برنامه ۱۲

شوخی شوخی سه ماه گذشت از شروع برنامه سازی!!!.

با این سرعت قاذوره اینترنت ایران ،پیشنهاد میدم آن لاین گوش نکنید…دانلود کنید و سر صبر گوش بدید. :)

لینکهای اصلی
mp3-66MB-4shared

mp3-66MB-mediafire بدون فیلتر

لینکهای کم حجم شده

wma-7 MB-mediafire بدون فیلتر

mp3-12 MB- mediafire بدون فیلتر



یک خبر کوتاه

خبرگزاری هنر گزارش می دهد.



-

امروز چهارشنبه است و من هنوز برنامه ۱۲ رادیو رو نبستم.

اضطراب دارم درست مثل زنی که برای ناهار مهمون داره و ساعت ۱۱ صبحه و هنوز کاراش تموم نشده.

هفته بهم پیچده ایی از لحاظ احساسی داشتم و هر روزم سرم شلوغ بوده و همش در ارتباط با دیگران یا مدیریت کردن روابط دیگه…. برای همین نمی تونستم فکرم رو جمع و جور کنم.
با وجودیکه مطالب رو جمع آوری و دسته بندی کرده بودم و از قبل آماده داشتم ولی اجرای با نشاطش برام سخت بود.

وقتی داشتم برای ساخت فیلم همکاری می کردم اصن فک نمی کردم چقدر سخته که تمام ریز ریز زندگیت و بخصوص لحظات سختش رو در معرض نمایش عموم بذاری و بعد هم با شخصیت واقعیت با افراد برخورد کنی…خیلی سخته،ضربه سهمگینی بود.
چون من بر اساس یه فیلم نامه از قبل تنظیم شده بازی نکردم… خودم بودم و زندگی خودم… یه بازی زیر پوستی . ;)

نوشتن وبلاگ بدون اینکه با افراد چشم تو چشم بشی یه چیزه و اینکار یه چیزه دیگه.
.
.
.

سعی کردم از لاک عاطفی که به دور خودم کشیدم خارج بشم و برگردم سر شخصیت ویولت همیشگی.



زن در سایه ام اس با شرکت من.

download



هربار که فیلم رو دیده بودم نمی تونستم به خودم مسلط باشم و گریه نکنم… وهربار با خودم می گفتم اینبار عادی شده ولی…

می دونستم به نقطه حساس عاطفی فیلم رسیدیم برای همین چرخ رو چرخوندم و رفتم رو به دیوار و پشت به پرده نگه اش داشتم!!! که شاید اینطوری حواسم پرت شه و اشکم سرازیر نشه!!!
خانوم نیازی(کارگردان) یه بسته پاستیلی که تو کیفش بود باز کرد و تند تند میداد من بذارم دهنم تا حواسم پرت شه!!!!
صدای گریه دو کودک دوقلو رو که پدر مادرشون از هم جدا شده بودند(بخاطر بیماری مادر) و حالا یه قُل پیش پدر بود و یه قُل دیگه پیش مادر و تو ملاقات حضوری همو دیده بودند و با هم بازی کرده بودند…ولی زمان جداییشون رسیده بود و هرکدوم از طرفی کشیده میشدن تا از هم جدا شن…. روی اعصابم بود،دیگه نمی تونستم تحمل کنم و حتی پاستیل خوردن هم جواب نمی داد…دستام رو گذاشتم روی گوشام تا شاید نشنوم…. دیگه اشکهای بی صدام به هق هق تبدیل شده بود… که دوستی از جاش پاشد و به بیرون سالن هدایتم کرد….

بیرون سالن خبرنگاری اومد جلو وگفت میشه ازتون عکس بگیرم!!! گفتم الان؟ که مثل دلقکها شدم و ریمل و اشکی که پایین آوردتش یه رد سیاه رو گونه هام انداخته؟!!!… نه قربان.لطفا نه.
زیاد نمی تونستم بیرون بمونم چند قلپ آب سرد خوردم و دوباره رفتیم تو سالن.
قسمت من شروع شده بود… هرچی گفتم و انجام دادم حس واقعی ام بود نه بازی پس دوباره همنجوری که روز اول موقع گفتن حسم از رنگ بنفش اشکهام جاری شده بود… دیروز هم با کات خوردن فیلم روی اشک چکیده از چشمهام… باز هم بهاری شدم.

پ.ن: بازم تشکر می کنم از تمام دوستانی که زحمت کشیدن و وقت گذاشتن و اومدن دیدن فیلم و شرمنده اگه گریه های من اذیتشون کرده باشه…ممنون از همدلی همتون.

لینک یک خبر مرتبط با همین موضوع



ممنون از تمام دوستانی که وقت گذاشتن و اومدن برای دیدن فیلم … و یه تشکر ویژه از آقایون علی اوجی و رضا یزدانی که تشریف آوردن …و ممنون از آقایون غیور و خانومهای غیورتر که کمک کردن و من و بردن طبقه بالا…. یک دنیا ممنون از اومدن و حمایتهاتون.



شروع سال نو میلادی مبارک.
دیشب یاد دوسال پیشم افتادم که داشتم صلوات می فرستادم بخاطر رویت برج ایفل!!!… و اینکه شروع سال رو کنار برج ایفل بود و همصدا با دوستان فرانسوی!!! شمارش معکوس رو زمزمه کردم برای شروع سال و نور افشانی در برج…..

امروز هم یکی از روزهای شلوغ این هفته است و به انرژی مثبتتون احتیاج دارم.