


دوردونه( دختر برادرم که ده سالشه) يه استکان چايي گذاشت جلوم.
به مغزم فشار آوردم تا يه جمله در جهت تشکر و قدرداني از کارش بخاطرم بياد و بگم. ( چون متنفرم از تعارف الکي و بعضا غير راست اين جملات کليشه ايي يادم نمياد بخاطر عدم کاربردشون)
گفتم: عاقبت به خير شي، دختر!!!
ديدم ريز ريز داره ميخنده، پرسيدم : چي شده مي خندي؟
با خنده گفت: هيچي، مي شد بگي ايشالله چاي خواستگاريت رو بياري!!!!!!
- 