

اینروزا سرم خیلی خیلی شلوغه.
شلوغی و گرفتاری بدی هم نیست، شاید بعضی ها بدونید بعضی ها هم نه.
آقایی باهام تماس گرفتن از بنیاد سینمایی فارابی و پیشنهاد همکاری در نوشتن یک فیلمنامه رو بهم دادن یکبار هم با هم قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم.
من که خیلی خوشوقت شدم از دیدنش ولی در مورد ایشون شک دارم:thinking چون زدم ضبط صوتشون رو شکستم.:waiting
خلاصه ایشون کلی هندونه زیر بغل من گذاشتن که تا الان که در خدمتتونم دارم به سختی حملشون میکنم
hو گفتن قلم(یا همون کیبورد) گیرایی دارید :teethو قابلیت نوشتن و پرداختن اونا. قرار شد برای شروع من چند خط بنویسم براشون و ایشون نظر بدن همینکار رو هم کردم و مورد موافقت واقع شد.
حالا دارم به سرعت مینویسم روزی چند صفحه قراره :whew فیلم بشه برای سینما می خوام از نوشته های قبلیم هم استفاده کنم به نظر شما کدوم از نوشته هام قابلیت تبدیل به یه صحنه از یک فیلم رو داره مثلا من خودم اینو پیشنهاد میدم.
راستی توضیح اینکه دارم شمه ایی از زندگی خودم رو به روایت تصویر درمیارم.
حالا یا فیلم میشه یا نمیشه در هر دو صورت برد با منه چون یه تمرین قوی برای نوشتنه با نظر کارشناسی نفر دیگه اگه موفق بودم خدا رو چه دیدی شاید کتاب نوشتم برام دعا کنید.:love
ممکنه واقعا نرسم هرروز آپ کنم نگرانم نباشید حالم خوبه.
جلوی آینه ایستادم مداد مشکی رو برداشتم و خطی نازک بالای پلکم کشیدم، بعد با برس به گونه هام رنگ دادم آخر نوبت رژ بود که لبام رو گلگون کنه.
به تصویر داخل آینه خیره شدم زنی مهتاب گون با چشمانی بی فروغ بهم خیره شده بود.
نه! دوباره مداد مشکی رو برداشتم واینبار داخل و بیرون چشمام رو سیاه کردم، سیاه سیاه.
هنوز چیزی در این صورتک کم بود.
کشوی دراور رو کشیدم بیرون خرت و پرت های درونش رو به امید یافتن چیزی زیر و رو کردم.
آهان این بود چیزی که می خواستم. یک جفت گوشواره صنایع دستی شرق دور که امید برام آورده بود.
بعد از اتمام پیرایش نظری به آینه انداختم آره حالا خوب شده بود.
صبح تو شرکت
همکارم: ماشالله بزنم به تخته اینروزا حالتون خوبه ها.
من: اتفاقاً برعکس اصلا دوران خوبی رو تجربه نمی کنم چرا اینو میگید؟
همکار: اگه اینطورهم باشه ظاهرتون که اینجوری نشون نمیده.
لبخند میزنم لبخند میزنم به آدمهای مهربون دور و برم که مثل همه عقلشون به چشماشونه، لبخند میزنم به اعجاز مداد سیاه و گوشواره های دوست داشتنیم که تا این حد سرحال و قبراق نشونم میدن.:regular
یه وبلاگ قشنگ ولی گمنام دیگه.اگه رفتید پستهای پایینی پست اولش مثل “شجاع دل” رو بخونید تا غش کنید از خنده.:rolling
جلوی آینه ایستادم مداد مشکی رو برداشتم و خطی نازک بالای پلکم کشیدم، بعد با برس به گونه هام رنگ دادم آخر نوبت رژ بود که لبام رو گلگون کنه.
به تصویر داخل آینه خیره شدم زنی مهتاب گون با چشمانی بی فروغ بهم خیره شده بود.
نه! دوباره مداد مشکی رو برداشتم واینبار داخل و بیرون چشمام رو سیاه کردم، سیاه سیاه.
هنوز چیزی در این صورتک کم بود.
کشوی دراور رو کشیدم بیرون خرت و پرت های درونش رو به امید یافتن چیزی زیر و رو کردم.
آهان این بود چیزی که می خواستم. یک جفت گوشواره صنایع دستی شرق دور که امید برام آورده بود.
بعد از اتمام پیرایش نظری به آینه انداختم آره حالا خوب شده بود.
صبح تو شرکت
همکارم: ماشالله بزنم به تخته اینروزا حالتون خوبه ها.
من: اتفاقاً برعکس اصلا دوران خوبی رو تجربه نمی کنم چرا اینو میگید؟
همکار: اگه اینطورهم باشه ظاهرتون که اینجوری نشون نمیده.
لبخند میزنم لبخند میزنم به آدمهای مهربون دور و برم که مثل همه عقلشون به چشماشونه، لبخند میزنم به اعجاز مداد سیاه و گوشواره های دوست داشتنیم که تا این حد سرحال و قبراق نشونم میدن.:regular
یه وبلاگ قشنگ ولی گمنام دیگه.اگه رفتید پستهای پایینی پست اولش مثل “شجاع دل” رو بخونید تا غش کنید از خنده.:rolling
شنبه اولین روز رسمی شروع مدرسه برای دوردونه بود. دیشب تلفن زنگ خورد و مامان گوشی رو برداشت کم کم توجه ام به مکالمه مامان جلب شد.
مامان: بابات گفته هشت میاد؟ هنوز نیومده؟
…
مامان: الهی قربونت برم حالا چرا گریه می کنی؟ مامانت کجاست؟
…
مامان: نترس عزیزم برو بالا خونه خانم فلانی.
…
مامان: در قفله؟ گریه نکن عزیزم.
…
مامان: خوشگلم آخه خونه ما دوره دو ساعت طول میکشه برسم اونجا، حالا من همینطور باهات حرف میزنم تا بابات برسه خونه باشه؟
دیگه مثل فشنگ از جام پریدم از تصور اینکه بچه تو خونه با درب قفل شده تنهاست داشت دیونه ام میکرد:oh با عجله رفتم گوشی رو از دست مامان گرفتم.
متوجه شدم مامان دوردونه رفته کلاس و قرار بوده باباش تا ساعت ۸ خودش رو برسونه خونه ولی نیومده بچه هم تا دیده عقربه ساعت داره ۸ رو نشون میده و هنوز تنهاست فوری گوشه تلفن رو برداشته و زنگ زده خونه ما دوباره از اول تمام ماجرا رو برای من تعریف کرد و وقتی رسید به اونجا که باباش قرار بوده بیاد خونه و هنوز نیومده و اون تنهاست زد زیر گریه.
من: گریه نکن عزیزکم ببین امروز مدرسه ها باز شده و همه بچه ها رفتن مدرسه.
دوردونه با هق هق: خوب؟
من: پدر و مادر هاشون همه ماشین هاشون رو برداشتن رفتن تو خیابون که واسه بچه ها مداد و دفتر بخرن.
دوردونه: خوب؟
من: خوب ماشین بابای تو هم مونده پشت ماشین بابای بقیه بچه ها مجبوره آروم آروم طوریکه با بقیه تصادف نکنه بیاد خونه الانم رو پل سیدخندانه داره میاد.:kiss
دوردونه: تو از کجا میدونی رو پله؟
من: میدونم مطمئن باش.
گریه دوردونه متوقف شد و تو هین حرف زدن من، شهروز با موبایل مامان بابای دوردونه تماس گرفت و …
دوردونه شب بهم زنگ زد و گفت تو راست میگفتی بعد حرف تو بابا زود اومد خونه از کجا میدونستی رو پله؟:thinking
من: می دونستم دیگه.:smug
دوردونه: وقتی بابا اومد خونه یه اخمی بهش کردم که نگو.
من::rolling
از تصور اینکه بچه چه وحشتی رو تجربه کرده و اگه خدای نکرده وقتی تنها بود برق میرفت موهای سرم سیخ میشه.:nailbiting
حالا حق دارم خواهر شوهر گری کنم یا نه؟:nottalking
دیروز اول مهر نبود ولی شروع یک سال تحصیلی دیگه برای خیلی ها من جمله دوردونه خانم ما بود.:love
پنج شنبه رفته بود مدرسه برای شرکت در جشن شکوفه ها، بعد از اینکه از مدرسه برگشته بود اولین کارش تلفن به خونه ما بود و گزارش مدرسه رفتنش!!!:hypnoid اینکه چهار تا دوست پیدا کرده و چه کیفی داشته مدرسه.:hug
از تصورش تو اون مانتو و شلوار آبی با یخه چهار خونه و مقنعه سفید گلدوزی شده خنده ام میگیره شده عینهو یه موش کوچولو.:kiss
یاد سال اول دبستان خودم میوفتم، فقط سال اول مختلط بودیم و هنوز تو دوران انقلاب بود یادمه بچه های بزرگتر تو حیاط مدرسه تظاهرات میکردن و ما هم به تقلید از اونا عکس شاه رو که صفحه اول کتابامون بود میکندیم و چشماش رو سوراخ میکردیم رو سرش شاخ میکشیدیم و زبون واسش میذاشتیم بچگی و هزار…:oh
یادمه جزو گروه شیر و خورشید بودم و لباس مخصوص رو هم داشتم و باهاش عکس هم گرفتم با اون کلاه کج و دستمال گردن زرد رنگش.
اسم معلممون خانم نیک سرشت بود که تا مدتها بخاط بی سوادیم خانم نیک زرشک !!!:thinking صداش میکردم. یادمه چقدر به نظرم خوشگل و خوش تیپ میومد وقتی رو نیمکت پیش ما می نشست سعی میکردم هرطور شده دستم رو به موهای بلند و بلوطی رنگش بکشم فکر میکردم اگه اینکار رو بکنم تا آخر عمرم بیمه حوادث شدم و سالم می مونم.!!!:eyelash
یه پسر زاغ و بور تو کلاسمون بود به اسم اسحاق زاغول! که اگه خانم نیک زرشک یه کم دیر بهش اجازه میداد بره توالت همون پشت نیمکت خودش رو راحت میکرد و ما در حالیکه پاهامون رو بالا نگه داشته بودیم که داخل دریاچه شاش اسحاق نشه میگفتیم خانم اجازه!:loser اسحاق شاشید!!!:sick
این خاطره رو در حالیکه از شدت خنده اشک از چشمام میومد واسه امید تعریف کردم اونم با خنده گفت چه جالب ما هم یکی داشتیم ولی اسمش خشایار بود می گفتیم خانم اجازه خشایار شاشید.:rolling
شما هم خاطره ایی از مدرسه دارید؟
شروع پائیز به همه دوست دارانش مبارک.
پیوست: امید ماموریته واسه همینه که کم پیداست.:love
دیروز اول مهر نبود ولی شروع یک سال تحصیلی دیگه برای خیلی ها من جمله دوردونه خانم ما بود.:love
پنج شنبه رفته بود مدرسه برای شرکت در جشن شکوفه ها، بعد از اینکه از مدرسه برگشته بود اولین کارش تلفن به خونه ما بود و گزارش مدرسه رفتنش!!!:hypnoid اینکه چهار تا دوست پیدا کرده و چه کیفی داشته مدرسه.:hug
از تصورش تو اون مانتو و شلوار آبی با یخه چهار خونه و مقنعه سفید گلدوزی شده خنده ام میگیره شده عینهو یه موش کوچولو.:kiss
یاد سال اول دبستان خودم میوفتم، فقط سال اول مختلط بودیم و هنوز تو دوران انقلاب بود یادمه بچه های بزرگتر تو حیاط مدرسه تظاهرات میکردن و ما هم به تقلید از اونا عکس شاه رو که صفحه اول کتابامون بود میکندیم و چشماش رو سوراخ میکردیم رو سرش شاخ میکشیدیم و زبون واسش میذاشتیم بچگی و هزار…:oh
یادمه جزو گروه شیر و خورشید بودم و لباس مخصوص رو هم داشتم و باهاش عکس هم گرفتم با اون کلاه کج و دستمال گردن زرد رنگش.
اسم معلممون خانم نیک سرشت بود که تا مدتها بخاط بی سوادیم خانم نیک زرشک !!!:thinking صداش میکردم. یادمه چقدر به نظرم خوشگل و خوش تیپ میومد وقتی رو نیمکت پیش ما می نشست سعی میکردم هرطور شده دستم رو به موهای بلند و بلوطی رنگش بکشم فکر میکردم اگه اینکار رو بکنم تا آخر عمرم بیمه حوادث شدم و سالم می مونم.!!!:eyelash
یه پسر زاغ و بور تو کلاسمون بود به اسم اسحاق زاغول! که اگه خانم نیک زرشک یه کم دیر بهش اجازه میداد بره توالت همون پشت نیمکت خودش رو راحت میکرد و ما در حالیکه پاهامون رو بالا نگه داشته بودیم که داخل دریاچه شاش اسحاق نشه میگفتیم خانم اجازه!:loser اسحاق شاشید!!!:sick
این خاطره رو در حالیکه از شدت خنده اشک از چشمام میومد واسه امید تعریف کردم اونم با خنده گفت چه جالب ما هم یکی داشتیم ولی اسمش خشایار بود می گفتیم خانم اجازه خشایار شاشید.:rolling
شما هم خاطره ایی از مدرسه دارید؟
شروع پائیز به همه دوست دارانش مبارک.
پیوست: امید ماموریته واسه همینه که کم پیداست.:love
وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم قصدم فقط و فقط کمک به حفظ روحیه خودم و امثال خودم بود.
هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر معروف و شاید محبوب بشم تو این دنیای مجازی بشم که…
یه سری جملات تاکیدی می نویسم واسه خودم و خودت:
همه ی ما هر از گاهی مایوس میشویم فقط یادت باشد که ترقی، بیشتر به یک مسیر مارپیچی شبیه است تا یک مسیر مستقیم. نا امیدی امری اجتناب ناپذیر و در ضمن خوشحال کننده است.
آن ویلسن
امکان دارد مردم وجهه تو را از بین ببرند که ناراحت کننده است، اما یادت باشد که فقط احساسات تو جریحه دار میشود. مردم این قضیه را فراموش میکنند بنابراین خودت را درگیر گفته های دیگران نکن.
سیلویا براون
هیچکس نمی تواند تو را دلتنگ و مضطرب کند هیچکس نمی تواند احساساتت را جریحه دار کند هیچکس نمی تواند تو را به غیر از هر آنچه که سرنوشت و ذات توست در آورد.
وین دایر
مهم نیست که مردم چه فکر می کنند و چه انجام میدهند مساله مهم انتخاب عکس العمل و عقیده ات راجع به خودت می باشد.
لوئیز ال هی
اینم چیزی که امید اصرار داشت حتماً ببینم و خوشحالم که این اصرار رو داشت.:love
Download file