جشن يلدا پرشين

تا به امروز به مفهوم واقعي کله شده بودم... دليلش هم ساده ست چاييدن.
تو اين روزهاي سرد خانم ها با مشکل بزرگي دست به گريبانند و اونم اينه که معمولا با همون بالاپوشي که تنشونه و وارد محيطهاي سربسته ايي مثل سينما يا کافي شاپ يا همين تالار ميشن و بعد گذشت ساعتي خارج ،باز همون بالاپوش تنشونه بدون اضافه يا کم شدن و همين سبب سرماخوردگي ميشه.
حالا اگه يک آدمي مثل من باشه که سيستم دفاعي بدنش ناقصه و تحرک هم نداره که لااقل با راه رفتن بالانس انرژي بشه و اضافه بر همه اينها يک خانم سرماخورده(بهاره رهنما) هم ماچش کنه، ديگه بي بروبرگرد مي چاد.
تمام ديروز رو تو تخت خواب بودم اول شکّم به داشتن حمله بيماري رفت چون عملا تمام فعاليت عادي اعضا بدنم مختل شده بود ولي وقتي ضعف عضلات رو ديدم فهميدم کار کار سرماخوردگي ه.
ديگران دعوام کردن که چرا تو همچين مراسمي که اينقدر ازم انرژي مي گيره شرکت مي کنم ولي فکر کردم من دقيقا هفته پيشش تو جمع ديگري بودم با دوستاني که موجي از انرژي هاي مثبت و منفي رو بسمتم مي فرستادند ولي انرژيم خورده نشد و يا معلق نشدم مثل اينبار پس نمي تونه اثر جمع باشه.
شب يلداي خوبي بود. بچه هاي پرشين خيلي زحمت کشيده بودند. يکي از بي نظيرترين قسمتهاش از نظر من افاضات طاها پسر آقاي بوترابي بود که در کمال بانمکي وقتي مجري ازش پرسيد بابات خبر داره؟(که عاشق شده) گفت اگه تا الان خبر نداشت ديگه حالا فهميد!!!.بي نظير بود حرفهاش بي نظير...چُرت رو از سر من يکي پروند.
يه قسمت بانمك ديگه هم وقتي بود كه ميكروفون رو دادن به اون آقاي خبرنگاري كه برج ميلاد رو مزايده گذاشته بود تا مجري گري كنه. اونم در ضمن حرفاي بامزه اي كه ميزد شروع كرد به دسته بندي كردن وبلاگ ها و وقتي به وبلاگ هاي سياسي رسيد يه دفعه از پشت تريبون پرت شد پايين یکجا می خواست مثلا ادای جلسات ریلکسشن رو در بیاره گفت چشماتون رو ببندید و تصور کنید سوار یه ماشینید که این ماشین اروم اروم میره و میره...از پایین بهش تذکر دادن که وقتت کمه...بلافاصله گفت خوب تصور کنید این ماشین تندتر میره و میره!!!

يک کار غير مترقبه شون اين بود که بي مقدمه ميکروفن رو دادن دستم و من درحاليکه زبونم هنگ کرده بود! فقط تونستم تبريک شب يلدا رو بگم. نمي دونم آقاي مجري چه اصراري داشت سن خانومها رو بپرسه! چه دردي ازش دوا مي شد خدا عالمه. اگه زبونم ياري مي کرد يه حال مبسوط جهت اين پرسش احمقانه و حتي بي ادبانه اش بهش ميدادم خدا به جفتمون رحم کرد.
مراسم توديع آقاي بوترابي(رييس پرشين بلاگ) هم بود و کارمندان شرکت جهت تشکر و قدرداني از زحمات ايشون يه سبد پر عروسک بهشون دادن که من از خدام بود گيرنده اون سبد باشم.
از اتفاقات خوب ديگه ديدن آقاي اوجي(مدير برنامه رضا يزداني) بود که تونستم نظرم رو در مورد کنسرتشون و چگونگي اجرا آهنگها منتقل کنم.يک عالمه از دوستان رو ديدم که محبت داشتن و اومدن پيشم ولي اکثرا رو حضورذهن نداشتم براي شناختنشون و معذرت مي خوام اگه ناخواسته بي توجهي به شخصي داشتم يکدنيا ممنون از محبتتون.
موقع خداحافظي يه ديوان حافظ کادو گرفتم که کلي مشعوف شدم بخاطر داشتنش و به فال نيک گرفتم.
عکسهای بیشتر اینجا