


از ديشب دوباره دمل چرکي افکار نه چندان خوشايندم قلمبه شده و نيشتر لازم داره تا کمي تخليه شه و آماده ...براي مرحله بحران بعدي.
از خودم لجم ميگيره که باز قول و قرارهايي که با خودم گذاشتم رو يادم ميره و خيلي خوش بينانه فکر مي کنم همه چيز عاديه و من همون ويولت 10 سال قبلم با آينده ايي نه چندان روشن ولي حداقل تاريک نه.
چرا يادم ميره که من با شرايط پيش اومده به خودم قبولوندم که حق داشتن يک زندگي نرمال رو از دست دادم؟
به خدا يادم بودا. هر روز هم به خودم تاکيد مي کردم که سرت رو بنداز پايين ماستت رو بخور نميدونم چي شد که خواستم يکبار ديگه عادي بودن رو تجربه کنم.
احمقانه ست ... يادت نره که بايد تو سايه بايستي.