

از صبح انگار دارن تو دلم رخت می شورن.
اضطراب استرس … اضطراب و استرس…
دلم میخواد بیارم بالا … بخصوص روی یه شخص خاص… ولی!
دیشب وقتی ۳ بار بلند شدم رفتم دستشویی فهمیدم میزان اسپاسم خیلی خیلی بالاست. از صبح هی سرم رو گرم می کنم با حرف زدن با این و بااون.
میگم عصری پاشم برم خرید شاید حال و هوام عوض شه ولی با این بدن خشک شده حتی نمی تونم از پله ها برم پایین.
دوستی میگه بیام دنبالت بریم بیرون؟….. نه.
پ.ن: بچه ها تو رو بخدا هرکی امروز میره بیرون مواظب خودش باشه.
بابا از در میاد تو.
- تولد دیروزتون مبارک.(من خونه نبودم)
نگاه استفهام آمیز بابا.
- خودتون هم یادتون نبود؟
- نه ولله.
- خُب دیروز مامان با پای باند پیچی شده بخاطر تولد شما پاشد آلبالو پلو درست کرد دیگه.
برق چشمهای بابا و لبخندی رضایت بخش که حکایت از آب شدن قند تو دلشه.
می دونم عین چی دروغ گفتم و مامان هم اصن یادش نبوده ولی این دروغ نمی ارزید به خوشحال کردن دل پیرمرد؟ هیچ حرف خلافی هم نزدم. عینا همین کارها شده بود فقط من دلیلهاش رو عوض کردم.
یاد فیلم “درباره ء الی” افتادم. که موضوع اصلی دروغهای به ظاهر ساده و کم خطری بود که به فاجعه انجامیدن و تا لحظه آخر هم از حربه دروغ برای رهایی استفاده شد.
واقعا چی دروغه و چی دروغ نیست؟
این پوستر رو یکی از دوستان طراحی کرده. قشنگه نه؟
فعلا آقای سانسور چیمون نیست منم واسه خودم جولون میدم.:teeth
دیروز تو حموم دوبار خوردم زمین.
حموم ما یه زیر دوشی داره. بار اول تقصیر خودم بود. زیادی خم شدم برای تمیز کردن چاهک حموم از مو که سرم گیج رفت و فقط تونستم خودم رو کنترل کنم که از محوطه زیر دوشی پرت نشم بیرون!
بعدش نشستم رو لبه زیر دوشی که چند تا تکیه لباس زیر بشورم که یهو نمی دونم چی شد از پشت برگشتم و افتادم زمین در حالیکه پاهام زیر محوطه زیر دوش بود و بالا تنه ام به ارتفاع ۱۰ یا ۲۰ سانت رو زمین!
وضعیت مسخره و اسفباری بود. نمی تونستم کسی رو صدا کنم بیاد کمکم چون فقط برادرم خونه بود و مامان نبود. اونم که نمی شد بگم بیاد بلندم کنه. با بدبختی و کمک از توالت فرنگی و لوله های روکار آب تونستم خودم رو بکشم بالا ولی حالا یه پام زیر بدنم گیر کرده بود و از درد داشت منفجر میشد و منم توان بیرون کشیدن و ازاد کردن پام رو نداشتم اگه می خواستم دستم رو از تکیه گاهم بردارم و ببرمش کمک آزاد سازی پام، تعادلم از دست می رفت و دوباره معلق می شدم.
از طرفی دردی که به پام وارد میشد داشت اعصاب کل بدنم رو بهم میریخت. خودم رو کش دادم تا دستم برسه به شیر آب که سفت تر و مطمئن تره و سعی کردم سنگینی بدنم رو از روی پام بردارم تا بتونم یک کم جابجاش کنم …
به سلامت از حموم اومدم بیرون. مامان وقتی از موضوع مطلع شد کلی باهام دعوا کرد که چندبار بهت بگم وقتی من خونه نیستم نرو حموم! ولی خودم راضی بودم چون اگه اینطور نشده بود به خودم ثابت نمی شد که می تونم تنهایی هم از پس خودم بربیام.
ولی خُب استخوون کمرم در اثر تصادم با لبه زیر دوشی درد می کنه.
پ.ن: بهم نصیحت نکنید که حالا لازم بود چاهک رو تمیز کنی یا لازمه لباس هات رو با دست بشوری؟
آره از نظر خودم لازمه. بارها مامان گفته فلان کار رو نکن من میام انجام میدم و… ولی من همه کارهایی که فعلا می تونم انجام بدم، انجام میدم هرچند سخت باشه و انجام ندادنش راحتتر… دلم نمی خواد حالا حالا کارهای شخصیم رو بندازم گردن دیگران می خوام عادی باشم و تنها ناتوانیم عدم راه رفتنم باشه.
مثل اینکه قسمت نیست پوستره رو بذارم !!!!! بذار ببینم چیکارش میشه کرد.
این متن همچنان اضافه می شود
کیا جان، دلم می خواست این حرفها رو قبل از شروع شیمی درمانی بهت بزنم.
یادت میاد چند وقت پیش از پسر عمه ام نوشتم که تو بیمارستانه و برای اینکه بتونه نفس بکشه گلوش رو سوراخ کردن؟و خواستم براش انرژی مثبت بفرستید که هرچی به صلاحشه اتفاق بیفته، یادت میاد؟
خب این آدم اینقدر بهبود پیدا کرد که الان تو خونه پیش زن و بچه اش باشه در حالیکه دکترها ازش قطع امید کرده بودند. حتی من دوست پزشکی داشتم توی همون بیمارستان و ازش خواهش کردم به پسر عمه ام سر بزنه و همینکار رو هم کرد و بعد ویزیتش بهم گفت از نظر پزشکی به این آدم امیدی نیست، خودت رو آماده کن برای شنیدن خبرهای بد…
قویا معتقدم که انرژی مثبت بچه ها به علم پزشکی پیروز شد… دقیقا وضعیتی که تو الان داری و خیلی بیشتر دعا و انرژی مثبت پشتت قرار داره که می خواد پوزه استدلالهای پزشکی رو بار دیگر به خاک بماله.
اگه خودت بخوای و بخوای که بمونی حتما میشه و در غیر اینصورت به صلاحی که برات در نظر گرفته شده شک نکن … ادامه بده پسر نازنین مجازیم.
دوستت دارم:love
پ.ن: شاید با خودت بگی تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟ من هم خیلی انرژی همراهمه که از خیلی اتفاقات ناخوشایند حفظم میکنه ولی چرا خوب نمیشم؟ می تونه یه دلیل محکم داشته باشه که من رسالتم تو این کالبد بظاهر ضعیفی که دارم هنوز به اتمام نرسیده و تا اون زمان هرچند سخت باید تحمل کنم و خسته نشم از ادامه راه… پس بیا باهم پیش بریم.
پ.ن: یادته اولین باری که عکست رو برام فرستادی بهت گفتم تو مطمئنی ۱۶ سالته؟پسر من عاشقت شدم:wink این اواخر هم برام عکس فرستادی، لاغر شدی چشمهات بی حاله و اون موها، موهای دوست داشتنی منگول منگول… ولی تفاوتی برای من نداشت دیدم بازم عاشقتم پسر.:kiss
پ.ن: خیلی حال میده یکروز بلند شی و یه پسر ۱۶ ساله حاضر و آماده رو به فرزند خواندگی قبول کنی… آی حال میده.
پ.ن: کیای عزیزم منتظرم درمانت تموم شه و بهبودی نسبی پیدا کنی و برگردی ایران. اگه تا اون موقع منم می تونستم راه برم که هیچی در غیر اینصورت ویلچر من و برمیداریم و باهم، مادر و پسر می ریم الواتی!!!!… مطمئنم خیلی بهمون خوش میگذره.
پ.ن: فکر کن که حدودا دوماه از شش ماهی که دکترها بهت وقت زندگی داده بودند گذشته. بدتری؟ احساس می کنی به آخر خط نزدیک شدی؟ من که فکر نمی کنم. ایمیلهات حتی قوی تر از قبل ه… از این به بعد هم می تونی ….من مطمئنم تشخیصشون اشتباهه … یه نفس عمیق بکش و برو برای شیمی درمانی و بدون که اینجا یه مادر ترگل ورگل منتظر ته.:wink
پ.ن: پسرکم، منتظرم زود ِ زود خوب شی و قصه عشق و عاشقی هات رو برام تعریف کنی. دل دادنها و دل سپردن هات.
پ.ن: یکی از دوستان آدرس سایت یک کتابفروشی آن لاین خواسته بود. اونو که سراغ ندارم ولی این سایت کتاب های خوبی داره، پسرم بهم معرفی کرده:smug
آهنگ یشنهاد سوسن بود.
اسم شعر برام آشنا بود همون آهنگ معروف آقا موشه که ” نه دیگه این واسه ما دل نمی شه” ذوق کردم از داشتنش بیاد گذشته های دور و دنگ دنگ صدای آقا موشه موقع خوندن این آهنگ . یادته؟ وقتی دانلودش کردم و دگمه پلی رو زدم برای پخش و دکلمه اولش پخش شد، شدیدا جا خوردم برای یک لحظه فکرکردم من کی این شعر رو دکلمه کردم؟ که حالا سر از اینترنت هم در آورده! صدای اون خانم عجیب شبیه صدای منه بخصوص وقتی میگه ” مخمل صدات،…، بارون خنده هات” تاکیدش رو بعضی حروف درست مثل خودمه و حتی پوزخند مخفی صداش…………..
در شعر میگه “آدم عاقل که عاشق نمیشه! یا اگه شد دیگه آدم نمیشه!” راست میگه. من هیچوقت عاقل نبودم چون از وقتی خودم رو شناختم عاشق بودم و هرچی هم بظاهر سرم اومده و میاد بخاطر همین دل همیشه عاشق بوده … نه دیگه حتی آدمم نمیشم… دروغ چرا؟ من که ناراضی نیستم از آدم نبودن و عاشق بودنم.
کیفیت آهنگ پخش شده خوب نیست مجبور شدم کیفیتش رو خیلی بیارم پایین ولی لینک دانلود خوش کیفیته.
امروز رو می خواستم روزه بگیرم، روزه ایی از جنس سکوت. روزه ء سکوت.
این روز خاص هیچ حرفم نمیاد. فقط عکسی رو که شهروز از موج سبز من گرفته اینجا میذارم.
حالا که اجازه حرف رُک زدن ازم سلب شده ترجیح میدم اصلا حرف نزنم و در سکوت نظاره گر اتفاقات باشم.
نقطه جان، کلکسیون عکس ِ جنازه مثله شده من کم کم داره کامل میشه. عکس دست راست ویلی، دست چپ ویلی ، چشمها و…