شرح اتاق

اتاقم اینقدر خوشگل شده که راحت در اتاق رو می بندم و بدون اینکه جز برای توالت بخوام ازش خارج بشم یه صبح تا شب می مونم توش بدون اینکه نیازی به خارج شدن ازش احساس کنم.
دو تا دیوار رو صورتی ِچرک زدم و دوتا دیگه رو بنفش ِ خیلی خوشرنگ. موکتها رو هم عوض کردم و رنگش صورتی-بنفش ه.
کل چیدمان اتاق عوض شده…وقتی وسایل رو می چیدین،دیدم من چقدر وسیله بنفش دارم!!!.
دوستی تو همین گیرودار برام یه تابلو کوچیک وان یکادِ بنفش! کادو آورده که زدم بالای در اتاق.
روی یک دیوار باریک،پنج تا صورتک زدم که هرکدومشون مال یه کشورن( هند-آفریقا…) هر وقت نگاهم بهشون می افته روحم تازه میشه.
دستگیره های کمد دیواری رو برادرم بهم کادو داده و عوض کرده برام…لاک پشت صورتیه…خیلی خوشگلن.

با همه بهم ریختگی خونه،فعلا دارم حالش رو می برم.

پ.ن :آلبوم”خاص” رو خریدم و گذاشتم دارم گوش میدم…خیلی باحاله…بخرید،پشیمون نمیشید.



دیشب به صدای آب خوردن و لب زدن!! ماهی ها گوش سپرده بودم.



بخاطر کان فیکون شدن خونه…ظرف ماهی بی جا و مکان مونده بود…برش داشتن،آوردن تو اتاق من و گذاشتن بالای سکویه میز کامپیوترم که هم گرم نباشه هم خاک نخوره.

حس خوبی دارم.هر چند دقیقه نگاهم رو به بالای سرم میدم.می بینمشون که توی تنگ بزرگشون این طرف و اون طرف میرن و آب می خورن!!!.



صدای مته ایی که بگوش میرسه من و می بره تو مطب دندانپزشکی و میشونه روی یونیت و… صدای فرزی که روی دندونها سابیده میشه

پ.ن:بازم بنایی داریم…ولی یه قسمت دیگه خونه.



بعد از حدود سه هفته وقفه ایی که بخاطر بنایی و رنگ تو کار ماساژ افتاده بود،امروز اولین جلسه ماساژ درمانی رو دارم.

عجیبه تا قبل شروع ماساژ بدنم اینقدر خشک نمی شد و واکنش منفی نشون نمیاد ولی انگار حالا بدعادت شده و بخاطر وقفه ایی که افتاده عضلاتم درد می کنه و حتی خشک شده.

این روزها خیلی خسته ام و زیادی از خودم و بدنم کار می کشم.

پ.ن: دستتون درد نکنه،اینجوری از من و کار جدیدم حمایت می کنید؟شاید حدودا ۱۰ نفر بیشتر از طریق وبلاگ نرفتند پیتزا فروشی ما.من و بگو که چه حسابی روی حمایتتون باز کرده بودم.:(



ویلی جون خیلی خیلی ممنون از این که این مسئله رو مطرح کردی .. می خواستم اونجا حرف ها و بعضی جواب ها رو بنویسم اما دیدم از آواتارم معلوم میشه اینجا بعضی چیزها رو می نویسم اگه صلاح دونستی بذارش تو صفحه ی خوش رنگت .
اول از همه تشکر می کنم از راهنمایی هاتون و کمک های بی دریغتون ، بعد هم این و اضافه کنم که این اتفاق مربوط به دو ماه پیش و دقیقا ۵ دقیقه بعد از شنیدن از گذشته ی این آقا پسر بود، من پسره رو دیده بودم و اخلاق و روحیاتش و دورادور می دونستم اما هیچ فکر نمی کردم که خانومش رو طلاق داده باشه ، یعنی یه جورایی خورد تو ذوقم یا به قول ما یه دفه خوردم به دیوار !! بعد هم من که نگفتم اونا منتظر جواب من هستن تا آقا رو بیارن و صیغه رو جاری کنن که ، من گفتم منتظر من هستن تا بگم این پسر رو با این شرایط قبول دارم یا نه ، بعد بشینیم با هم حرف بزنیم و سنگ هامونو وا بکنیم. من اینها رو زمانی برای ویلی نوشتم که داغ داغ و تازه از تنور در اومده بود یه جورایی می خواستم با درد و دل کردن خودم رو سبک کنم ، الان که هفته ها از اون موقع گذشته ، من با ایشون صحبت کردم و حرف هاش رو راجع به طلاقش شنیدم ، با خانومه مستقیم نتونستم حرف بزنم اما با چند تا از نزدیکانش صحبت کردیم و همه همون حرف هایی رو زدن که پسره زد . البته چرا بعضی چیزها هست که هر کی بندازه گردن دیگری .. اما دلیل اصلی طلاق رو فهمیدم که پسره بی تقصیر بوده ، تو این مدتی که با هم هستیم و حرف می زنیم و بیرون میریم ، بیشتر شناختمش . الان که دارم حرف های شما رو می خونم به انتخابم مطمئن تر میشم .. حالا خیلی مونده تا به عقد و عروسی برسیم اما همون طور که بعضی ها گفته بودن من هم حس می کنم با وجود ناراحتی هایی که با اون داشته الان قدر من و بیشتر می دونه ! مهم اینه که هم ایشون هم من هر دو از تجربه ی گذشته درس یاد گرفتیم و الان داریم سعی می کنیم دیگه تکرار نکنیم.
راجع به ولایتمون هم باید بگم بله متاسفانه من متعلق به جایی از این کره ی خاکی ام که وطن همه ی شماهاست ، که دختره بالای ۲۰ دیگه به زور شوهر گیرش میاد من هیچ وقت این حرف ها و مسخره بازی هاشون رو قبول نداشته و ندارم اما محیط رو ادم و افکار ادم تاثیر می ذاره .. من سال به سال ایران نمیرم چون دوست ندارم آرامشی رو که اینجا با زور به دست آوردم اونجا تو یه نگاه از دست بدم . راستش زبون دارم این هوا می تونم راحت جواب توهین هاشون رو بدم اما خدا رو شکر کنید که شما جای من نیستید ، چون هر تلفنی از هر جای دنیا که میاد اولین سوالشون اینه کی فلانی می خواد شوهر کنه ما خدمت برسیم ؟! یا اگه دست بر قضا همین جوری دعوتشون کردی خونه تون ، میگن چه خبره عروسی فلانی ه ؟! می دونم کوته فکرن می دونم نباید از حرف های بی سر و ته ابلهان ناراحت بشم ، اما بخدا تحمل هم حدی داره ، من اگه برای حرف هاشون ارزش قایل بودم به اینجا نمی رسیدم، ۲۶ سالم تموم نشده هنوز؛ فوق لیسانس دارم تو یه شرکت خیلی معتبر به عنوان مدیر حسابداریشون کار می کنم ، کارم خوبه ، زندگیم خوبه خدا رو شکر، مستقلم اما ساپورت هم دارم .. می خوام بگم اگه قرار بود به حرف اینها گوش بدم یا با حرف اینها ببازم تا حالا باید ۱۰۰ کفن پوسانیده ! بودم . خلاصه ی کلام اینکه ، باز هم ممنون به خاطر راهنمایی هاتون ، حرف هاتون رو به دیده ی منت قبول می کنم و انتقادادتون رو می پذیرم . اما باور کنید شرایط و موقعیت آدم ها با هم فرق داره ، بعضی وقت ها دیدن زن هایی که هم سن من هستن اما بچه ی کلاس پنجمی دارن دلم رو به درد میاره اما چاره ای جز پذیرش نیست حدااقل برای اونها .
یه مادر بزرگ پیری داشتم همیشه می گفت ” اگه میخوای شوهرت تا آخر عمر به پات بشینه و قدرت رو بدونه ، زن مَردی بشو که زنش مُرده باشه ! ” مثل اینکه پیرزن یه چیزی می فهمیده !
همین ها فعلا تا بعد



ویلی کم و بیش من و می شناسی خوب الان به کمکت احتیاج دارم می دونم خودت مشغولی و هزار تا گرفتاری داری اما اگه می تونی کمکم کن لطفا .. من دارم می رسم به ۲۶ کم کم .. نمی دونم یادت هست یا نه، یه بار با یکی نامزد بودم اما از هم دور بودیم اون یه جای دنیا بود من جای دیگه .. بعد ۳ سال به هم زدیم .. عقد نبودیم فقط نامزد.
الان هم ۳ سال بیشتر ِ که به هم زدیم و من دارم زندگی مو می کنم .. واسه ما یه دختر بیش از ۲۰ سال ازدواج نکرده باشه خیلی ِ و من ۶ سال ِ دارم خلاف جهت آب شنا می کنم .. واسه خودم و فامیل خودم مشکلی نیست اما واسه در و همسایه یه خورده نا جوره که اون هم تا الان واسم مهم نبوده .. اما خوب دیگه سنم داره یواش یواش میره بالا و وقت شوهر کردنمه مثلا ! خواستگار هم داشتم و دارم اما هر کدوم بنا به دلایلی رد میشن .. همون طور که قبلا هم گفته بودم خودم هم خیلی خاک تو سرم و نمی تونم تو کوچه و خیابون واسه خودم دلبری کنم با وجود تمام آزادی هایی که دارم !!
همه ی اینها رو گفتم که بگم یه پسر ِ ۲۸ ساله اومده خواستگاریم من و دیده و پسندیده من هم دیدمش و هنوز نمی دونم باید چکار کنم .. پسر ِ خوبی ِ همه تعریف ش رو می کنن .. همه ی خانواده هم بر خلاف دفعات قبلی راضی ان و حرفی ندارن .. من هم دیدمش و قیافه اش به دلم نشست اما هنوز باهاش حرف نزدم .. منتظر جوابم هستن و من نمی دونم چه بگم .. همه چیش اوکی هست تنها دلیلی که من موندم توش اینه که این پسره ۲ سال پیش عقد بوده و بعد ۶ ماه خانومش رو طلاق میده .. این خیلی برام گرون تموم شد که چرا من باید همچین پسر خوبی گیرم بیاد اما مطلقه .. من نمی گم مطلقه ها بدن ویلی اما خوب چطور پسرها راضی نمیشن زن های مطلقه رو بگیرن اما واسه خودشون عادیه که برن یه دختر بکر و دست نخورده رو بگیرن ؟ دلیل جدایی شون هم گفته که به خاطر این بوده که دختره خوب نبوده خوب ما بنا رو بر این می ذاریم که ایشون راست میگه .. اما به نظرت این کاره درستی ِ من باهاش ازدواج کنم ؟؟ اگه واقعا پسر خوبی باشه ؟؟
عمو میگه عقد کرده بعد چند ماه طلاق داده نرفته که هر روز با یکی باشه که ؟! هر روز با یکی بوده باشه بهتره یا اینکه یکی رو عقد کرده باشه و بعد دیدن سازش ندارن و جدا شده باشن ؟ ویلی بعضی وقتها از خدا دلم میگره که می تونه بهترین رو بده اما دریغ می کنه .. وضعمون خدا رو شکر خوبه و دستمون به دهنمون می رسه .. ویلی من نمی گم خیلی ام که اگه بگم گه ِ زیادی خوردم اما می خوام بگم منی که تا حالا دستم به یه پسر نخورده می تونم با این پسری که مثلا یه مدت زن داشته زندگی خوبی داشته باشم ؟ می تونم منظورم رو بفهمونم یا نه ؟ دلم گرفت اصلا شکسته ام وقتی گفت پسره عقد بوده و طلاق گرفته ، یعنی این خدای بزرگ اونا یه پسر مجرد دم دستش نبود که این جوری انداخت تو کیسه امون ؟ بعد مردم بیان بگن اینقدر شوهر نکرد که زن ِ مرد ِ ازدواج کرده شد؟؟
می دونم حرف مردم نباید مهم باشه و اینا اما خوب خودم چی دلم چی ؟ یعنی بعد این همه صبر این بود نتیجه ش ؟ ببخش اگه واضح نبود اصلا تمرکز ندارم .. ممنون میشم اگه جوابم رو بدی .. باز هم ببخش به خاطر بی موقع مزاحم شدنم .

Continue Reading »