


الان که اکثرا عکسهاي اونروز رو ديديد و باز هم اکثريت بر اين باور بوديد که ظاهرم مرتب و خوب بوده(راست و دروغش پاي خودتون که گفتيد!!!) جا داره که پشت صحنه اين مرتب بودن رو براتون تعريف کنم که ببينيد چه جوني کنده شده تا اون ظاهر حفظ بشه.
گفتم از صبح حال خوبي نداشتم و هرچقدر هم به سمت ظهر و بعد اون ،ساعت بيرون رفتن از خونه نزديک مي شدم، حالم بدتر مي شد و افتضاح تر از هميشه اين بود که سرم رو نمي تونستم صاف نگه دارم و عضلات گردنم ضعف مي رفت و سرم مي افتاد رو سينه ام!!! ساعت دو بعداز ظهر شده بود و من فقط تونسته بودم، مُردن مُردن ضدآفتاب به صورتم بزنم و يه ريمل و يه خط باريک بالاي چشم ...قرار بود يک ربع ديگه از خونه خارج شيم و من هنوز کارهام مونده بود. زنگ در رو زدن،مَمَر بود که اومده بود دنبالم. وقتي وارد اتاق شد ديد من دراز به دراز رو تخت خوابيدم.
- پس چرا حاضر نشدي؟
- مَمَر، سرم رو نمي تونم صاف کنم انرژيم رفته زير صفر،ميگم نيام،هان؟
- نخير هم.مي آيي خوبش هم مي آيي درست مثل يه لِيدي.. خودم آماده ات مي کنم.الان مي خواي چيکار کني؟
- بايد لباس بپوشم ولي قبلش بايد لاک بزنم...ولي ولش کن.حال ندارم بشينم سرم رو خم کنم لاک بزنم.
- تو نمي خواد بشيني همينطور که دراز کشيدي دستت رو بذار رو شکمت من برات لاک مي زنم.لاکت کدومه؟
.
.
.
- مانتوت کجاست؟
- تو کمده، يه پيرهن محليه،آهان آره همون.
مانتو رو آورد و تنم کرد و يقه لباس زيري رو آورد بيرون و روي يقه پيرهن مرتبش کرد.
-آهان يه چيز ديگه انگشتر و تسبيح عقيقم تو کشوه همراه ساعت، اونم لطفا بيار دستم کنم.
-کدوم رژلب رو مي زني؟ رژگونه چه رنگي؟
- کفشات کجاست؟ بيارم پات کنم ...يک کم پات رو فشار بده.
- مشکل اينجاست که پام حس نداره و نمي تونم فشارش بدم بره داخل کفش بذار پاشنه کش بدم بهت.
- نه نمي خواد، خودم درستش مي کنم.
حو صله تنظيم موهام رو نداشتم
مَمَر تل سرت رو بده من بزنم !!!!!!(اينجا دقيقا حکايت همون کفن و مُرده است!)
بعدش شال رو آورد و رو سرم تنظيم کرد و گفت بذار بال شال بريزه رو لباست جمعش نکن اينطوري قشنگتره.
توي مراسم هم که نشستيم،شال سُر بود و دقه به ساعت ليز مي خورد و من زمزمه مي کردم :مَمَر! و مي چرخيدم سمتش و اون درست مثل يک مادر مهربون شال رو مجدد برام تنظيم مي کرد چون دست خودم بالا نمي اومد و نمي تونستم اينکار رو انجام بدم.
وقتي رفتم رو سن همش نگران از دست رفتن حجابم بودم، هرچند که مطمئن بودم در صورت افتادن اين اتفاق مَمَر عين ناجي افسانه ايي از پله ها مياد بالا و به دادم ميرسه و نميذاره آب تو دلم تکون بخوره ...... دوستت دارم دختر که اينقدر ماهي.

حالا راحت مي توني تصور کني که چقدر اونروز حال من بد بود
.... تو مو بيني و من پيچش مو.
تو اين عکسي هم که خود بچه هاي پرشين گرفتن کاملا معلومه که ليز خوردم و سرم رو گذاشتم رو پشتي صندلي.
