کاشکی...

با پسر هفت ساله دوستم تو خونه تنهام. داره بازي مي کنه و منم سرم به کارم گرمه. يهو سرش رو بالا ميکنه و ميگه:
- خاله، برام نسکوئيک درست مي کني؟
نگاهي به آشپزخونه ِ دور از دسترس و صعب العبور!!! مي ندازم. واکرم گير لپ تاپه و حوصله ندارم آزادش کنم در نتيجه بايد کشون کشون خودم رو برسونم به آشپزخونه . مي گم:
- باشه. به شرطي که کمکم کني تا اونجا برم.
خودم رو مي کشونم تا منتها اليه مبل. تا مبل بعدي که تکيه گاهم باشه دو قدمي! فاصله ست و نمي تونم خودم رو کش بدم تا اونجا. بچه رو صدا مي کنم بياد کمکم.مي خواد دستم رو بگيره ولي خب خيلي کوچولوه و فکر نکنم وزن من و تلو هام رو بتونه تحمل کنه.
- نه عزيزم، تو وايستا من دو دستم رو ميذارم رو شونه ات که فشاري هم به تو نياد ميريم جلو.
- تا کجا برم؟
- تا اون مبله.
وقتي عمليات با موفقيت انجام ميشه و ليوان نسکوئيکش تو دستشه مي گه:
- خاله، کاشکي شما هم مثل مامانم مي تونستيد راه بريد....

پ.ن:ديوونه عزيز. با اين آدرسي که تو ميذاري من هرکاري مي کنم نمي تونم وارد وبلاگت بشم. چک کن ببين آدرست اصلا درست تايپ مي کني؟