

خیلی عجیبه؛ این نوشته رو تو وبلاگ سرزمین رویایی دیدم و چون وبلاگها رو باز می کنم و بعد آف لاین می خونمشون خیلی سطحی به نوشته یک نگاهی کردم ولی تا آخرش رو نخوندم فقط فهمیدم یک درخواست کمکه. وقت نشد شب دوباره برگردم و مطلب رو بخونم.
شبش خواب دیدم که باید به این خانواده کمک کنم حتی مبلغ دقیق کمک هم تو خواب بهم گفته شد ( من باید پنجاه هزارتومن بدم و امید هم پنجاه هزارتومن) تو خواب باز بهم گفته شد( این گفته شدن ها ضمیر ناخودآگاهم بود که باهام حرف میزد) چون این چند وقته خرج اساسی بخصوص در مورد درمانم نداشتم باید این پول رو پرداخت کنم( این ضمیر نا خودآگاهم هم نمی تونه چندر غاز به من ببینه فوری چالش رو پیش پیش میکنه:teeth) و در مورد امید هم می گفت چون چند تا کار پرسود انجام داده باید پولی بابت شکرانه پرداخت کنه.(خوشم اومد چرا فقط من؟:dontknow)
صبح که پاشدم گفتم شاید همش یه خواب بوده اومدم وبلاگ سرزمین رویایی رو باز کردم و دیدم همه چیز دقیقاً همون چیزیه که من برداشت کردم به نظر خودم این می تونه یه نشونه باشه.
فقط می دونم ؛ ما مردمیم که ممکنه به داد هم برسیم وگرنه دولت مهر*ورزمون که!!!.:whistling
طبق آخرین خبر پول مورد نیاز جمع آوری شده:praying
کسی خودشو ناراحت نکنه فقط به خواب من توجه کنید خواب که چه عرض کنم رویای صادقه:smug:teeth
حس پاهام حس درستی نیست … نه اینکه چیزی رو حس نکنم یا گرما و سرما رو تشخیص ندم نه … ولی طوریه که خیلی موقع ها باید به پاهام نگاه کنم تا بفهمم چیزی زیر پام مونده یا نه و اون چیز چیه؟ مثلاً اگه پام رو بگذارم رو پای کسی معمولاً متوجه نمیشم و با داد بیداد خودش باید پام رو بکشم کنار!!!
چند وقت پیش پای کامپیوتر نشسته بودم و غرق در مطالعه مطلبی بودم ( وبلاگ کی بود؟ نمیدونم) احساس کردم پای چپم جایی گیر کرده و تحت فشاره بدون اینکه به پایین نگاه کنم سعی کردم کمی جابجا بشم که پام از فشار و درد آزاد بشه … ولی نشد. بدون اینکه چشم از مونیتور بردارم با کمک دستهام پای چپم رو کشیدم بالا … یهو دلنگی صدا اومد و خودم هم با صندلی بالا و پایین شدم انگار که چرخهای صندلی از روی یه کپه رد شده باشه.
پام داشت می سوخت اینبار نگاهم رو از مونیتور برداشتم و به پام خیره شدم … انگشت شصت پام آش و لاش بود و در اثر زخمی که روش ایجاد شده بود خونین و مالین … نگو احساس درد و فشار به این خاطر بوده که یکی ازچرخهای صندلیم رو انگشت پام قرار گرفته بود و من تشخیص نداده بودم و با کشیدن پام آزاد شده از اون زیر ولی چه آزاد شدنی؟
h
_این بی حسی خیلی هم بد نیست حداقل خوبیش اینه که درد رو کمتر متوجه میشی بخصوص موقع آمپول زدن!!!.:smug
حس پاهام حس درستی نیست … نه اینکه چیزی رو حس نکنم یا گرما و سرما رو تشخیص ندم نه … ولی طوریه که خیلی موقع ها باید به پاهام نگاه کنم تا بفهمم چیزی زیر پام مونده یا نه و اون چیز چیه؟ مثلاً اگه پام رو بگذارم رو پای کسی معمولاً متوجه نمیشم و با داد بیداد خودش باید پام رو بکشم کنار!!!
چند وقت پیش پای کامپیوتر نشسته بودم و غرق در مطالعه مطلبی بودم ( وبلاگ کی بود؟ نمیدونم) احساس کردم پای چپم جایی گیر کرده و تحت فشاره بدون اینکه به پایین نگاه کنم سعی کردم کمی جابجا بشم که پام از فشار و درد آزاد بشه … ولی نشد. بدون اینکه چشم از مونیتور بردارم با کمک دستهام پای چپم رو کشیدم بالا … یهو دلنگی صدا اومد و خودم هم با صندلی بالا و پایین شدم انگار که چرخهای صندلی از روی یه کپه رد شده باشه.
پام داشت می سوخت اینبار نگاهم رو از مونیتور برداشتم و به پام خیره شدم … انگشت شصت پام آش و لاش بود و در اثر زخمی که روش ایجاد شده بود خونین و مالین … نگو احساس درد و فشار به این خاطر بوده که یکی ازچرخهای صندلیم رو انگشت پام قرار گرفته بود و من تشخیص نداده بودم و با کشیدن پام آزاد شده از اون زیر ولی چه آزاد شدنی؟
h
_این بی حسی خیلی هم بد نیست حداقل خوبیش اینه که درد رو کمتر متوجه میشی بخصوص موقع آمپول زدن!!!.:smug
ظاهرا با این دوتا نوشته اخیرم؛ خیلی ضد بچه عمل کردم … ولی واقعاً اینطور نیست و واسه یه بچه مودب و تمیز دل و دینم هم میره .
چند تا مطلب با نمک از شیرین زیونی بچه ها رو از وبلاگ پا نته آ عزیز اینجا میگذارم که خودش زحمت جمع آوریش رو کشیده و اعدادی که داخل پرانتز هست نشونگر سن اون بچه است … خوشتون اومد ادامه شیرین زبونی ها رو تو وبلاگ خودش بخونید:
_بابا به لینای (۴) از زندگی مورچهها در لونههاشون تعریف میکنه و میگه: «مورچهها یه ملکه هم دارن. میدونی ملکهاشون رو از کجا میشه شناخت؟» لینا جواب میده: «معلومه که میدونم.» بابا تعجب میکنه: «جدی؟ میدونی؟» لینا با خونسردی میگه: “از تاجی که روی سرشه.”
_همسرم مونی به پسرمون دومینیک (۴) قولی داده و بعد قولش رو فراموش کرده. دومینیک خیلی غمگینه. سعی میکنم دلداریش بدم: «خوب ببین دومینیک از این چیزها پیش میاد. مونی که عمداً بدقولی نکرده، آدمه دیگه، ممکنه یه موقع چیزی رو فراموش کنه.» دومینک جواب میده: «نه مونی آدم نیست.» با تعجب میپرسم: «اگه آدم نیست پس چیه؟» دومینیک جواب میده: “زنه”.
_سگی بازوی یولیا (۴) رو گاز میگیره، اما نه خیلی محکم. صاحب سگ با این حال برای یولیا و پاسکال برادرش (۶) یه بستنی میخره. پاسکال: “فردا هم بده سگه دستت رو گاز بگیره که یه بستنی دیگه هم بخوریم”.
_سوفی (۶) به سگمون یه هویج تعارف میکنه که البته با بیتوجهی سگ روبهرو میشه. اما سوفی سعی میکنه سگ رو متقاعد کنه: “ببین این هویج خیلی خوبه ها… فکر کن استخونه”.
_دانیل در فیلمی سوراخ بالای سر یک نهنگ رو میبینه: “این جای آنتنشه؟”
_با پسرهام جیسون (۸) و آلکس (۵) نهار میخورم. بعد از غذا میگم: «خووووب… گمونم حالا همه بتونیم یه بستنی خوشمزه بخوریم.» جیسون با قیافهء کاملاً جدی جواب میده : ما میتونیم، اما تو نه، مامان. داری زیادی چاق میشی!
_یوش (۴) در دستشویی مشغول جیش بزرگ کردنه. زنبوری از پنجره به داخل پرواز میکنه و بعد از یک دور کوتاه دوباره بیرون میره. یوش پیروزمندانه میگه: “نتونست بوی گند اینجا رو تحمل کنه!”:smug
_با ماری رفتهایم خرید. خانم فروشنده در قصابی به ماری یه سوسیس کوچولو میده که بخوره، اما ماری تشکر نمیکنه. بهش میگم: «وقتی بهت چیزی میدن باید چی بگی؟» ماری جواب میده:” لطفاً یه سوسیس دیگه!”
ظاهرا با این دوتا نوشته اخیرم؛ خیلی ضد بچه عمل کردم … ولی واقعاً اینطور نیست و واسه یه بچه مودب و تمیز دل و دینم هم میره .
چند تا مطلب با نمک از شیرین زیونی بچه ها رو از وبلاگ پا نته آ عزیز اینجا میگذارم که خودش زحمت جمع آوریش رو کشیده و اعدادی که داخل پرانتز هست نشونگر سن اون بچه است … خوشتون اومد ادامه شیرین زبونی ها رو تو وبلاگ خودش بخونید:
_بابا به لینای (۴) از زندگی مورچهها در لونههاشون تعریف میکنه و میگه: «مورچهها یه ملکه هم دارن. میدونی ملکهاشون رو از کجا میشه شناخت؟» لینا جواب میده: «معلومه که میدونم.» بابا تعجب میکنه: «جدی؟ میدونی؟» لینا با خونسردی میگه: “از تاجی که روی سرشه.”
_همسرم مونی به پسرمون دومینیک (۴) قولی داده و بعد قولش رو فراموش کرده. دومینیک خیلی غمگینه. سعی میکنم دلداریش بدم: «خوب ببین دومینیک از این چیزها پیش میاد. مونی که عمداً بدقولی نکرده، آدمه دیگه، ممکنه یه موقع چیزی رو فراموش کنه.» دومینک جواب میده: «نه مونی آدم نیست.» با تعجب میپرسم: «اگه آدم نیست پس چیه؟» دومینیک جواب میده: “زنه”.
_سگی بازوی یولیا (۴) رو گاز میگیره، اما نه خیلی محکم. صاحب سگ با این حال برای یولیا و پاسکال برادرش (۶) یه بستنی میخره. پاسکال: “فردا هم بده سگه دستت رو گاز بگیره که یه بستنی دیگه هم بخوریم”.
_سوفی (۶) به سگمون یه هویج تعارف میکنه که البته با بیتوجهی سگ روبهرو میشه. اما سوفی سعی میکنه سگ رو متقاعد کنه: “ببین این هویج خیلی خوبه ها… فکر کن استخونه”.
_دانیل در فیلمی سوراخ بالای سر یک نهنگ رو میبینه: “این جای آنتنشه؟”
_با پسرهام جیسون (۸) و آلکس (۵) نهار میخورم. بعد از غذا میگم: «خووووب… گمونم حالا همه بتونیم یه بستنی خوشمزه بخوریم.» جیسون با قیافهء کاملاً جدی جواب میده : ما میتونیم، اما تو نه، مامان. داری زیادی چاق میشی!
_یوش (۴) در دستشویی مشغول جیش بزرگ کردنه. زنبوری از پنجره به داخل پرواز میکنه و بعد از یک دور کوتاه دوباره بیرون میره. یوش پیروزمندانه میگه: “نتونست بوی گند اینجا رو تحمل کنه!”:smug
_با ماری رفتهایم خرید. خانم فروشنده در قصابی به ماری یه سوسیس کوچولو میده که بخوره، اما ماری تشکر نمیکنه. بهش میگم: «وقتی بهت چیزی میدن باید چی بگی؟» ماری جواب میده:” لطفاً یه سوسیس دیگه!”
رفتار بچه خیلی خیلی حرصم رو در آورده بود و اگه واقعاً می شد ماشین رو بر میداشتم می اومدم بیرون … دلیل ناراحتی زیادم یکی می تونه به این علت باشه که خودم بچه ندارم و به هیچ عنوان بچه های لوس و یکی یه دونه این دوران رو که فکر می کنن همه باید کمر به خدمت اونا ببندن درک نمیکنم ( گو اینکه دوردونه هم که تک فرزند حتی اگه یه سنجاق بهش بدی اینقدر ذوق میکنه و طوری جلوه میده که زندگیش لنگ همین یه دونه سنجاق بوده :thinkingکه آدم حظ میکنه) و دلیل دیگه اش هم این می تونه باشه که چون خودم حتی اگه چیزی رو لازم نداشته باشم و کادو بگیرم به احترام شخص کادو دهنده و اینکه به فکرم بوده و از ترس اینکه مبادا با بد برخورد کردنم شانس کادو گرفتن بعدی رو از دست بدم !!! اینقدر طرف رو تحویل می گیرم که ذره ایی احساس ندامت از کاری که انجام داده نکنه :teeth… بعدشم فکر نمی کنم ۸ سال سن کمی باشه که همه چی رو بذاریم به حساب نفهمیدن و بچگیش چون به موقعش از صد تا امثال من بیشتر می فهمن.
در راستای خشمی که هنوزم دارم امید تلفن کرده بود و من هنوز مسئله رو ول نکرده بودم.:smug
- تو رو خدا می بینی دیگه به یه سنی رسیدیم که باید بگیم کی دوران ما اینطوری بود؟!!! زمان ما با یه آدامس شاد می شدیم
h… اصلا می دونی چیه نباید هیچی براش می آوردی .
- ولش کن ؛ منم باید یه چیز کوچیکتر می گرفتم چون این خیلی بد بار بود و همش مجبور بودم بکشمش اینطرف و اونطرف. من بخاطر پدر و مادرش اینکار رو کردم؛ فهیمه دوست خیلی خوبیه برای تو و همیشه در کنارته منم خواستم با اینکار کمی از محبتی که نسبت به تو داره رو جبران کنم.
- خوب تو با این کارت شعورت رو نشون دادی … خیلی بیشتر از اون چیزی که داری.:eyelash
- بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی بیشتر از اون چیزی که دارم؟ قربونت برم تو که ادبت دست کمی از اون بچه نداره.:dontknow
رفتار بچه خیلی خیلی حرصم رو در آورده بود و اگه واقعاً می شد ماشین رو بر میداشتم می اومدم بیرون … دلیل ناراحتی زیادم یکی می تونه به این علت باشه که خودم بچه ندارم و به هیچ عنوان بچه های لوس و یکی یه دونه این دوران رو که فکر می کنن همه باید کمر به خدمت اونا ببندن درک نمیکنم ( گو اینکه دوردونه هم که تک فرزند حتی اگه یه سنجاق بهش بدی اینقدر ذوق میکنه و طوری جلوه میده که زندگیش لنگ همین یه دونه سنجاق بوده :thinkingکه آدم حظ میکنه) و دلیل دیگه اش هم این می تونه باشه که چون خودم حتی اگه چیزی رو لازم نداشته باشم و کادو بگیرم به احترام شخص کادو دهنده و اینکه به فکرم بوده و از ترس اینکه مبادا با بد برخورد کردنم شانس کادو گرفتن بعدی رو از دست بدم !!! اینقدر طرف رو تحویل می گیرم که ذره ایی احساس ندامت از کاری که انجام داده نکنه :teeth… بعدشم فکر نمی کنم ۸ سال سن کمی باشه که همه چی رو بذاریم به حساب نفهمیدن و بچگیش چون به موقعش از صد تا امثال من بیشتر می فهمن.
در راستای خشمی که هنوزم دارم امید تلفن کرده بود و من هنوز مسئله رو ول نکرده بودم.:smug
- تو رو خدا می بینی دیگه به یه سنی رسیدیم که باید بگیم کی دوران ما اینطوری بود؟!!! زمان ما با یه آدامس شاد می شدیم
h… اصلا می دونی چیه نباید هیچی براش می آوردی .
- ولش کن ؛ منم باید یه چیز کوچیکتر می گرفتم چون این خیلی بد بار بود و همش مجبور بودم بکشمش اینطرف و اونطرف. من بخاطر پدر و مادرش اینکار رو کردم؛ فهیمه دوست خیلی خوبیه برای تو و همیشه در کنارته منم خواستم با اینکار کمی از محبتی که نسبت به تو داره رو جبران کنم.
- خوب تو با این کارت شعورت رو نشون دادی … خیلی بیشتر از اون چیزی که داری.:eyelash
- بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی بیشتر از اون چیزی که دارم؟ قربونت برم تو که ادبت دست کمی از اون بچه نداره.:dontknow