

یه دوست خیلی قدیمی دارم که شاید به جرات بتونم بگم اولین دوست دوران کودکیمه که هنوز که هنوزه است با هم رفت و آمد داریم البته اون الان ازدواج کرده و بچه داره از همون قدیم ندیما حرف زدن من و لیندا معروف بود چون از بس ریسه میرفتیم از خنده و فقط با ایما و اشاره حرفمون رو به هم حالی میکردیم و دوباره ریسه میرفتیم اگه کسی شنونده ما بود هیچی دستگیرش نمی شد که ما داریم چی میگیم بهم دیگه و فقط هر و کر ما رو می شنید:tounge
یه شب تو اون موقعی که تازه از بیمارستان آمده بودم و اصلا حال خوشی نداشتم اومده بود خونه مون.
لیندا: خوب الان حالت چطوره؟
من: اصلا حال خوشی ندارم سرم مدام گیج میره همش فکر میکنم سوار قایقم و دارم با امواج تاب میخورم.
لیندا: این که بد نیست مردم کلی پول میدن سوار قایق شن حالا تو مفت و مجانی این تجربه رو داری.:eyebrow
یه یک ساعتی که نشستم دیدم الانه که دیگه بیارم بالا و احتیاج به استراحت و دراز کشیدن دارم.
من: خوب لیندا جون من کم کم برم بخوابم حالم هیچ خوش نیست.
لیندا: برو عزیزم فقط هروقت خواستی بری بگو لنگر رو بندازم نیوفتی تو آب.!!!!!!!!!!!:teeth
حرکت ورزشی آخراین حرکت واسه حفظ تعادل توصیه میشه.
با امید رفته بودیم کافی شاپ اونروز امید به قول بچه ها تیپ زده بود و یه کت و شلوار رنگ روشن تنش بود وقتی نشستیم من چیپس و پنیر سفارش دادم و یه عالمه سس کچاپ زدم روش و دلتون نخواد میل فرمودم! دم رفتن به امید پیشنهاد دادم یه عکس یادگاری بگیرم برای اینکه ژست خوشگلی تو عکس داشته باشم!!:eyelash ساعدم رو یه وری گذاشتم رو شونه امید و عکس گرفتیم اما چشمتون روز بد نبینه همین که عکس گرفتنمون تمام شد و دستم رو برداشتم دیدم ای دل غافل ساعدم رو چون قبلش به ظرف چیپس و پنیر تکیه داده بودم سسی بوده و در نتیجه یه لک گنده قرمز رو کت خوشگل و نخودی امید باقی مونده:sick.
قیافه امید و متعاقب اون من دیدن داشت. تند تند شروع کردم به عذر خواهی کردن و حالا نمی دونستم چه جوری پاکش کنم امید هم می گفت عیبی نداره اتفاقا میخواستم بدمش خشک شویی حالا انگیزه ام قوی تر شد!
دردسرتون ندم از کافی شاپ اومدیم بیرون و قدم زنان حرکت کردیم به طرف ماشین که یهو چشمم خورد به لبو های داغ توی چرخ که تو اون هوای سرد بخارشون به هوا میرفت.
من: آخ جونمی لبو، امید جونم بریم لبو بخوریم؟:teeth
امید: باشه بریم پس بگیرم ببر خونه بخور:eyebrow.
من: نه تا خونه بریم یخ میکنه همین جا بخوریم.
امید: :confusedباشه تو مثل اینکه امشب قسم خوردی یه حال اساسی به کت و شلوار من بدی.!!!!!:waiting
پیوست: خوانندگان قدیمی باید سابقه من دستشون باشه که یکبار هم آلبالو ریختم رو کت امید:smug.
حرکت ورزشی دوازدهم
عید همگی شما هم مبارک به خصوص به سیدها و سادات الخصوص خودم و مهاب که سیدیم.:eyelash
دیشب با امید رفتیم سورچرونی! ازش خواهش کردم سر ساعت مقرر بیاد سرکوچه ایی که پارسال سوارم کرده بود کلی صحنه های پارسال و گفت و شنودمون رو با هم مرور کردیم و حظش رو بردیم وقتی هم رسیدیم به رستوران و سفارش دادیم خوب من بنا به عادتم اندازه شکمم خوردم که صدای امید در اومد و هی میگفت اینو بخور یا اونو سفارش بده گفتم نمی تونم بیشتر بخورم دیگه میارم بالا گفت پس این همه گفتی شش بهمن بریم بیرون بریم بیرون همین بود؟ فکر کنم انتظار داشت عین دیو بیفتم رو غذاها طوری که از لب و لوچه ام بریزه بیرون تا خیالش راحت شه که داره بهم خوش میگذره:sick!!
بعد اینکه شکمم سیر شد رسیدیم به بحث خوش کادو دادن و کادو خریدن چندباری که امید برام کادو گرفته بود در کمال وقاحت بهش گفتم از این به بعد خواستی برام کادو بخری خودم رو هم ببر که دستت بیاد سلیقه من چیه!!:eyelash واسه همین دیگه همیشه با حضور خودم و صلاحدید خودم برام کادو میخره.
شب قبل دیشب با اصرار بردم دم طلافروشی و گفت یه چیزی انتخاب کن گفتم اصلا حرفش رو هم نزن من اصلا طلا دوست ندارم بعدشم ما با هم رودرواستی نداریم که چند روز دیگه ولنتاین و یه ماه بعدشم عید اگه قرار باشه واسه هرکدوم یه کادو گرون قیمت بخریم جفتمون هم بدبخت میشیم هم بیچاره اصل اینه که بدونیم چقدر این روز برامون عزیز و خاطره انگیزه. گفت درست ولی دلم میخواد یه چیزی برات بخرم گفتم باشه یه چیزی که لازم دارم بگیر گفت چی بگیرم؟ گفتم یه شامپو اِلویو میخواستم بخرم(مخصوصا اسمش رو نوشتم فکر نکنید رفتیم تو بقالی یه شامپو داروگر خریدیم!!!:teeth) اونو بگیر.
شب که اومدم خونه موقع خواب همش فکر کردم خوب من فردا چی بدم به امید؟ دلم نمی خواست دست خالی برم یادم اومد چند تا صابون فا تو کشو دراورم دارم یکیش رو برداشتم و انداختم تو کیفم.
خلاصه که جشن سالگرد ما در کمال سادگی و صمیمیت عین اصل خود رابطه مون برگزار شد و کادوهای بهداشتی دادیم بهم :silly(مثل پیام بهداشتی برنامه ها).
نتیجه اخلاقی و بهداشتی این نوشته اینه که بابا اگه همدیگه رو دوست دارید اینقدر سخت نگیرید و از لحظه لحظه تون لذت ببرید به خدا یه قالب صابون یا شامپو هم میتونه همون حس لذت رو از گرفتن یه قطعه جواهر بهتون بده اگه دلها به هم نزدیک باشه:love.
حرکت ورزشی یازدهم
دوستت دارم را با کدامین واژه بیان کنم؟
واژها برای بیان احساس همانند مترسکهایی هستند در مزارع برای ترسانیدن پرندگان، وقتی نگاه خود گویای همه چیز است کلام چه معنایی می تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگانی با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازیگر چه نقشی هستم با سناریویی از قبل تنظیم شده و تو هنرپیشه مهمان قلبم. تو را گرامی داشتم با آنچه که بودی و می پرستمت با آنچه که هستی.
تو شدی خدای کوچک قلب من و من شدم بازیگر نقش لیلی… ولی اینبار لیلی بدون مجنون و شیرینی بدون فرهاد، چون تو خدا بودی و نه مجنون و نه فرهاد.
شاید در ابتدا فقط بازی میکردم بازی بدون فکر و شاید حتی بدون احساس زیرا از اول به من یاد داده شده بود که فقط در صحنه زندگی باید بازی کرد و بازی داد.
لحظه ایی به خود آمدم و دیدم این نقش در خون من حل شده و با زندگیم عجین گشته و حال جدا نمودن این دو از هم یعنی …
زندگی من برهوت بود برهوتی خشک و بی پایان با خداهایی کوچک و از بین رفتنی مثل بتهای گلی شکننده تا اینکه تو آمدی برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنیای من را روشن کرد هرچند از درخشندگی این نور تا مدتها گیج و منگ بودم و قادر به تشخیص هیچ چیز دیگری نبودم حتی خود تو، تو که خود مولد آن نور بودی و منِ گمراه دنبال مولّد آن می گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنیا ی من بودی و من بدنبال دنیا می گشتم چون کبوتری سرگشته و بی آشیان هر آشیانی را مأمن خود تصور می کردم و تو چه صبورانه نظاره گر این سرگشته گیها بودی.
من دریاچه ایی از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه ای از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندی و من را از دریاچه محبتت لبریز نمودی.
حال من عابد درگاه نورم نوری که روشن کننده زندگی من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، ای معبودم.
چون شدی افسونگر شبهای من
غم و غصه تو دلم کاری نیست
فرخنده سالگرد آشناییمان مبارک!!!:love
خدایا متشکرم که اون شب بابا منو ندید.
حرکت ورزشی ده
دوستت دارم را با کدامین واژه بیان کنم؟
واژها برای بیان احساس همانند مترسکهایی هستند در مزارع برای ترسانیدن پرندگان، وقتی نگاه خود گویای همه چیز است کلام چه معنایی می تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگانی با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازیگر چه نقشی هستم با سناریویی از قبل تنظیم شده و تو هنرپیشه مهمان قلبم. تو را گرامی داشتم با آنچه که بودی و می پرستمت با آنچه که هستی.
تو شدی خدای کوچک قلب من و من شدم بازیگر نقش لیلی… ولی اینبار لیلی بدون مجنون و شیرینی بدون فرهاد، چون تو خدا بودی و نه مجنون و نه فرهاد.
شاید در ابتدا فقط بازی میکردم بازی بدون فکر و شاید حتی بدون احساس زیرا از اول به من یاد داده شده بود که فقط در صحنه زندگی باید بازی کرد و بازی داد.
لحظه ایی به خود آمدم و دیدم این نقش در خون من حل شده و با زندگیم عجین گشته و حال جدا نمودن این دو از هم یعنی …
زندگی من برهوت بود برهوتی خشک و بی پایان با خداهایی کوچک و از بین رفتنی مثل بتهای گلی شکننده تا اینکه تو آمدی برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنیای من را روشن کرد هرچند از درخشندگی این نور تا مدتها گیج و منگ بودم و قادر به تشخیص هیچ چیز دیگری نبودم حتی خود تو، تو که خود مولد آن نور بودی و منِ گمراه دنبال مولّد آن می گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنیا ی من بودی و من بدنبال دنیا می گشتم چون کبوتری سرگشته و بی آشیان هر آشیانی را مأمن خود تصور می کردم و تو چه صبورانه نظاره گر این سرگشته گیها بودی.
من دریاچه ایی از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه ای از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندی و من را از دریاچه محبتت لبریز نمودی.
حال من عابد درگاه نورم نوری که روشن کننده زندگی من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، ای معبودم.
چون شدی افسونگر شبهای من
غم و غصه تو دلم کاری نیست
فرخنده سالگرد آشناییمان مبارک!!!:love
خدایا متشکرم که اون شب بابا منو ندید.
حرکت ورزشی ده
این وبلاگ نویسی امید هم حکایتی شده برای خودش،
- وقتی باهم بیرون هستیم و سر یه موضوعی با هم کل کل میکنیم تندی میگه حالا که اینجور شد بهت لینک نمی دم!!!:devil
- یا از اولش هم میدونستم دوستم نداری و سر لینک دادن بهم بازی در میاری.:sad
- میگه اگه منم بخوام مثل تو روزنگاری کنم نوشته هامون مثل هم میشه واسه همین هرکی اول پست کنه برنده است و کامنت هاش بیشتر میشه.
- روز برفی بهش میگم نرو سرکار میگه نه نمیشه کار دارم میگم چیکار داری؟ میگه باید وبلاگم رو آپ دیت کنم!.:smug
- بهش میگم این سفرنامه تو تمام نشد؟ میگه نخیرم چطور تو میری تا کرج سه روز در موردش مینویسی اونوقت من سه روز رفتم کرمان یه پست همش بگذارم.!:eyebrow
- با بچه های وبلاگ نویس قرار داشتم با هم رفتیم بیرون میگم امید جون یه عکس از ما بلاگرها بگیر! میگه عجب رویی داری ها مثل اینکه من خودم هم بلاگرم ها!!:confused
دیروز هم که دیر رسیدم شرکت و چون با ماشین برادرم اومده بودم رییسم گفت برگردین خونه که عصری براتون مشکل پیش نیاد به امید تلفن کردم گفتم لطفا یه خط بنویس بگو شرکت نیستم کسی نگران نشه که بنا به شیطنت ذاتیش و کَلی که سر وبلاگ با هم داریم اون نوشته ها رو گذاشت تازه بعدش هم شاکی بود که واسه دوخط نوشتن تو وبلاگ تو سی تا کامنت گذاشته میشه اونوقت من پدرم رو در میارم تو نوشتن و کلی وقت میذارم حداکثر ده تا کامنت دارم آخه این انصافه؟!!!!!.:thinking
این وبلاگ نویسی امید هم حکایتی شده برای خودش،
- وقتی باهم بیرون هستیم و سر یه موضوعی با هم کل کل میکنیم تندی میگه حالا که اینجور شد بهت لینک نمی دم!!!:devil
- یا از اولش هم میدونستم دوستم نداری و سر لینک دادن بهم بازی در میاری.:sad
- میگه اگه منم بخوام مثل تو روزنگاری کنم نوشته هامون مثل هم میشه واسه همین هرکی اول پست کنه برنده است و کامنت هاش بیشتر میشه.
- روز برفی بهش میگم نرو سرکار میگه نه نمیشه کار دارم میگم چیکار داری؟ میگه باید وبلاگم رو آپ دیت کنم!.:smug
- بهش میگم این سفرنامه تو تمام نشد؟ میگه نخیرم چطور تو میری تا کرج سه روز در موردش مینویسی اونوقت من سه روز رفتم کرمان یه پست همش بگذارم.!:eyebrow
- با بچه های وبلاگ نویس قرار داشتم با هم رفتیم بیرون میگم امید جون یه عکس از ما بلاگرها بگیر! میگه عجب رویی داری ها مثل اینکه من خودم هم بلاگرم ها!!:confused
دیروز هم که دیر رسیدم شرکت و چون با ماشین برادرم اومده بودم رییسم گفت برگردین خونه که عصری براتون مشکل پیش نیاد به امید تلفن کردم گفتم لطفا یه خط بنویس بگو شرکت نیستم کسی نگران نشه که بنا به شیطنت ذاتیش و کَلی که سر وبلاگ با هم داریم اون نوشته ها رو گذاشت تازه بعدش هم شاکی بود که واسه دوخط نوشتن تو وبلاگ تو سی تا کامنت گذاشته میشه اونوقت من پدرم رو در میارم تو نوشتن و کلی وقت میذارم حداکثر ده تا کامنت دارم آخه این انصافه؟!!!!!.:thinking