


يادمه يه بار يكي از دوستام در مورد يكي از فاميلاشون كه توي لرستان شكارچيه داستان جالبي تعريف مي كرد. مي گفت:
چندتا جهانگرد انگليسي كه براي بازديد از قلعه فلك الافلاك اومده بودن خرم آباد ميرن توي يه قهوه خونه و با زبون ايما و اشاره به اونايي كه انجا نشسته بودن و چايي ميخوردن حالي مي كنن كه خريدار يه تخته پوست خرس قهوه اي هستن...
يكي از اونايي كه اونجا بوده ميگه من يه نفرو مي شناسم كه شكارچيه و مي تونه اين خرس رو بزنه.
خلاصه فرداش مي رن و فاميل اين دوستمو از توي كوه و كمر پيدا مي كنن و ميارن توي قهوه خونه پيش خارجيا.
اون بنده خدا هم كه يه روستايي ساده بوده تا اين خارجياي قد بلند و مو طلايي رو مي بينه جو گير ميشه و شروع مي كنه به چونه زدن سر قيمت.
حالا شما تصور كنين كه اون خارجيا پيش خودشون در مورد ايرانيا چه فكري مي كنن (طرف هنوز خرس رو نزده ؛ پوستشو نكنده و... داره سر قيمتش بحث مي كنه!!!!!)
حالا قضيه من و توكا و بحث و جدلمون سر جايزه مسابقه هم حكايت پوست خرسيه كه هنوز توي جنگل هاي لرستان داره براي خودش عسل مي خوره...
این مسابقه و نتیجه اش اینقدر ارزش نداره که آدمی با تمام عواطف سالم انسانی ازم دلخور بشه و شکوه کنه برای همین برای گریز از هر سوتفاهمی در حاشیه رو حذف می کنم.