جشن تولد پرشين بلاگ

اول از همه تولدتون مبارک و خسته نباشيد.


يکي از دوستهام قرار شد براي رفتن همراهيم کنه. وقتي رسيدم محل جشن مينو و صدف جون رو ديدم و با هم حرکت کرديم. روي واکر نشسته بودم و در نتيجه محل استقرارم نا مطمئن بود. وقتي خواستيم از رپم بريم بالا، با فشاري که وارد شد با صورت اومدم پايين!!! اينقدر حال اون سه تا از سقوط من خراب شد که ديدم من هم بخوام خودم رو يک کم لوس کنم عملا هر سه تا ميزنن زير گريه!!! پس کوتاه اومدم ،با بدبختي رمپ رو رد کرديم ... رسيديم دم آسانسور که مسئولش با کمال خوشحالي!!! اعلام کرد "آسانسور خرابه!." آه از نهادم بلند شد. رو کردم به مسئولش و گفتم: من نمي دونم يه جوري راهش بندازين وگرنه بايد بغلم کنيد ببريد بالا!!!. پسرک از جاش بلند شد و اومد سمت ما. مينو دم گوشم زمزمه کرد" مثل اينکه از پيشنهادت بدش هم نيومد!" با سلام و صلوات بردنم طبقه دوم تو قسمت بالکن، يه نگاهي پايين انداختم. مبلها و اصطلاحا VIP پايين بود و به من هم گفته بودند بايد برم اونجا بشينم ولي چطوري؟
آقايي اومد جلو وگفت: خانم ويولت؟ گفتم بله.خودمم. گفت شما بايد بريد پايين .گفتم : ميدونم ولي چه جوري؟ ... که ديدم يه آقاي قد بلند و درشت هيکل که همه دکتر صداش مي کردن خودش رو رسوند بهم . گفت: اشکال نداره سر واکر رو بگيريم ببريمتون پايين؟ گفتم از نظر من هيچ اشکالي نداره ولي بگم اگه بندازينم زمين حسابي گريه مي کنم! جواب داد مطمئن باشيد من خودم بيشتر گريه مي کنم!!! يک طبقه از طريق پله بردنم پايين در حاليکه سه تا آقا واکر رو گرفته بودند ... هرچي اسم امام و پيغمبر بلد بودم صدا کردم از ترسم... وقتي گذاشتنم زمين به حالت نيمه معلق در اومده بودم يعني باسنم از رو تخته نشيمنگاه افتاده بود پايين و رانهام رو تخته بود و فقط به مدد دستام که واکر رو چسبيده بود، هنوز مخم نيومده بود تو دهنم... به دکتر گفتم منو بکشيد بالا!!! ديدم مردده. با خنده گفتم دستتون رو بديد، اسلام به خطر نمي افته!!.
از اون همه تقلا، روسري از کف داده بودم و چند ثانيه ايي بي حجاب در خدمت جمع تو سالن بودم!!! رو اولين مبل نشستم.
بعدا فهميدم اين آقاي دکتر عزيز و مهربون رييس پرشين بلاگ بودن ... ببخشيد اينقدر تو زحمت حمل و نقل من افتاديد اگه مي دونستم اينقدر همه چيز ناهماهنگ! و پيش بيني نشده است حتما ويلچر مي اوردم که نه خودم اذيت بشم و نه شما.
در کل بخوام از جشن بگم ... خيلي زحمت کشيده بودن ولي اون جشن متعلق به بلاگرها بود و نه خانم ا ب تکار و امثالهم که مطمئنم 98% جمعيت هيچ علاقه ايي به شنيدن حرفهاي اوشون و ايشون نداشتن و خانم مجري هم سعي در القا سليقه شون به جمع ... به جرات ميگم نام وبلاگي که مرتب گوشزد مي کردن و نويسنده اون به گوش من حتي يکبار هم نرسيده بود ... من ممکنه خواننده وبلاگ مثلا سبيل طلا نباشم ولي مطمئنم اين وبلاگ وجود داره و کم خواننده هم نيست ولي وبلاگ اين خانم؟!!! بيلميرم.
باورکنيد احتياج به دعوت از افراد رنگ و وارنگ نبود براي گرم شدن محفل، اگر که چندتا از بلاگرهاي مطرح رو مي برديد رو سن تا چهار کلام حرف حساب براي جمعيت بزنن و سر شوق بيارنشون ... تا کف زدنهاي بيهوده و از سر خستگي.
يا تيکهاي لوس و خنک وسط حرفها مثل من عين يک کامنت بي موقع اومدم!!!!! ببخشيد ولي کامنت بي موقع يعني چي؟ من با سابقه چهار سال و نيم هنوز به اين مورد برخورد نکردم! ... يا اگه نفستون از زور هيجان و قرار گرفتن جلوي صدها نفر بالا نمياد! اصراري به متکلم وحده بودن نيست، هست؟
توقع داشتم وقتي اسم وبلاگم رو ميارن با توجه به اينکه قادر نبودم برم رو سن براي گرفتن جايزه ام، ميکروفون بي سيم رو تحويلم بدن و دوربين مدار بسته تصويرم رو نشون بده تا شخصا از بچه هايي که زحمت کشيده بودن و بهم راي دادن و من رو منتخب خودشون قرار دادن، تشکر کنم ... اين کوچکترين کاري بود که از دستم بر مي اومد ولي خب! ... البته که حضار شرمنده ام کردن و به محضي که اسم وبلاگ آورده شد با تشويقشون کلي مشعوفم کردن بازم ممنون.
آنونسي که از صفحه وبلاگهاي منتخب پخش ميشد کلي باعث تفريحم شد ... صفحه وبلاگ اين نوشته من بود با مضمون " هميشه پاي زني وسطه!!!" خدا رحم کرد "خيانت، جسارت مي خواد" نبود.
آخر عدم هماهنگي وقتي بود که نوشته منتخب از وبلاگم رو خوندن!!!! اونم کدوم نوشته؟ نوشته ايي که اميد خطاب به من نوشته بود و تشبيه ام کرده به گل بنفشه! .... برادر من به خودم مي گفتي يه نوشته مخصوص براتون مي نوشتم که بخونيد ... لااقل نوشته خودم باشه.
يا خدا خيلي نوشته طولاني شد.
کلي خوشحال شدم از ديدنتون ... هرچند اينقدر قيافه جديد و اسامي تو سرمه که همه رو با هم قاطي کردم.
گيلاسي نازنين از طرف من وکيلي حرفهاي نا گفته ايي که تو نوشته ات عنوان نکردي بنويسي ... من انگشتام واسه تايپ بيشترديگه جوابم کردن.
خيلي زرنگي کردم وسط اون همه جمعيت و با وجود له شدن توسط عظيم ترين مردي که تو زندگي ام پام رو لقد کرده بود!!! تونستم با کيانيان عزيز و محبوب و دوست داشتني عکس بگيرم.

*** حذف شد ***
پ.ن: من برای بچه های بلاگ اسکای به هیچ طریق نمی تونم کامنت بگذارم... ايضا گيلاس.
پ.ن:اگه از سبک آهنگهای انتخابی من که تو وبلاگ ميذارم خوشتون مياد و می پسنديد ... حتما حتما آلبوم "هيس" خواننده رضا يزدانی رو بخريد ... واقعا قشنگه.
من در کمال خوشوقتی دادم سی دی اهدايي ام رو آقای يِزدانی برام امضا کردن.