

تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیزترین ها گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد
ویولت عزیز سلام
راستش خیلی وقت نیست که با وبلاگ زیبات آشنا شدم.چیزی حدود ۳ روزه که تقریبا نصف آرشیو رو خوندم.خیلی خیلی از روحیه ی بالات و حس والات لذت بردم. بعد به این نتیجه رسیدم که خدا وقتی بیماری رو به یکی از بنده هاش میده ؛ همراهش صبر و روحیه ی بالا و کسی مثل امیـــد رو بهش هدیه میده.
با وبلاگت از طریق وبلاگ نوشی عزیز آشنا شدم.و بعد از اون با توجه به زتدگی گذشته ام و نقش ام_اس کنجکاو خوندن شدم.چیزی که منو خیلی مشتاق به خوندن بقیه ی نوشته هات کرد صبر و تحمل بالات، روحیه ی عالیت، نگاه خیلی زیبات به زندگی و صحبت کردن از مشکلاتت به راحتی بود.
حتی وقتی از دردهات نوشته بودی به هیچ وجه حس نا امیدی همراه با آه و ناله بهم منتقل نشد.بلکه فهمیدم بعضی آدم ها می تونن چقدر خوب با مشکلاتشون کنار بیاین به طوریکه بتونن به راحتی در موردش بنویسن و حتی بارها بخوننش.(گرچه که تمام این ها با گذروندن مراحل سختی همراه بوده که من و امثال من ندیدیم).
این نامه رو فقط واسه گفتن یا بهتر بگم شکستن بغضی نوشتم که ۴ ساله مثل یه مار تو گلوم چنبره زده و گاه گاهی نیشش اشک به چشمم میاره.
اشتباه نکن.من مبتلا به ام_اس نیستم.اما ۳سال و نیم تمام لحظه لحظه با این بیماری زندگی کردم.
اونم به خاطر کسی که تمام زندگیم بود. پسری که از ۱۶ سالگی باهاش آشنا شدم.
همسایمون بود.تازه به محلمون اومده بودن.۳ سال از من بزرگتر بود. نمی دونم چی شد که عاشق هم شدیم.
البته بهتر بگم من عاشق اون .چراشو بعدا می فهمی.
یه چیزی ما رو بهم وصل می کرد.۴ ماه گذشته بود که دوستی ما وارد مرحله ی جدید شد.عمه ی علی که خیلی هم بهش وابسته بود فوت کرد.به خاطر وابستگی شدید علی با عمه اش تنها اون از رابطه ی ما خبر داشت .حدود ۴۰ روز علی اینجا نبود و واسه مراسم به شهر خودشون رفته بودند.بعد از اون ۴۰ روز وقتی علی رو دیدم فهمیدم این علی اونی نیست که ۴۰روز پیش رفت.ضعیف شده بود.حالش بد بود و نمی خواست منو ببینه.
غرور دخترانه ام رو کنار گذاشتم و رفتم پیش مادرش.مادرش زار می زد و گریه می کرد. برام عجیب بود که هیچ عکس العمل بدی نسبت به دوستی ما نشون نداد. برام گریه کرد و از بیماری اسم برد که من تا به حال اسمش رو نشنیده بودم:ام_اس
گفت علی داره می میره…با همه قطع رابطه کرده.برام عجیب بود که توی این ۴۰ روز چه اتفاقی افتاده.؟
و بعد فهمیدم که علی از سن ۱۸ سالگی مبتلا به ام_اس بوده اما نه خیلی شدید.اونقدر که منم نفهمیده بودم و به روال طبیعی زندگش آسیبی نزده.اما مرگ عمه ی عزیزش همه چیز رو دوباره به هم میریزه.حمله هاش شدید و غیر قابل تحمل می شه و بیماری ۱۰۰۰برابر بدتر از قبل بر می گرده.
شب که رفتم خونه داشتم دیوونه می شدم خودم رو مقصر می دونستم که چرا اینقدر نسبت به علی بی تفاوت بودم که نفهمیدم مریضه.
اما هر کار کردم دلم راضی نشد ازش کینه به دل بگیرم که چرا به من نگفته و بعد از اون اتفاق من شاید به اندازه ی ۱۶۰ سال پیر تر از سنم شدم.دیگه سر به هواو بازیگوش نبودم مدام تو کتابخونه ، تو اخبار های علمی و هر جا که می شد دنبال ردی از ام_اس می گشتم.زندگیم شده بود علی و ام -اس و راهی برای زندگی چقدر یواشکی به بهانه ی کلاس های مختلف رفتم پیش دکترای
مربوطه چقدر کتاب خوندم.چقدر پرس و جو کردم چقدر آدم هایی رو که مبتلا بودن ملاقات کردم….
رفتم پیش دکترش گریه کردم و ازش کمک خواستم گفتم راهی رو نشونم بده تا دوباره به زندگی برش گردونم.
چقدر رفتم پیش روانشناس چقدر…
کم کم تونستم علی رو از پیله ی تنهاییش بیرون بیارم خانواده ی اون حالا همه چیز رو می دونستنداونا با من مخالف نبودندچون بالاخره یکی پیدا شده بود که پسر دردونه شون رو وادار به قبول بعضی مسائل کنه.
شده بودم یه پا دکتر کوچولو اونقدر تحقیق کرده بودم و پرسیده بودم که دیگه خیلی چیزا رو می دونستم چون خونمون فاصله ی زیادی نداشت تقریبا همیشه پیشش بودم سعی می کردم هیچ حس ترحم یا دلسوزی بهش نداشته باشم بداخلاقی هاش رو، گریه هاش رو همه رو به جون می خریدم جلوی اون یک شیطون شاد بودم که حتی به درز دیوار هم می خندید و شبها زیر لحاف یه شکسته ی کووچولو که داشت زیر بار سنگینی خورد می شد.
۳سال و نیم اینجوری سر شداونقدر باهاش بودم و سعی می کردم بفهممش که گاهی فکر می کردم در اثر این همذات پنداری شدید خودم هم ام_اس گرفتم حمله های علی رو دیده بودم گاهی شبا کابوس می دیدم خودم هم دچار همین حمله ها شدم بعضی شبا حس می کردم بدنم خواب رفته انگار یه رشته ی نامرئی من و علی رو بهم وصل می کرد و همون درد هایی رو که اون می کشید منم حس می کردم.اما…
عاشقش بودم.حاضر بودم واسش همه کار بکنم هیچ وقت به چشم یک بیمار بهش نگاه نکردم بیرون می بردمش و با افتخار دستش رو می گرفتم تا بدونه هیچ چیز
از مردای دیگه کم نداره دیگه این علی اون علی ۳ سال پیش نبودخیلی بهتر شده بودروحیه اش هم خیلی بهتر شده بوددیگه بدون منم با دوستاش می رفت بیرون.انگار دوباره دنیا روبه من داده بودند۱۹ سالم بود که تصمیم گرفتم موضوع رو به مامانم اینا بگم گرچه که یک بوهایی برده بودند.
و… چشمت روز بد نبینه الم شنگه ای به پا شد که نگوبحث بیشتر سر بیماری علی بود تا دوستی منو اون.
خانواده ی علی به خواستگاری اومدند.برام مهم نبود که بر خلاف آرزوهام چقدر دارم زود ازدواج می کنم. اما قبول نکردند.گفتن نه!
ادامه دارد…
پیوست از خودم: من هیچ نامه ایی رو بدون اجازه نویسنده اش تو وبلاگ نمی گذارم و هیچ دخل و تصرفی هم توش ندارم حتی شکلک هم اضافه نمی کنم مگر اشتباه تایپی یا مثلا نقطه یا ویرگول اضافه داشته باشه که کم و زیاد کنم این نامه هم به نظرم نکات آموزنده خیلی داره و یه حس مشترک با خودم که شاید بعدا در موردش نوشتم.:love
پیوست: اسپشیال مَن رو از دست ندین که من به شخصه خیلی از مطالب آموزنده وبلاگش استفاده کردم.
Human rights یک بمب گوگلی است لطفا هرکی اینجا رو میخونه یه کلیک نا قابل هم روش بزنه.
تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیزترین ها گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد
ویولت عزیز سلام
راستش خیلی وقت نیست که با وبلاگ زیبات آشنا شدم.چیزی حدود ۳ روزه که تقریبا نصف آرشیو رو خوندم.خیلی خیلی از روحیه ی بالات و حس والات لذت بردم. بعد به این نتیجه رسیدم که خدا وقتی بیماری رو به یکی از بنده هاش میده ؛ همراهش صبر و روحیه ی بالا و کسی مثل امیـــد رو بهش هدیه میده.
با وبلاگت از طریق وبلاگ نوشی عزیز آشنا شدم.و بعد از اون با توجه به زتدگی گذشته ام و نقش ام_اس کنجکاو خوندن شدم.چیزی که منو خیلی مشتاق به خوندن بقیه ی نوشته هات کرد صبر و تحمل بالات، روحیه ی عالیت، نگاه خیلی زیبات به زندگی و صحبت کردن از مشکلاتت به راحتی بود.
حتی وقتی از دردهات نوشته بودی به هیچ وجه حس نا امیدی همراه با آه و ناله بهم منتقل نشد.بلکه فهمیدم بعضی آدم ها می تونن چقدر خوب با مشکلاتشون کنار بیاین به طوریکه بتونن به راحتی در موردش بنویسن و حتی بارها بخوننش.(گرچه که تمام این ها با گذروندن مراحل سختی همراه بوده که من و امثال من ندیدیم).
این نامه رو فقط واسه گفتن یا بهتر بگم شکستن بغضی نوشتم که ۴ ساله مثل یه مار تو گلوم چنبره زده و گاه گاهی نیشش اشک به چشمم میاره.
اشتباه نکن.من مبتلا به ام_اس نیستم.اما ۳سال و نیم تمام لحظه لحظه با این بیماری زندگی کردم.
اونم به خاطر کسی که تمام زندگیم بود. پسری که از ۱۶ سالگی باهاش آشنا شدم.
همسایمون بود.تازه به محلمون اومده بودن.۳ سال از من بزرگتر بود. نمی دونم چی شد که عاشق هم شدیم.
البته بهتر بگم من عاشق اون .چراشو بعدا می فهمی.
یه چیزی ما رو بهم وصل می کرد.۴ ماه گذشته بود که دوستی ما وارد مرحله ی جدید شد.عمه ی علی که خیلی هم بهش وابسته بود فوت کرد.به خاطر وابستگی شدید علی با عمه اش تنها اون از رابطه ی ما خبر داشت .حدود ۴۰ روز علی اینجا نبود و واسه مراسم به شهر خودشون رفته بودند.بعد از اون ۴۰ روز وقتی علی رو دیدم فهمیدم این علی اونی نیست که ۴۰روز پیش رفت.ضعیف شده بود.حالش بد بود و نمی خواست منو ببینه.
غرور دخترانه ام رو کنار گذاشتم و رفتم پیش مادرش.مادرش زار می زد و گریه می کرد. برام عجیب بود که هیچ عکس العمل بدی نسبت به دوستی ما نشون نداد. برام گریه کرد و از بیماری اسم برد که من تا به حال اسمش رو نشنیده بودم:ام_اس
گفت علی داره می میره…با همه قطع رابطه کرده.برام عجیب بود که توی این ۴۰ روز چه اتفاقی افتاده.؟
و بعد فهمیدم که علی از سن ۱۸ سالگی مبتلا به ام_اس بوده اما نه خیلی شدید.اونقدر که منم نفهمیده بودم و به روال طبیعی زندگش آسیبی نزده.اما مرگ عمه ی عزیزش همه چیز رو دوباره به هم میریزه.حمله هاش شدید و غیر قابل تحمل می شه و بیماری ۱۰۰۰برابر بدتر از قبل بر می گرده.
شب که رفتم خونه داشتم دیوونه می شدم خودم رو مقصر می دونستم که چرا اینقدر نسبت به علی بی تفاوت بودم که نفهمیدم مریضه.
اما هر کار کردم دلم راضی نشد ازش کینه به دل بگیرم که چرا به من نگفته و بعد از اون اتفاق من شاید به اندازه ی ۱۶۰ سال پیر تر از سنم شدم.دیگه سر به هواو بازیگوش نبودم مدام تو کتابخونه ، تو اخبار های علمی و هر جا که می شد دنبال ردی از ام_اس می گشتم.زندگیم شده بود علی و ام -اس و راهی برای زندگی چقدر یواشکی به بهانه ی کلاس های مختلف رفتم پیش دکترای
مربوطه چقدر کتاب خوندم.چقدر پرس و جو کردم چقدر آدم هایی رو که مبتلا بودن ملاقات کردم….
رفتم پیش دکترش گریه کردم و ازش کمک خواستم گفتم راهی رو نشونم بده تا دوباره به زندگی برش گردونم.
چقدر رفتم پیش روانشناس چقدر…
کم کم تونستم علی رو از پیله ی تنهاییش بیرون بیارم خانواده ی اون حالا همه چیز رو می دونستنداونا با من مخالف نبودندچون بالاخره یکی پیدا شده بود که پسر دردونه شون رو وادار به قبول بعضی مسائل کنه.
شده بودم یه پا دکتر کوچولو اونقدر تحقیق کرده بودم و پرسیده بودم که دیگه خیلی چیزا رو می دونستم چون خونمون فاصله ی زیادی نداشت تقریبا همیشه پیشش بودم سعی می کردم هیچ حس ترحم یا دلسوزی بهش نداشته باشم بداخلاقی هاش رو، گریه هاش رو همه رو به جون می خریدم جلوی اون یک شیطون شاد بودم که حتی به درز دیوار هم می خندید و شبها زیر لحاف یه شکسته ی کووچولو که داشت زیر بار سنگینی خورد می شد.
۳سال و نیم اینجوری سر شداونقدر باهاش بودم و سعی می کردم بفهممش که گاهی فکر می کردم در اثر این همذات پنداری شدید خودم هم ام_اس گرفتم حمله های علی رو دیده بودم گاهی شبا کابوس می دیدم خودم هم دچار همین حمله ها شدم بعضی شبا حس می کردم بدنم خواب رفته انگار یه رشته ی نامرئی من و علی رو بهم وصل می کرد و همون درد هایی رو که اون می کشید منم حس می کردم.اما…
عاشقش بودم.حاضر بودم واسش همه کار بکنم هیچ وقت به چشم یک بیمار بهش نگاه نکردم بیرون می بردمش و با افتخار دستش رو می گرفتم تا بدونه هیچ چیز
از مردای دیگه کم نداره دیگه این علی اون علی ۳ سال پیش نبودخیلی بهتر شده بودروحیه اش هم خیلی بهتر شده بوددیگه بدون منم با دوستاش می رفت بیرون.انگار دوباره دنیا روبه من داده بودند۱۹ سالم بود که تصمیم گرفتم موضوع رو به مامانم اینا بگم گرچه که یک بوهایی برده بودند.
و… چشمت روز بد نبینه الم شنگه ای به پا شد که نگوبحث بیشتر سر بیماری علی بود تا دوستی منو اون.
خانواده ی علی به خواستگاری اومدند.برام مهم نبود که بر خلاف آرزوهام چقدر دارم زود ازدواج می کنم. اما قبول نکردند.گفتن نه!
ادامه دارد…
پیوست از خودم: من هیچ نامه ایی رو بدون اجازه نویسنده اش تو وبلاگ نمی گذارم و هیچ دخل و تصرفی هم توش ندارم حتی شکلک هم اضافه نمی کنم مگر اشتباه تایپی یا مثلا نقطه یا ویرگول اضافه داشته باشه که کم و زیاد کنم این نامه هم به نظرم نکات آموزنده خیلی داره و یه حس مشترک با خودم که شاید بعدا در موردش نوشتم.:love
پیوست: اسپشیال مَن رو از دست ندین که من به شخصه خیلی از مطالب آموزنده وبلاگش استفاده کردم.
Human rights یک بمب گوگلی است لطفا هرکی اینجا رو میخونه یه کلیک نا قابل هم روش بزنه.
اینم واسه خودش دنیاییه که هوس کافه نادری داشته باشی بعد سر از جیگرکی در بیاری!:eyebrow بخوای تو حال و هوای عرفان و هنرمندان باشی، بشینی رو تخت کنار حوض زیر درخت توت و هی با حرکات نه چندان موزون از زیر توتهای درشت و کالی که به سر و روت پرتاب میشن جاخالی بدی و هرهر بخندی.:rolling
اینم گذران عمردیروزم بود با یه دوست خیلی خوب و عزیز.
دوستت دارم عزیزم با همه دل مشغولیهات با وجودی که وبلاگت برام فیلتره و نمی تونم مطالب قشنگت رو بخونم.:love
پیوست:فوزی الان خوابی که برام دیدی خوندم:rolling تصور کن با چوب جارو برم آرایشگاه:rolling وای قسمت امیدش رو دیگه روده بر شدم:laughing تا باشه از این خوابهای خنده دار.
Human rights لطفا کلیک کنیدبازم یک بمب گوگلی است.:love
اینم واسه خودش دنیاییه که هوس کافه نادری داشته باشی بعد سر از جیگرکی در بیاری!:eyebrow بخوای تو حال و هوای عرفان و هنرمندان باشی، بشینی رو تخت کنار حوض زیر درخت توت و هی با حرکات نه چندان موزون از زیر توتهای درشت و کالی که به سر و روت پرتاب میشن جاخالی بدی و هرهر بخندی.:rolling
اینم گذران عمردیروزم بود با یه دوست خیلی خوب و عزیز.
دوستت دارم عزیزم با همه دل مشغولیهات با وجودی که وبلاگت برام فیلتره و نمی تونم مطالب قشنگت رو بخونم.:love
پیوست:فوزی الان خوابی که برام دیدی خوندم:rolling تصور کن با چوب جارو برم آرایشگاه:rolling وای قسمت امیدش رو دیگه روده بر شدم:laughing تا باشه از این خوابهای خنده دار.
Human rights لطفا کلیک کنیدبازم یک بمب گوگلی است.:love
تصمیم گرفتم یه عکس از خودم بگذارم حداقل با چونه بانداژ شده!!!:smug
این عکس مال فردای روز سقوطه که امید اومد دنبالم و با هم رفتیم یه چیزی بخوریم البته من عین مورچه خوار وقتی افتاده بود و دماغش شکسته بود فقط می تونستم با نی چیزی بخورم و چون سرما حسابی هم خورده بودم آب پرتغال رو به چیزهایه دیگه ترجیح دادم. عکس رو با موبایل امید ازم گرفته چون به قول خودش با اون ظاهر و قیافه دمغی که بهش اضافه شده بود خیلی با نمک شده بودم و سوژه عکاسی!:waiting
وقتی می خواستیم از کافی شاپ بیایم بیرون امید اصرار پشت اصرار که یک کم آرایش کن گفتم اصلا حرفش رو هم نزن حوصله ندارم تازه حموم هم نرفتم خیلی کِرت کثافتم آرایش رو صورتم نمیشینیه گفت پس لااقل یه روژ بزن آینه ام رو از کیفم در آوردم و یه روژخیلی کمرنگ و ملایم زدم که حرف اونم زمین ننداخته باشم از در کافی شاپ که در اومدیم و منتظر تاکسی بودیم یه ۲۰۶ جلوی پامون ترمز کرد و سوارمون کرد و تا نزدیک خونه بردمون وقتی پیاده شدیم با خنده به امید گفتم خوبه به حرفت گوش دادم روژه رو زدم ها ببین اینم از فوایدش.!!!!:teeth(بین خودمون باشه بیشتر فایده عصا و چونه زخمی بود تا روژ!):hypnoid
راستی در مورد شناسائی نشدن و زدن عینک که تو پست قبلی نوشتم خیلی فکر کردم آخرش هم به این نتیجه رسیدم که واسه عصام یه عینک بخرم و بذارم روش چون اون بیشتر از خودم تو مظان شناسائی شدنه!!!:shades
چندوقته چهار تا مهمون اجباری پیدا کردم عکس دوتا شون رو میذارم اینجا خیلی ناز و مموشن فقط فسقلی ها هی وول میخوردن نشد عکس واضح ازشون بگیرم.:love
پیوست۱: هاله جونم ظاهرا سایتت واسه من فیلتر شده به هیچ عنوان نمی تونم واردش بشم دیدم اینجا بنویسم شاید بخونی .
پیوست۲: من اصلا واسه بچه های که تو پرشین بلاگ هستن نمی تونم کامنت بگذارم از دستم گله نکنید. مرتضی جان سایت شماهم امدم ولی نتونستم کامنت بگذارم اگه تندی کردم ببخشید.:love
اونروز بعداز شرکت با امید قرار داشتم موقع خونه رفتن امید گفت تا خونه برسونمت؟(ماشین نداشت) گفتم نه چه کاریه سوار تاکسی که شدم قبلش باهاش چک میکنم اگه تا جلو درب خونه بردم دیگه تو نیا همینکار رو هم کردیم و راننده هم قبول کرد موقع سوار شدن چون من باید آخر همه پیاده میشدم رفتم ته صندلی عقب نشستم مسافر بعد من که یک دختر جوون بود منتظر شد تا من خودم رو تا ته تاکسی بکشونم تا قبل اینکه ماشین حرکت کنه امید منتظر کنار پنجره من وایستاده بود و با هم حرف میزدیم .
بعد حرکت ماشین خانمی که بغل دستم نشسته بود سر صحبت باز کرد.
خانم بغل دستی: تصادف کردین؟( هم عصا دستم بود هم چونه ام بانداژ بود!:confused)
من: نه ام –اس دارم.
اون: جدی! چند وقته؟
من: حدودا هشت سال.
اون: پس باید از نوجوونی درگیر شده باشید.
من(در حالیکه باز قند تو دلم آب میشد که اینقدر جوون به نظر اومدم:eyelash): نه از بیست و پنج شش درگیرم کرده.
اون با چهره ایی متفکر: میشه یه سئوال به پرسم؟:thinking
من: بفرمایین خواهش میکنم.
اون: شما وبلاگ مینویسین؟
من با چشم هایی از حدقه در اومده و دو شاخ نازنین روی سر:devil: بله. چطوره مگه؟
اون: وبلاگ ” من و ام-اس” ؟:smug
دیگه رسما داشتم پس میافتادم: بله درسته. شما از کجا فهمیدین؟:eyebrow( این برخورد مال زمانیه که هنوز در مورد زمین خوردن و چونه زخم شدنم چیزی ننوشته بودم من شنبه خوردم زمین و این برخورد روز دوشنبه اتفاق افتاد)
اون: آخه اینقدر راحت گفتین من ام-اس دارم و بعد سال ابتلا تون رو گفتید من فورا تو ذهنم حساب کتاب کردم دیدم با بیوگرافی که از خودتون نوشتید کاملا منطبقه البته یکم با ترس و لرز سئوال کردم گفتم حالا میگید اصلا وبلاگ چی هست!! ببینم پس اون آقا هم امید بود؟:smug
000نمیدونید چه احساس خوب و غرور آمیزیه که بدون اینکه چهره معروف و سرشناسی داشته باشی فقط و فقط از رو نوشته هات و اینکه کاملا حس و شخصیتت رو از تو خط خط نوشته هات به مخاطبت منتقل کرده باشی، شناخته بشی.:love
فکر کنم دیگه کم کم باید عینک آفتابی جزو لاینفک چهره ام بشه خیلی معروف شدما!!!!:eyebrow
پیوست: کسی چیزی در مورد خانمی که آیت الله است می دونه؟ مهم نیست تو ایران باشه یا خارج از ایران لطفا اگه کسی اطلاعاتی داره یا لینکی مرتبط به ا ین قضیه برام ایمیل کنه پیشاپیش ممنونم.:kiss
اونروز بعداز شرکت با امید قرار داشتم موقع خونه رفتن امید گفت تا خونه برسونمت؟(ماشین نداشت) گفتم نه چه کاریه سوار تاکسی که شدم قبلش باهاش چک میکنم اگه تا جلو درب خونه بردم دیگه تو نیا همینکار رو هم کردیم و راننده هم قبول کرد موقع سوار شدن چون من باید آخر همه پیاده میشدم رفتم ته صندلی عقب نشستم مسافر بعد من که یک دختر جوون بود منتظر شد تا من خودم رو تا ته تاکسی بکشونم تا قبل اینکه ماشین حرکت کنه امید منتظر کنار پنجره من وایستاده بود و با هم حرف میزدیم .
بعد حرکت ماشین خانمی که بغل دستم نشسته بود سر صحبت باز کرد.
خانم بغل دستی: تصادف کردین؟( هم عصا دستم بود هم چونه ام بانداژ بود!:confused)
من: نه ام –اس دارم.
اون: جدی! چند وقته؟
من: حدودا هشت سال.
اون: پس باید از نوجوونی درگیر شده باشید.
من(در حالیکه باز قند تو دلم آب میشد که اینقدر جوون به نظر اومدم:eyelash): نه از بیست و پنج شش درگیرم کرده.
اون با چهره ایی متفکر: میشه یه سئوال به پرسم؟:thinking
من: بفرمایین خواهش میکنم.
اون: شما وبلاگ مینویسین؟
من با چشم هایی از حدقه در اومده و دو شاخ نازنین روی سر:devil: بله. چطوره مگه؟
اون: وبلاگ ” من و ام-اس” ؟:smug
دیگه رسما داشتم پس میافتادم: بله درسته. شما از کجا فهمیدین؟:eyebrow( این برخورد مال زمانیه که هنوز در مورد زمین خوردن و چونه زخم شدنم چیزی ننوشته بودم من شنبه خوردم زمین و این برخورد روز دوشنبه اتفاق افتاد)
اون: آخه اینقدر راحت گفتین من ام-اس دارم و بعد سال ابتلا تون رو گفتید من فورا تو ذهنم حساب کتاب کردم دیدم با بیوگرافی که از خودتون نوشتید کاملا منطبقه البته یکم با ترس و لرز سئوال کردم گفتم حالا میگید اصلا وبلاگ چی هست!! ببینم پس اون آقا هم امید بود؟:smug
000نمیدونید چه احساس خوب و غرور آمیزیه که بدون اینکه چهره معروف و سرشناسی داشته باشی فقط و فقط از رو نوشته هات و اینکه کاملا حس و شخصیتت رو از تو خط خط نوشته هات به مخاطبت منتقل کرده باشی، شناخته بشی.:love
فکر کنم دیگه کم کم باید عینک آفتابی جزو لاینفک چهره ام بشه خیلی معروف شدما!!!!:eyebrow
پیوست: کسی چیزی در مورد خانمی که آیت الله است می دونه؟ مهم نیست تو ایران باشه یا خارج از ایران لطفا اگه کسی اطلاعاتی داره یا لینکی مرتبط به ا ین قضیه برام ایمیل کنه پیشاپیش ممنونم.:kiss