یک یادآوری

صبا برام نوشت:
یکی از پست های نوستالژیک شما در اون یکی پایگاه(وبلاگ) رو خوندم و متاسفانه اشکم بدجوری سرازیر شد….
بعدش چیزی نزدیک به ۳ یا ۴ ساعت چشمام بارونی بود و گریه ام اصلن بند نمی اومد ….
گفتم:
کدوم نوشته رو میگی؟
-این نوشته،مال خرداد ۸۶ بود. فک کنم مربوط به همسر سابق تون باشه
از همون خط اول که خوندم خوشم اومد اما اخر قشنگی نداشت و همین طور حس خوبی نداد اون شب لااقل به من
البته خیلی خوب درک می کنم که حتی الان چه احساسی به همسر اول تون دارید
اینکه تو اوج دوست داشتن جدا شدین.اخرش اینکه عشق اول فراموش نمی شه.این واقعیت ه

احساس خودت لحظه ای بود تو نوشتنش
اما اخرش ته دلم و خالی کرد و دلم و کمی تا قسمتی سوزوند

نمی دونم اینا واقعن همین طوره که من می گم یا اینکه اشکال از من ه و من این روزا استانه تحمل پایین تری دارم ؟!…. نمی دونم.
.
.
.

نوشته رو خوندم-بعد این همه سال،بازم چشمام بارونی شد. از این همه جسارتم تو بیان عریان احساسم شگفت زده شدم و حتی برای لحظه ای ترسیدم…خیلی وقته دیگه اینطوری ننوشتم…حس و یادآوری خوبی بود،ممنون صبا جان.

پ.ن: لینک رو درست کردم که احتیاجی به فیل تر شکن نداشته باشه.


نظرات شما


  1. Nashenas در ۹۰/۰۷/۰۴ گفت :

    عشق اول هیچ وقت فراموش نمی شه ، هیچ وقت ، حتی اگر در حد یه آشنایی و دوست داشتن باشه و این ه که فراموش کردنش رو سخت میکنه فراموش کردنی که حتی بعد از گذشت …! شاید به همین خاطره که بعده این همه سال هنوز نتونستم جز او به کسی دیگه ای فکر کنم نمیدونم شاید هم به این خاطره که … نمیدونم ولی ای کاش لااقل دلیل اون شب اونی شبی که دوست داشتم اگه تلفنش رو داشتم گوشی رو بردارم و نصف شبی از خواب بیدارش کنم تا …! یعنی ممکنه عشق دیگر جای عشق اونو برام بگیره آره خداجونم ، ممکنه ؟


  2. نانسی در ۹۰/۰۷/۰۴ گفت :

    سلام …ویلی جان می شد این لینکت رو یه جوری……. یه جا بزاری که برا ما که فیلتر شکن نداریم و نمی تونیم وارد فیس بوک بشیم …هم قابل خوندن و قابل دسترسی میشد………..:(
    دوست داشتم منم می خوندمش

    violet در تاریخ تیر ۷م, ۱۳۹۰ ساعت ۶:۱۵ ب.ظ پاسخ داد :

    درستش کردم


  3. رضا در ۹۰/۰۷/۰۴ گفت :

    دیشب یه لحظه حس کردم بدنم مسخ شده , بی جورایی بی حس , بیاد شما افتادم
    گفتم حتما بهش میگم که عجب روحیه فوق العاده ای دارید , نمی دونم شاید آدمها با اتفاقاتی که براشون پیش میاد خودشون را تطبیق میدهند بناچار و یا شاید اگر بدونند قرار چه اتفاقی برایشون بیفتد شاید پس بیفتند
    ولی بهر حال کار شما و حال شما جای تحسین داره
    بخودتون ببالید

    گویا ادم وقتی نقصی پیدا میکنه بیشتر به ایت فکر میفته که از سایر توانایی هاش استفاده کنه در حالیکه در حالت عادی از حداقل استعداد خودش بی بهره است و خوش را به دست تقدیر میدهد به بدست تدبیر
    موفق باشید


  4. lمریم در ۹۰/۰۷/۰۴ گفت :

    فیلتره نمیتونم بخونمش


  5. sareh در ۹۰/۰۷/۰۴ گفت :

    خواستم بخونم، ولی باز نمیشه. دوست داشتم بخونمش


  6. مهدی در ۹۰/۰۷/۰۴ گفت :

    اون وقتی ک این مطلبو نوشتی خیلی حالت گرفته بوده و خودتم نوشتی که بیاد اون روزا گریه ت گرفته الانشم شاید ناراحتت کنه اون خاطرات اما ویلی خانوم برو خوش باش ینی خیلی خوش باش که خودت اون خاطره رو ساختی ینی خود خودت بودی که اون لحظه ها رو حس کردی و اون کارای قشنگ حسی و غریزی رو کردی چون یکی مثل من هست که حتی حسرت خاطرات این شکلی رم نداره چون فلجه ن از قنداق ن .از ۹ سالگی اما هیچ فرقی با مادرزاد فلج شدن نداشته و میدونم تا عمر دارم باید ادای زندگی کردن رو مثل الان تو و همه ام اسی ها و قطع نخاعای دیگه در بیارم.
    ی روز …ن ی ساعتم با عشق خودت بودن و دستاشو گرفتن و چسبوندنش قد دیوار و … حتی برا یبارم ی دنیای رویایی ه برا من که کم کم دارم فکر میکنم اصلا همچین چیزی دروغه و همه ش اداهایی که آدمای دور و برم در میارن و همهش دروغه ………………………………….


  7. نوشین در ۹۰/۰۷/۰۴ گفت :

    راستش من یک کمی به خودم شک کردم عشق اولم را به سه سوت فراموش کردم. عشق بود چیز دیگه ای نبود ولی وقتی دیدم نمی شه ..جواب نمی ده ..خوب فراموشش کردم.. شاید یک کم زیادی حساب گرم. دوس ال پیش تو فروشگاه شهروند دیدمش حتی سلام کردن و اشنائی دادن هم برام بیفایده جلوه می کرد. اصلا به نظرم غریبه بود …وای من چه سنگدلم

    violet در تاریخ تیر ۷م, ۱۳۹۰ ساعت ۶:۱۲ ب.ظ پاسخ داد :

    شاید عشق نبوده و رو احساسات بچگی اسمش رو گذاشتی عشق.