

میگن اجبار آدم رو خودکفا میکنه(الان ضرب المثلش یادم نیست) حکایت منه.
من شدیدا رو ابروهام و سبک برداشتنش حساسم ابروهایه بدی هم ندارم واسه همین اصلا دلم نمیخواد کسی جا پا بگذاره روش تا قبل اینکه مریض شم میگشتم و بهترین آرایشگاه رو پیدا میکردم و پانزده روز یک دفعه میرفتم تا ابروهام رو بردارم میشد حتی دو یا سه ساعت تو نوبت میشستم واسه انجام اینکار:hypnoid بعد مریضی و شروع ناتوانی هام هم منتظر شدن واسم سخت و اسفناک بود و هم طی راهش از همه بدتر رو انداختن به این و اون که همراهیم کنن. تا قبل این زمان حتی اگه یه مویه پرت و پلا که هیچ ربطی هم به خط ابروم نداشت در میومد جرات برداشتنش رو نداشتم حالا باید چیکار میکردم؟:thinking دیدم چشمم الحمدلله هنوز مشکلی براش پیش نیومده و دیدم خوبه واسه همین آینه و موچین رو برداشتم و افتادم به جون ابروهام اولش با ترس و لرز بود و طبیعیه که لنگه به لنگه شون هم کردم:nailbiting ولی کم کم دستم اومد باید چیکار کنم و زحمت آرایشگاه رفتن رو از سرم باز کردم طوریکه دیگه وقتی گذرم به آرایشگاه خودم افتاد و ابروهام رو دید ازم سئوال کرد ابروهات رو کجا برداشتی چه خوب شده؟:eyelash
بعدش رفتم سراغ ابرو دیگران یعنی اونم به اصرار مامان که وقت نداشت بره آرایشگاه اولین قربانی مامان بود!!:sick که اونم الحمدلله بخیر گذشت و راضی بود و از اون به بعد شده مشتری دائمم!:applause
یادتونه اون موقع که آمپول می زدم و خیلی حال و روز بدی داشتم گفتم کارهای خارج از برنامه زیاد انجام دادم یکیش همین بود که دوستم اومد خونه مون و ابروهای پر دو یا سه ماه برنداشته اش رو داد دستم که بردارم براش حال خودم رو نمی فهمیدم بهش گفتم رو تخت دراز بکشه که کمترین فشار بهم بیاد چون همینجوریش کمرم داشت خورد میشد با بدبختی و مردن مردن ابروهاش رو برداشتم پدرم در اومد ولی انجام دادمش.
منظورم از بیان این حرفها اینه که ام-اس اگه تو بعضی چیزها وابسته ام کرده این خوبی رو هم برام داشت که از خیلی نظرها که یکیش همینه که گفتم خودکفا بشم و خودم رو باور کنم.:hug
یک بعدازظهر سرد زمستونی بود و شدیدا دلمرده و بی حوصله بودم پشتی صندلی ماشین رو خوابونده بودم و سرم یک وری کج افتاده بود آهی از ته دلم کشیدم که امید ماشین رو نگه داشت و برگشت به طرفم و پرسید چی شده؟ دیدم خیلی بی انصافیه که بخاطر حال خراب خودم مود اونم منفی کنم همونطور که داشتم با موهاش بازی میکردم و ته ریشش رو نوازش میکردم! :eyelashبا شیطنت گفتم،
من: هیچی بی خیال اصلا ببینم بلدی دماغت رو باد کنی؟:thinking
امید: نه مگه تو بلدی؟:hypnoid
من:آره ببین(باد انداختم تو پره های دماغم)
و غش غش خنده جفتمون:rolling
من: بلدی زبونت رو لوله کنی؟:eyebrow
امید: نه چه جوری؟:surprise
من: اینها ببین.
و باز غش غش خنده هامون:rolling
امید: بلدی گوشهات رو تکون بدی؟:tounge
من: نه تکون بده ببینم.:surprise
با تبحر گوشاش رو تکون داد:hypnoid.نفسم از شدت خنده بالا نمیومد و اشک چشمام روان شده بود.:rolling
من: تو رو خدا ببین …. مملکت رو به چه کارایی وادار کردم خدا منو ببخشه.:angel
امید: عزیز دلم من حاضرم هرکاری بکنم که لبخند رو لبت بیاد چه برسه به این خنده های غش غش و از ته دلت.
من::hug:kiss:love
پیوست:آقایون گنده دماغ یاد بگیرن:eyelash که فکر میکنن یذره خنده و شوخی از جذبه ذات ملوکانشون کم میکنه!!!
تا وقتیکه حالم خوب بود اصلا به ورزش کردن اهمیت نمی دادم زمانیکه هم حالم رو به بد شدن پیش رفت دیگه یه بهانه خوب و منطقی داشتم واسه انجام ندادن اون.
گذشت تا رسید آخرین پالسم و دیدم که حتی با اون هم حالم بهتر نشد و حتی به جایی دارم میرسم که عصا رو باید همیشه کنار خودم داشته باشم، وقتی عضو گروه ایران ام-اس شدم دکتر علی یک سری ورزش ها برامون ایمیل کرد که انجمن ام-اس کانادا برای بیماران دارای ام-اس طراحی کرده بود(منم واسه استفاده شما اینجا گذاشتمشون) بازم خیلی قضیه رو جدی نگرفتم تا شد اون شب کذایی و جدی شدن مسئله خودکشی نشستم کلاهم رو قاضی کردم دیدم من همه کار برای بهتر شدنم انجام دادم از همه بالاتر اینکه روحیه ام رو حفظ کردم و خودم رو همیشه تو مسیر داشتن یک زندگی عادی و نرمال قرار دادم و هیچوقت برای شروع یا ادامه کاری به خودم تلقین نکردم که مریضم و منصرف بشم از انجام اون کار تا حالا همش فکر میکردم من تحرک عادی رو دارم و نیازی به ورزش کردن نیست ورزش مال اوناییه که نمیتونن راه برن یا از وسایل کمکی استفاده میکنن شنیده بودم تو این بیماری عضلات تحلیل میره و کوتاه میشه ولی به همون دلایلی که گفتم خودم رو شامل این قضیه نمی دونستم.
خلاصه میگفتم بعد اون شب با خودم گفتم من که همه کار کردم غیر اینکار بهتره ورزش رو هم شروع کنم از فردا صبحش تا الان هر روز صبح ورزش کردم اوایل خیلی برام سخت بود و کاملا خشکی و حتی کوتاهی عضلات رو احساس میکردم :confusedولی بعد گذشت دوماه کم کم بدنم راه افتاد هنوزم عضلاتم کشیده میشه ولی نه به شدت قبل.
حالا فکر میکنم حالم از همیشه(ظرف سه یا چهار سال اخیر که پَست رفت داشتم) بهتره عضلاتم سفت و محکم شده (نه به اجبار اسپاسم) مدت طولانی تری رو میتونم رو پاهام وایستم وقتی مثلا ظرفهایه یه مهمونی ده یا دوازده نفره رو میشورم و میخوام از کنار سینک بیام کنار افتان و خیزان خودم رو رویه نزدیک ترین صندلی نمیندازم( این شرایط مال حال خوبمه وگرنه که عمرا بتونم اون همه ظرف بشورم:hypnoid) قوت پاهام و بخصوص کمرم خیلی بهتره.
ورزشهای تعادلی رو اصلا نمی تونستم انجام بدم ولی الان یک یا دوبار میتونم و به نظرم موفقیت خیلی خوبیه.
این همه روضه خوندم که اینو بگم که حتی اگه تو شرایط خوب بدنی هستید به خودتون غرّه اید دست از تنبلی بر دارید و ورزش رو فراموش نکنید که این بیماری لاکردار مثل خوره ماهیچه ها رو از بین میبره بدون اینکه خودتون بفهمید چی شد:eyebrow.
تا وقتیکه حالم خوب بود اصلا به ورزش کردن اهمیت نمی دادم زمانیکه هم حالم رو به بد شدن پیش رفت دیگه یه بهانه خوب و منطقی داشتم واسه انجام ندادن اون.
گذشت تا رسید آخرین پالسم و دیدم که حتی با اون هم حالم بهتر نشد و حتی به جایی دارم میرسم که عصا رو باید همیشه کنار خودم داشته باشم، وقتی عضو گروه ایران ام-اس شدم دکتر علی یک سری ورزش ها برامون ایمیل کرد که انجمن ام-اس کانادا برای بیماران دارای ام-اس طراحی کرده بود(منم واسه استفاده شما اینجا گذاشتمشون) بازم خیلی قضیه رو جدی نگرفتم تا شد اون شب کذایی و جدی شدن مسئله خودکشی نشستم کلاهم رو قاضی کردم دیدم من همه کار برای بهتر شدنم انجام دادم از همه بالاتر اینکه روحیه ام رو حفظ کردم و خودم رو همیشه تو مسیر داشتن یک زندگی عادی و نرمال قرار دادم و هیچوقت برای شروع یا ادامه کاری به خودم تلقین نکردم که مریضم و منصرف بشم از انجام اون کار تا حالا همش فکر میکردم من تحرک عادی رو دارم و نیازی به ورزش کردن نیست ورزش مال اوناییه که نمیتونن راه برن یا از وسایل کمکی استفاده میکنن شنیده بودم تو این بیماری عضلات تحلیل میره و کوتاه میشه ولی به همون دلایلی که گفتم خودم رو شامل این قضیه نمی دونستم.
خلاصه میگفتم بعد اون شب با خودم گفتم من که همه کار کردم غیر اینکار بهتره ورزش رو هم شروع کنم از فردا صبحش تا الان هر روز صبح ورزش کردم اوایل خیلی برام سخت بود و کاملا خشکی و حتی کوتاهی عضلات رو احساس میکردم :confusedولی بعد گذشت دوماه کم کم بدنم راه افتاد هنوزم عضلاتم کشیده میشه ولی نه به شدت قبل.
حالا فکر میکنم حالم از همیشه(ظرف سه یا چهار سال اخیر که پَست رفت داشتم) بهتره عضلاتم سفت و محکم شده (نه به اجبار اسپاسم) مدت طولانی تری رو میتونم رو پاهام وایستم وقتی مثلا ظرفهایه یه مهمونی ده یا دوازده نفره رو میشورم و میخوام از کنار سینک بیام کنار افتان و خیزان خودم رو رویه نزدیک ترین صندلی نمیندازم( این شرایط مال حال خوبمه وگرنه که عمرا بتونم اون همه ظرف بشورم:hypnoid) قوت پاهام و بخصوص کمرم خیلی بهتره.
ورزشهای تعادلی رو اصلا نمی تونستم انجام بدم ولی الان یک یا دوبار میتونم و به نظرم موفقیت خیلی خوبیه.
این همه روضه خوندم که اینو بگم که حتی اگه تو شرایط خوب بدنی هستید به خودتون غرّه اید دست از تنبلی بر دارید و ورزش رو فراموش نکنید که این بیماری لاکردار مثل خوره ماهیچه ها رو از بین میبره بدون اینکه خودتون بفهمید چی شد:eyebrow.
با مامان و دوردونه واستاده بودم تو آشپزخونه و داشتم آخرین جوکهای دریافتی! رو واسه مامان تعریف میکردم( البته با احتساب اینکه یه جفت گوش فضول متعلق به دوردونه شنونده بود:thinking) که یهو دوردونه گفت منم یه جوک تعریف کنم؟ گفتم بگو عزیزکم:hug.
دوردونه: یه روز دوتا دوست داشتن با هم حرف میزدن یکیشون میگه، می خواستم درس بخونم نذاشتی می خواستم سرکار برم نذاشتی می خواستم زن بگیرم نذاشتی دوستش میگه با منی؟ اون یکی جواب میده نه با کو*گشادمم.!!!!
من که غش کردم از خنده:rolling حالا نه بخاطر جوک بخاطر فسقلی که با لحن بچه گونه اینو تعریف کرد ولی قیافه مامان دیدن داشت:hypnoid.
مامان:اول:surprise و بعدش :angryبه به بی تربیت دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا اینو کی واست تعریف کرده:confused؟ از کجا شنیدی:nottalking؟
دوردونه در حالیکه برخورد مامان حسابی زده بود تو ذوقش و بغ کرده بود:confused: دایی جون رضام از رو موبایل واسه مامانم خوند:cry.
:regular
با مامان و دوردونه واستاده بودم تو آشپزخونه و داشتم آخرین جوکهای دریافتی! رو واسه مامان تعریف میکردم( البته با احتساب اینکه یه جفت گوش فضول متعلق به دوردونه شنونده بود:thinking) که یهو دوردونه گفت منم یه جوک تعریف کنم؟ گفتم بگو عزیزکم:hug.
دوردونه: یه روز دوتا دوست داشتن با هم حرف میزدن یکیشون میگه، می خواستم درس بخونم نذاشتی می خواستم سرکار برم نذاشتی می خواستم زن بگیرم نذاشتی دوستش میگه با منی؟ اون یکی جواب میده نه با کو*گشادمم.!!!!
من که غش کردم از خنده:rolling حالا نه بخاطر جوک بخاطر فسقلی که با لحن بچه گونه اینو تعریف کرد ولی قیافه مامان دیدن داشت:hypnoid.
مامان:اول:surprise و بعدش :angryبه به بی تربیت دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا اینو کی واست تعریف کرده:confused؟ از کجا شنیدی:nottalking؟
دوردونه در حالیکه برخورد مامان حسابی زده بود تو ذوقش و بغ کرده بود:confused: دایی جون رضام از رو موبایل واسه مامانم خوند:cry.
:regular
این چندروز تعطیل رو رفته بودم خونه خاله ام خونه ایی یک طبقه با حیاطی دراندشت که حالا جاش یه آپارتمان پنج طبقه سر براورده بود شاید دل تنگی برای اون خونه قدیمی وجودم رو پراز حسهای منفی کرد و سبب شد این چند سطر رو بنویسم:
احساس کسالت داره خفه ام میکنه عجیب یاد دوران کودکیم و خاطرات خوبش افتادم احتیاج به ریشه هام دارم ریشه هایی که تو محله قدیمی و لابلای خونه های آشنایه گذشته کنار درخت تنومند گردو باغچه گم شده. کجاست اون خونه هایه یه طبقه که فقط خودت بودی و خودت کجان اون همسایه های یک و دل و صمیمی که از فامیل بهت نزدیک تر بودن و می تونستی تو عزا و شادی روشون حساب کنی.
واقعا بچه های الان ریشه و خاطره ایی دارن؟ محل براشون معنا و مفهومی داره؟
هنوز که هنوزه وقتی بر می گردم به محله دوران کودکیم تصاویر رو سعی میکنم با چشمام ببلعم هرچند که اونجا هم از یورش ساخت و سازهای جدید بی نصیب نمونده وقتی جوب پهن و پر آب سر کوچه رو میبینم بی اختیار یاد تابستونهای گرم و داغ میفتم که تفریح مون سپردن پاها به آب خنک جوب بودش و اگه در این حین آشغالی در گذر آب به پاهامون گیر میکرد جیغ شادی مون میرفت هوا که ماهی گرفتیم !!!:teeth یادمه هفت یا هشتا بچه پشت سر هم طوریکه پاهمون رو دو طرف جوب گذاشته بودیم وامیستادیم وبا یه تخته چوب که از صندوقهای چوبی میوه برداشته بودیم و میخ وسطش که نخ پلاستیکی دور جعبه شیرنی رو بهش وصل کرده بودیم به عنوان قایق مینداختیم وسط آب جوب خروشان و غریو شادیمون رو ول میدادیم تو هوا.
هیچ وقت یادم نمیره که شلوار ورزشی نارنجیم رو با اون خطهای سورمه ایی بغلش میپوشیدم و میزدم تو دل کوچه و تو اون عالم بچگی فکر میکردم چه تیکه ایی شدم واسه خودم!!!:rolling
اولین باری که بهم خبر دادن پسری ازم خوشش میاد هیچ وقت یادم نمیره کلاس سوم دبستان بودم که زنگ خونه رو زدن خونه ما شمالی بود وقتی آیفون رو برداشتم دیدم دوستم شیواست که با هیجان میگه بیا دم در. منم با همون لباس خونه پریدم دم در وقتی در رو باز کردم دیدم یه ایل دختر بچه منتظرمم و با شادی و هیجان طوریکه می پریدن وسط حرف همدیگه و رقابت میکردن برا دادن خبر مسرت بخشی که داشتن! لُپ کلام این بود که پسر خوش تیپ و چشم سبز محل که اون موقع فکر کنم ۱۳ یا ۱۴ سالش بود برام پیغام فرستاده که چشمش منو گرفته!!!:hypnoid از خجالت سرخ شدم بخصوص که دیدم خودش سرکوچه واستاده و داره نگاهم میکنه زیر چشم نگاهی به سرتاپام انداختم و دیدم با یه پیژاما راه راه اومدم دم در و با موهای چرب و چیلی ول دورم از حرص دلم(یا به عبارتی خجالت از سر و وضعم که حالا که یکیم پیدا شده عاشقم بشه ببین چی چی تنمه:tounge!) یه زبون درازی جانانه بهش کردم و اومدم تو…
یادباد
آن روزگاران یاد باد
پیوست: عجب هوای قشنگیه امروز. اون موقعها که دانشجو بودم یه همچون هوایی که میشد میپریدم با بچه ها هرکی که ماشین داشت سوار ماشینش میشدیم و می گفتیم هوا هوایه پسربازیه:love !!! حالا که دیگه نه سنم اجازه میده نه حسش هست پس میگم هوا هوایه عاشقیه.شما چی فکر میکنید؟ از دستش ندید که بد هواییه.