یزدان ِ راک ایران1

صبح پنج شنبه با يک زمين خوردن خفن آغاز شد.
نوک دمپاييم گرفت به لبه فرش و با صورت پهن زمين شدم و البته قبلش هم با صورت خوردم تو ديوار ... ميدونم شب خوبي نداشتم و سرم هنوز گيج بود براي همين نتونستم خودم رو کنترل کنم. شايد اگه يک روز عادي بود و خالي از اخبار ناگوار، اينقدر بد زمين نمي خوردم.
احساس کردم دماغم خيس شده، سريع سرم رو بالا گرفتم که اگه خونريزي هست روي زمين نريزه. لبم داغون شده بود و درد مي کرد.آرنجم درد مي کرد و مي سوخت، يه نگاهي انداختم زخم شده بود. حالا صرف نظر از آسيبهاي احتمالي چه جوري مي خواستم از روي زمين پاشم؟ يه ماه رمضون طول مي کشيد.
خودم رو کشندونم به سمت در توالت و با دست پاهام رو بلند کردم گذاشتم روي قرنيز(درست نوشتم؟) در. خنکي سنگ،پشت زانوم رو نوازش مي کرد. يا خودم گفتم يکم به اعصابم مسلط بشم و دماي بدنم بياد پايين شوک اوليه زمين خوردن از ذهنم خارج ميشه و مي تونم بلند شم ... وقتي با تقلاي زياد از جام بلند شدم و يه نگاهي تو آيينه به خودم انداختم ديدم دماغ قلمي و ظريفم!!!! انگار توش بقچه جا کردن و تيغه اش هم کبود شده و لبهام هم شده عين آنجلينا جولي، ورقلمبيده!... بايد ميرفتم يخ ميذاشتم روش.
اومدم به اينترنت وصل شدم و آگهي سوم نويد عزيز رو ديدم. پس اين خبر بد واقعيت داشت و هيچ شوخي در کار نبود... بغض داشتم يه بغض فرو خورده، همش ياد اولين تماس تلفني مون مي افتادم و صداش تو گوشم زنگ ميزد... آخ نويد،نويد...
بچه هايي که وبلاگ رو خونده بودند و خبر داشتن از قضيه و شماره ام رو داشتن باهام تماس مي گرفتن ولي با بغض خواهش کردم ازم نخوان که حرف بزنم... تا اينکه رها زنگ زد و با جواب دادن اوليه بالاخره بغض ترکيد و مني که هميشه آهسته اشکام پايين مياد برخلاف عادت مرسوم ضجه ميزدم... صحبت با رها خيلي خوب بود سبکم کرد و سبب شد به خودم مسلط بشم... ممنون رها جان از حرفهای خوبت
دلم مي خواست يه دوش مي گرفتم ولي حموم نداشتيم ( بخاطر به سازي کل حموم ريخته بهم)
از طرفي روزهاي قرمز تقويم هم بود که خودش نورعلي نوره. با بدبختي و گربه شوري سرم و تنم رو تو دستشويي شستم.
حال آرايش کردن نداشتم يعني دلم هم نمي خواست آرايش داشته باشم ولي بخودم قبولوندم بايد مثل هميشه تميز و خوش ست باشم، زندگي ادامه داره حتي اگه تو نباشي...
لاک آبي زدم به دست و پاهام. تسبيح سبزم رو در اوردم و جاش يه دستبند بنفش انداختم( ترانه جان اگه خودتت نبودي دستبند و گردنبندي که برام فرستادي بود) يه ارايش کم هم کردم در حدي که پف چشمهام پنهان بشه. يک شال خوشگل و کفشهاي صورتي خوشگلي که تازه خريدم بخاطر امروز.
مرمرجان ميگه چرا لاک آبي؟ ميگم چون تو شالم لکه هاي آبي هست با اون ست کردم!!!.
ادامه دارد...........