

شال گردن رو میکشه بالاتر تا برگشت نفسهاش گرمش کنه.
پوشی از برف میاد. شونه اش رو می سابونه به شونه پسر همراهش. هیجان ناشی از اون اصطکاک می تونست گرمش کنه… دستش رو سُر میده تو حلقه بازوی پسر که چپونده تو جیب کاپشنش.
برای فرار از سرما میرن تو یکی از همین اغذیه فروشی های دم دستی… معلومه جای تاپی نیست ولی مهم نیست،با همند.
یه پرس “سوسیس بندری” سفارش میدن بدون نوشابه همراهش،آخه بیشتر سردشون میشه.
تا حالا تو عمرش سوسیسی مملو از پیازهای بلند رشته رشته شده نخورده بود… چه اهمیتی داره؟مگه تا حالا تجربه این حس خوبِ پنهان رو داشت؟
از در اغذیه فروشی خارج میشن و میرن طرف خونه دخترک.
برقها رفته. کوچه تاریکه… جایی مجبور میشن از پشت درختچه های یه خونه رد شدن.دخترک جلوتر قدم برمیداره که یهو،دستش کشیده میشه… برمیگرده به سمت عقب و تو اون تاریکی فقط لبهای نازک پسر رو تشخیص میده و بوسه ایی که طعم پرزهای شال گردنش رو میده…
.
.
.
سالها بعد یک جایی و یک جوری پسرک رو دید.خاطره خوب اون بوسه معصوم و شتابزده هنوز تو خاطرش بود…طعم اون سوسیس بندری… رفت که مال اون باشه. باز هم با خیال اون اصطکاک ایجاد کننده هیجان،شونه هاش رو بهش بسابونه… ولی حالا خیلی چیزها عوض شده بود.دیگه حساب و کتاب آدم بزرگها وسط بود نه یه عشق یا حتی هیجان ِ منع شده… دیگه بوسها مزه پرز شال گردن نمیداد فقط هوس بود،هوس یک هم آغوشی.
قبلا آهنگ رو گذاشتم
roots
هیچ فرقه و حزب و دسته ایی،جهان را نجات نخواهد داد.نجات جهان تنها در گرو عشق انسانها به هم تحقق پیدا می کند. همین عشق های ساده ی عظیم. همین نگاههای ممنوع محرمانه، جهان را نجات می دهند…
یغما گلرویی آبان۸۱-پیش نویس کتاب یک مرد نوشته اوریانا فالاچی
تو حالت خواب و بیداریم ولی حواسم به خودم و دور و اطرافم هست.
غلت میزنم و از این دنده به اون دنده میشم و پاهام رو بدون کمک از دستها،جمع می کنم تو سینه ام… متوجه این حالت میشم و با خودم تو همون حالت نیمه هوشیاری زمزمه می کنم : “خدایا شکرت، حالم بهتره.”
ممنون از نازی
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر اینه که شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه
نمیدونم برنامه “بفرمایید شام” رو می بینید یا نه؟
تو این دوره یه مریم خانمی داشت که بشدت آدم مثبتی بود.طوریکه تشعشعات این انرژی مثبتش رو می تونستی اون طرف خط دریافت کنی.
فقط حیف که این آدم به شدت مثبت فاقد یذره اعتماد به نفس بود.
مثلا از لاغری کم مونده بود باد ببرتش ها بعد می گفت شکلات نمی خورم که چاق نشم!!!.
اینگونه افراد رو تو روانشناسی اصطلاح تیپ “مهر طلب” براشون بکار میره.کسانی که بشدت مثبتن و هیچ چیزی خلاف میل دیگران نمی گن و عمل نمی کنن مبدا که برنجوننشون و محبت اونها رو از دست بدن.
این افراد برای معاشرت عالین و از بودن باهاشون لذت می بری ولی خودشون تو زجرن.چون همیشه دنبال تایید دیگران نه راحتی خودشون.
یه زمانی منم آدم مهرطلبی بودم ولی الان نه.
پ.ن برای مخاطب خاص: گذر از هفت مبارک.
بهم میگه “تو هنوز داغی،نفهمیدی چی شده که اینقدر لذت می بری از زندگیت”
می گم “آره- من ۱۳ ساله که داغم!! و امیدوارم این داغی هم ادامه پیدا کنه که لنگه شما معتدل ها دچار روز مرگی زندگی نشم و همچنان تفاوتها رو ببینم و از شادی های هرچند کوچیک زندگیم لذت ببرم.”
نگاهی توی آینه میندازم. با خودم قرار میذارم آرایش صورتم یک ربع بیشتر وقت نگیره(شایدم کمتر).
دستم میره طرف کرم پودری که خریدم.با خودم میگم “ولش کن،پوست تو که احتیاج به آرایش نداره.” باز فکر می کنم” پس واسه چی خریدیش؟اونم این همه گرون!.می خوای بذاری تاریخ مصرفش بگذره و بشه نه خود خوری نه کس دهی…” ” تو خونه که نمی خوای مصرف کنی.یه همچین وقتهایی باید بزنیش دیگه.”
راضی میشم که مصرفش کنم. یه لایه نازک میزنم روی صورتم. اینقدر سبک ه که یه آدم دیگه ببینه اصن متوجه نمیشه که کرم پودر داری.
یک خط نازک بالای چشمم میکشم ولی چون دستم پرش نامحسوس داره،خطم دندونه دار میشه! اگه یکی دیگه نگاه کنه،متوجه نمیشه ولی خودم که می فهمم!!! گوش پاکن رو برمیدارم و دندونه ها رو محو میکنم.
دلم می خواد رژپرنگ بزنم پس نباید آرایش چشمم غلیظ باشه( به نظر خودم آرایش چشم و لبها باید نسبت عکس داشته باشند).کمی سایه سفید و محو بالای پلک چشم هام و پایین ابروهام می کشم.
.
.
.
با رضایت نگاهی توی آیینه میندازم که ناغافل آب دهنم میپره تو گلوم و عدم توانایی سرفه کردنم و مراحل تا دم خفگی رفتن و تلاش برای بلعیدن هوا….
اشک چشمهام از فشاری که برای سرفه کردن بهم وارد میشه در میاد.با خودم فکر می کنم خوبه توی چشمهام و بیرونش رو آرایش نکردم وگرنه الان عین دلقکها یه رد سیاه از اشک و ریمل و مداد سیاه! افتاده بود روی گونه هام.
همینطور که مشغول عملیات هوا رو داخل ریه هام کشیدن هستم،با خودم فکر می کنم اگه الان خفه شم با این آرایش خوشگلی که کردم عجب جنازه خوشگل و توپی میشم ها!!!!!!!!!!!!
پ.ن:آقای علی.م شماره و آدرس تلفن دکتر روانپزشک یا شایدم روانشناس رو برای من فرستاد. هرکسی می خواد زحمت بکشه ایمیل بزنه violet_with_ms2@yahoo.com تا براش بفرستم.