچین نوشته ای رو بخونم!!!
    بخدا من هنوز اسم و رسم واقعیتو نمیدونم …
    ویولت یهویی اینجا رو ول نکنی بری!#sad
    _______________________
    فکر کنم بدونم کدوم پست رو میگی
    خوندن کامنتت اشکم رو در آورد


  15. niki در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    ویولت جان من اسم و رسم واقعیت رو نمیدونم و هیچ تلاشی هم نکردم بفهمم پس به انداره یک نفر خیالت راحت باشه که راحت بنویسی.این سهم من


  16. Memorialist در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    بهت حق می دم . آدم دیگه مثل قبل راحت نیست وقتی بدونه خیلی ها می شناسنش .


  17. مه ناز در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    ویولت جان من هم اسم واقعیت رو نمی دونم … نمی خوام هم بدونم خیالت راحت باشه بعدشم اصلا مهم نیست ها بش عادت کن فوقش فامیلهات میان می خونن دیگه نه ؟؟؟بهشون اهمیت نده


  18. شیوا در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    قبول دارم کسی که خصوصی ترین مسائلش را مینویسه شناخته شدن برایش ناراحت کننده است اما خوب در عوض به نیکی مشهور شدی.


  19. بدی این جور مواقع اینه که هرچی هم تلاش کنی بازم دچار خود سانسوری میشه
    یعنی خیلی چیزها رو نمیشه گفت اگر هم بگی برداشت های مختلفی میکنن
    ولی تو همیشه خودت بودی و این که خیلی شجاعتر از اونی که دچار سردرگمی بشی


  20. ژینوس در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    چند تا چیز با هم شد عمل پدرت واسترس ناشی از اون مریضی خودت وجلسه روز ام اس وهوای گرم این روز ها من خودم هم خسته وداغونم بشدت به سفر واستراحت روحی نیاز دارم ولی حتی حال این کارو هم ندارم#yawn #yawn #yawn


  21. آیدا در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    می خوام زندگی رو مزه مزه کنم…


  22. شراره در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    ویلی تازه خبر نداری یکسری وبلاگتو میخونن در ب در دنبال خودت میگردن #grin
    این دنیای مجازی تا زمانیکه کسی نمیشناست میشه هر چی میخوای بنویسی بعد از معروفیت دیگه برای ملت مینویسی
    اما جدا از شوخی تو دیگه الان یک وبلاگ نویس نیستی مایه رشد و ارامش خیلی ها شدی و این خیلی بزرگتر از هر پرایوسیه
    _________________________
    #thinking


  23. شقایق در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    من ۵ ساله که خواننده ثابت و هر روزه وبلاگتم.کامنت کم میذارم.
    مطمئن باش تلاشی هم برای فهمیدن اسمت نخواهم کرد.تو برای ما همیشه همون ویولتی.
    با ندا خیلی موافق بودم
    خیلی حرف دلم بود.


  24. سیما در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    سلام. چند وقت بود اینجا سر نزده بودم. اومدم بهت بگم یکی از بچه های دانشگاه ما که ام اس داشته با فرادرمانی خوب شده و نتیجه آزمایشهاش همه نرمال بوده. گفتم بگم شاید به دردت بخوره. همین. شاد باشی.


  25. ژول در ۸۹/۰۸/۰۳ گفت :

    سلام
    کاملاً حق میدم بهت. خیلی خوشایند نیست.
    من هم مدتیه اصلاً سرحال نیستم…
    امیدوارم زودتر از مود بد در بیای#flower #flower #flower


  26. فاطمه در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    سلام ویلی
    میگم امکان رمز گذاری روی مطالبت رو داری؟
    خب بعضی از مطالب خصوصی ات رو رمز خوندنش رو به بعضی از دوستان که خواننده ی دائمی ات هستند بده
    البته بنظرم ایده ی مسخره ای یه .
    ولی خب ویلی باید قبول کرد که با معروفیتی که بدست اوردی یه جورایی
    مجبوری تو نوشتن بعضی از مطالب محطاط رفتار کنی البته به مرور زمان این حس برات بیشتر میشه که لازمه از دست بعضی از آدمهای حسود یه حصاری رو دور خودت بچینی البته امیدوارم اینطوری نشه…
    به هر حال هر موردی و یا هر مشکلی که بخوای ازش بنویسی دیگران هم به نوعی با اون مسائل در ارتباطن…
    یک بلاگر موفق کسی یه که ازبازگو کردن خصوصی ترین مسائل زندگی ش هم ابایی نداشته باشه…..
    راستی تو یه انجمن ازت حرف میزدن البته از محاسنت یه نفر میگفت نثرت ساده و از ته دله از چهرهات هم خیلی خوشش میاد.
    #flower


  27. ویلی صحنه ی مشمئز کننده دیگه باید چه طوری باشه؟ من این فیلم را ۲ دقیقه اش را دیدم حالم داشت بد میشد. خاموشش کردم.#sad #surprise #worried


  28. emma در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    inam barat addi misheh.. to mitoni.


  29. رضا در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    سلام#flower
    شاید خودخواهیه ولی من که خیلی خوش به حالم شد. چون یه وبلاگ دیگه به جمع وبلاگهای خواندنی و دوست داشتنیم اضافه شد که از پس نوشته های نویسنده ش میتونم چیزهایی تازه تر یاد بگیرم
    سپاس#flower


  30. یه زن در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    ویلی جون منم هیچ وقت اسم و رسم تو رو جایی نشنیدم نمی دونم شاید چون هیچ وقت برام مهم نبوده …بنظرم برای خودت هم نبوده چون هدفت این نبود … ما گاه یادمون می ره برای چی یه کاری رو شروع کردیم… برای من اینطوریه که علیرغم همه دردسرها همیشه هدفم بهم امید می ده .
    #kiss


  31. ساتین در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    کامنت ندا اشک منم در آورد
    منم تو رو خودم پیدا کردم ویولت
    #hug
    و تصدیق می کنی که هیچوقت در برابر تحولاتت جبهه نگرفتم
    هر جوری باشی دوستت دارم
    اون روزای اول رو هم هیچوقت فراموش نمی کنم
    وقتی یکی دو بار توی سرچ به وبلاگت برخوردم و بعد با اشتیاق نشستم تک تک پستهای قبلیتو خوندم و با تمام وجود خودت و امید و دوستهای اون موقعتو شناختم و حس کردم دوست همه تون هستم
    عاشق اون جمع صمیمی هستم هنوزم
    و هیچوقت هم تو و وبلاگتو ترک نمی کنم عزیزم
    هر چقدر هم که مشهور بشی
    #kiss


  32. رها در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    عزیزم تو همیشه تونستی خوب همه چیز را مدیریت کنی.الان هم می تونی.خودتو ناراحت نکن.خیلی ها هنوز نمیشناسنت.ضمنا منم یاد گرفتم برخی احساسات خیلی شخصیم را پابلیش نکنم یا واسه افراد خیلی شخصی ایمیل کنم.تا ازونایی که دلم میخواد نظر بگیرم.تو ازپسش برمیای .شاید ازین معروفیت نه به عنوان یک تهدید بلکه به عنوان یک فرصت بتونی استفاده کنی.تو ادم نترسی هستی وحتم دارم بازهم با احساست کنار میای .تو ازون ادمهای متزلزل و دم دم مزاج نیستی که یه عمر با خودشون درگیر باشن واخرش نفهمن چی می خوان.تو خیلی زود با خودت و وضعیت جدیدت کنار میای.می دونم…#heart


  33. مریم گلی در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    آدم وقتی معروف میشه دوستای الکی و دشمنای واقعی پیدا میکنه
    تبعات شهرت گریز ناپذیره
    ولی تو به خاطر اینکه خودت بودی و به خاطر نوشتنهای صادقانه ت و انرژی تموم نشدنیت معروف شدی
    خواهش میکنم ادامه بده
    ما تو رو همینطوری که هستی دوست داریم
    اینکه دیگران راجع به تو چی فکر میکنن به تو مربوط نیست!#heart #flower


  34. سینا در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    ویلی جان ایکاش به توصیه من توی کامنت خصوصی دیروز توجه کرده بودی. اینطوری وضع بدتر شد #worried
    راستی یک سوال: تو در زمینه کتابهای کمک درسی دبیرستان فعالیتی داشتی یا داری؟ از این جهت می پرسم که یک نویسنده همنام تو سراغ دارم و نمی دونم خودتی یا نه؟ #thinking
    ______________________
    نه ومن نیستم


  35. درنین در ۸۹/۰۹/۰۳ گفت :

    سلام
    بهترین ها