جهت اطلاع

من چندروزی نیستم، نگرانم نباشید.:regular



قسمت من از خدا

آره من ویولت ۱۰ سال پیش نیستم. ویولتی که به تنهایی تونست از پس اداره و شام تهیه کردن برای یک مهمونی ۴۰ نفره بر بیاد بدون اینکه ذره ایی ترس به دلش راه بده الان همون ویولت رو یکی باید آب بده دستش تا تشنگیش برطرف بشه.
اون شب وقتی با خودم فکر کردم که هنوزم می تونم از پس اداره یه زندگی بر بیام، دوباره زمین خوردم و یادگارش بازو کبود شدمه. همانطور که رو زمین ولو شده بودم و سعی می کردم با دست پاهام رو تو وضعیت بهتری برای بلند شدن قرار بدم، فکر کردم به اینکه اینجوری می خوام یه زندگی رو اداره کنم؟
آره حقیقتیه. زمین زیاد می خورم. زیاد کبود یا حتی زخمی میشم ولی مهم اینه که تلاش می کنم دوباره از جام بلند شم و کار یا راه نیمه تمامم رو ادامه بدم چیزی که شاید تو خیلی زندگی های نرمال به دست فراموشی سپرده شده.
فکر می کنم اگه قسمت من از این زندگی این بیماری نبود باز هم می تونستم اینقدر روشن و هدفمند به پیش روم نگاه کنم؟
میدونم شرایط خیلی سختی رو میگذرونم . درده که بدونی همیشه نیاز به آدم دیگه ایی داری برای بدیهی ترین نیازهات. خیلی چیزها رو از دست دادم ولی به همون نسبت خیلی چیزهای دیگه رو به دست آوردم که اگه این بیماری و مشکلات پیش آورنده اش نبود به هیچکدوم نمیرسیدم.
میدونم من تمام گرفتاری ها و نبایدهای زندگیم رو به نوعی ربط میدم به بیماریم و حتی بی انصافی هم میکنم در صورتیکه همین بیماری عامل مهم شناخت بهتر من از زندگی و محیط پیرامونم بوده …. این غرولندها همش به مثابه عشق.بازی عاشقی با معشوقش ِ … دردناکه ولی لذت بخش هم هست.



از دیشب دوباره دمل چرکی افکار نه چندان خوشایندم قلمبه شده و نیشتر لازم داره تا کمی تخلیه شه و آماده …برای مرحله بحران بعدی.
از خودم لجم میگیره که باز قول و قرارهایی که با خودم گذاشتم رو یادم میره و خیلی خوش بینانه فکر می کنم همه چیز عادیه و من همون ویولت ۱۰ سال قبلم با آینده ایی نه چندان روشن ولی حداقل تاریک نه.
چرا یادم میره که من با شرایط پیش اومده به خودم قبولوندم که حق داشتن یک زندگی نرمال رو از دست دادم؟
به خدا یادم بودا. هر روز هم به خودم تاکید می کردم که سرت رو بنداز پایین ماستت رو بخور نمیدونم چی شد که خواستم یکبار دیگه عادی بودن رو تجربه کنم.
احمقانه ست … یادت نره که باید تو سایه بایستی.:question



دایی از صبح زود رفته بود بهشت زهرا سر خاک پدر و مادرش و کلی کارهای مرمتی و بهینه سازی انجام داده بود مثل پرکردن اسم و خطوط کنده شده روی سنگ قبرها … در نتیجه خیلی دیربرگشت خونه.
بابا نمیدونست دایی کجا رفته ازش پرسید:
- از صبح تا حالا کجا بودی؟
- سر گور بابام!!!!.



دوردونه( دختر برادرم که ده سالشه) یه استکان چایی گذاشت جلوم.
به مغزم فشار آوردم تا یه جمله در جهت تشکر و قدردانی از کارش بخاطرم بیاد و بگم. ( چون متنفرم از تعارف الکی و بعضا غیر راست این جملات کلیشه ایی یادم نمیاد بخاطر عدم کاربردشون)
گفتم: عاقبت به خیر شی، دختر!!!
دیدم ریز ریز داره میخنده، پرسیدم : چی شده می خندی؟
با خنده گفت: هیچی، می شد بگی ایشالله چای خواستگاریت رو بیاری!!!!!!:teeth
- :surprise



بالاخره همه بدو بدوها و شتابزدگی ها با ترکیدن توپ ساکت شد و آروم گرفت و رفت به استقبال رخوت یکسال آینده و تا اسفندی دیگر و تکراری مجدد.
امسال خواستم برخلاف همه سالهای گذشته به استقبال و پیشواز سال جدید نرم. حدود دوساعت مونده به تحویل سال با دایی رفتیم پارک و با دوتا از وسایل اونجا چندحرکت ورزشی انجام دادم و بعد درحالیکه هردو بلند بلند آوازهای مَن درآوردی می خوندیم سرخوش برگشتم خونه.
حموم نرفتم .نیاز ندیدم خودم رو تو زحمت زیادی بندازم تو دقایق مونده به تحویل سال.هرسال تمیز و اتوکشیده منتظر اومدنش بودم،چی شد؟هیچی… پس شاید متفاوت بودن تحوّل بیاره،شاید.
از بچگی اعتقاد داشتیم که زمان تحویل سال باید یه تیکه رخت یا وسیله نو همراهمون باشه حتی شده یک جفت جوراب. برای امسال خریدی نکردم ولی شوخی شوخی و به مدد عیدی، سرتا پام نو شد هرچند که ناخواسته بود.
سر سفره یه بسته بزرگ کادویی داشتم از یک دوست راه دور. وقتی بازش کردم انتظار اون همه کادوهای ریز ریز هیجان انگیز رو نداشتم. ممنون دوست خوبم… شروع سالم رو ساختی با انگیزه ایی قوی.:love
پ.ن: عدد ایمیلهای باز نشده ام رقم ۶۶۶ رو نشون میده…. چه عدد خطرناکی!!:nailbiting



دو روز گذشته رو کامل وقت گذاشتم برای زندگی حقیقی ام و آدمهایی که به واسطه اون باهام در ارتباطن.
در مجموع بخوام بگم سال ۸۷ سال چندان خوبی به لحاظ جسمی و سلامت برام نبود برخلاف سال قبلترش. اتفاقات مهم و بعضا ناخوشایندش تصادف بابا، شکستن پای مامان، بستری شدن پدر تو بیمارستان و شکستن انگشت مامان بوده…
حالا مهم نیست دیگه گذشته، امیدوارم سال جدید پر از اتفاقات خوب برای هممون باشه. دعا نمی کنم که به هرچی تو دلتونه برسید بلکه از خدا می خوام هرچی به صلاحتونه براتون اتفاق بیفته. :love
پ.ن: ممنون از بچه هایی که چه به صورت ایمیل، اس ام اس، تلفن، کامنت و یا تو Face book سال نو رو بهم تبریک گفتن و شرمنده از اینکه نمی تونم جوابگو تک تکشون باشم…. لطفا تبریک متقابل من رو از این طریق بپذیرید.:kiss

TT29890821.jpg