


پيام خصوصی:سلام ويولت جان. يه چند ماهي ميشه كه ليندا (خواهر زادم) صفحه ي وبلاگتون رو از كامپيوتر منزل من باز ميكنه. بالاخره بعد از چند ماه، history كامپيوتر رو باز ميكنم و متوجه ميشم كه بيشتر مواقع ويولت ميخونده. اولش فكر ميكنم حتما ويولت يه دختر 17 ساله همسن خودشه. اما بعدتر كه چندتا پست ميخونم و سري به آرشيو ميزنم. بايد ممنونش باشم كه با كسي مثل شما آشنام كرد.
غرض از نوشتن اين كامنت درد و دل كردن بود. با كسي كه بهتر از هر كس ديگه اي ميدونه ، درد چه مفهومي داره.
اما درد من درد جسمي نيست، درد از دست دادنِ عزيزي هست كه با مرگش همه زندگيم ، همه خوشبختيها و دار و ندارم رو دفن كرد. دردِ از دست دادن عشقم ، همسرم.
الآن كه دارم اينا رو مينويسم دوتا بچه دارم. هليا و آريا. هليا هشت سالشه و آريا چهارسال. سنم زياد نيست. سي سالمه.
دو سال پيش همسرم رو از دست دادم. فاصله ي بين مريض شدن و فوتش فقط سي و شش روز بود.
بيست سالم بود كه ازدواج كردم. كله ام پر از باد بود، اما عاشق بودم. پدرش خيلي مخالفت كرد. ما يه خونواده پرجمعيت بوديم. سه تا خواهر و يه برادر دارم. تازه خدمتم تموم شده بود. نه كار داشتم و نه درآمدي. اما عاشق بودم. عاشق شبنم. چه شبهايي كه به فكرش تا خود صبح بيدار بودم و چه روزهايي كه به عشقش شب كردم. بالاخره باهم ازدواج كرديم. ده سال پيش. خيلي سخت بدستش آوردم و خيلي راحت از دستش دادم. سرطان داشت، سرطانِ خون. خيلي زود رفت، حتي فرصت نشد ازش بخوام بمونه.
تا چهار ماه بعد مرگش نتونستم بچه هام رو ببينم. داغون بودم. ميترسيدم اگه ببينمشون هزارتا خاطره برام زنده بشه و تحملش رو نداشتم. اما بعدتر فهميدم بدون اونها هم نميتونم زندگي كنم. از خونه مادرم آوردمشون پيش خودم. هليا فقط شش سالش بود.
- فكر ميكردم ديگه نمي بينمت.
- نه عزيزم ، يه كم سرم شلوغ بود.
- گريه كردي؟
- (سكوت ميكنم.) در حالي كه جلوش روي زانوهام نشستم ، ميشينه و دستهام رو ميگيره و آروم ميگه:
- دلت واسه مامان تنگ شده؟
- (زمزمه ميكنم) : آره. تو چي؟
- (آروم ميگه) : منم دلم واسه مامان تنگ شده. (چند دقيقه مكث ميكنه و با صداي بلند ميگه) اما به جاش ميتونيم تا بعدِ ساعت 12 بيدار بمونيم. پيژامه نپوشيم. دندونامون رو مسواك نزنيم. تازه ميتونيم با آريا بيايم تو تخت شما بخوابيم.
- (به زور لبخند ميزنم و ميگم) : آره فكرِ خوبيه.
آه شبنم عزيزم، كاش بيشتر بودي و ميديدي كه بچه هايي كه براي تربيتشان زحمت كشيده اي چقدر بزرگ شده اند. با وجود نبودنت باز هم نيمه پُر ليوان رو ميبينند. بعضي وقتها كه ناراحتم ، هليا بغلم ميكنه و ميگه : « بابا بيا از مامان بگو خودت رو خالي كن.» كاش ميدانستي كه بعدِ رفتنت تنها پناهم دستهاي كوچك هلياست.
شبنم جان چقدر جاي تو بينمان خالي ست. كاش من هم مادري چون تو داشتم كه با مرگش راحت كنار ميآمدم. هنوز هم در روياهايم تو هستي. با آن چشمهاي ميشي گشاد، با آن پوست روشن و موهاي خرمايي. هنوز هم لالايي من ، صداي قلب توست، اما اين بار از سينه ي هليا. اگر او نبود محال بود كه با مرگت كنار آيم. كاش بودي. فقط بودي . همين. چيز ديگري انتظارم نيست. كاش تكه گوشتي بودي افتاده بر روي تخت. اما قلبت ميزد و جان داشتي. اما چقدر تنهايم. گاهي اوقات گريه هاي شبانه آريا و سوالهاي بيشمار هليا ، كلافه ام ميكند و زير بارِ مسئوليت پدر بودن و مادربودن، خرد ميشوم. اما با ياد تو، با نگاه به عكس تمام رخ صورتت كه بعد از مرگت ، قاب ديوار شده ، آرام ميگيرم.
مادرم و مادرت ، چند ماهي است كه اصرار دارند تجديد فراش كنم. نه به خاطر خودم، به خاطر بچه ها. بچه هايي كه تا آخرين لحظه ي زندگيت سفارششان كردي. گفتي نمي بخشي اگر دست رويشان بلند كنم. نمي بخشي اگر دعوايشان كنم. اما قبول كن مسئوليت سختي است. كاش مسئوليتها نبود.
گفتي نگذار بي مادر بزرگ شوند. اما شبنم جان چطور ممكن است كسي غير از تو وارد زندگيم شود در حالي كه هنوز هم عطرت فضاي خانه را پر كرده. هنوز هم جاي جاي خانه ، رنگي از تو دارد و ياد تو را تداعي ميكند. دو سال است كه بي تو سركردم. شبها و روزهايم را. در حالي كه تنها خواسته و تمنايم ، آغوش پر مهر تو بود. دستهاي گرم و مهربانت . انگشتهاي بلند و استخوانيت....
اما نيستي و من را با تمام آرزوها و آمالم ، خاك كردي. اگر يادگارهايت (هليا و آريا) نبودند، خيلي وقت پيش خود را رها كرده بودم. آزاد از نبودنت. آزاد از دلتنگيهايم....
ويولت عزيز ميبخشي، دلم فقط يه هم صحبت ميخواست. يكي كه صداي فريادم رو بشنوه. از اينكه ميبينم دخترم با دستهاي كوچكش ، ظرف ميشويد يا پسرم روي ميزهاي جلوي مبل را دستمال ميكشد ، فقط ميخواهم فريادكنم. چرا با اين همه عشق، خدا شبنم را از من گرفت؟ چرا؟
پُستي ازت خوندم كه از همسرت جدا شدي. نميدونم به خاطر ام اس بوده يا چيزِ ديگه ؛ اما كاش شبنم ام اس داشت و فقط بود. فقط وجود داشت و نفس ميكشيد.
چند روزه كه پدر زنم پيشنهاد داده كه با دختر كوچكترش شراره ازدواج كنم. تنها دخترش . بيست و چهار سالشه. دختر شاد و شلوغيه. ميدونم دل اونم با منه. شبيه خواهرش نيست. نه ظاهرش و نه باطنش. ميدونم ميتونه زندگيم رو عوض كنه. اما دلم رضا نميده. اون تا حالا ازدواج نكرده اما من... ميدونم اگه وارد زندگيم بشه ، نبايد ازش انتظار داشته باشم كه مثل شبنم رفتار كنه و مثل شبنم باشه. اما دل من يه شبنم ديگه ميخواد. عين هموني كه داشتم. و فكر ميكنم و ميبينم گناه شراره اين وسط چيه؟ خونواده خودم هم اصرار ميكنن. مادرم ميگه ديگه خسته شدم از اينكه بهت سر زدم. هم كارهاي تو رو كردم و هم كارهاي خودم رو. فكر ميكنم و ميبينم بنده خدا حق داره. بچه ها دوستش دارن. ميگه:
-بابا از مدرسه گفتن ماماناتون بيآد .
-باشه فردا ميآم .
-اما همه با مامانشون ميآن .
-خب ميگي چي كار كنم؟
-با خاله برم؟
صورتم پر از اشكه. كاش دستهاي تو بود. كاش ...
______
نادر جان، کامنت خصوصيت داغونم کرد. دماغ بالا مي کشم و با پشت دست اشکهام رو پاک مي کنم و مي نويسم.
هيچ دردي بدتر از دست دادن عزيزي نيست و غير قابل جبران و فقط فراموش کردن مرهم درد.
ولي دوست خوبم، دو سال! فکر نمي کني زمان کافيه باشه براي مرثيه نگه داشتن؟ براي توي خلوت گريه کردن؟ براي ديدن نبودنها؟ اون دوتا معصوم چه گناهي کردن که پشتشون و اميدشون به توئه و الگو برداري از غم نگه داشتن تو؟ اون مادر چه گناهي کرده که هنوز نمي تونه سرپا وايستادن تو رو ببينه؟ خودت چه گناهي کردي ؟ تو اوج جووني تنها شدي ولي تا کي مي خواي تنها سر کني؟ مي دونم ديگه اون عشق تکرار نميشه ولي تو يادگارهات رو از اون عشق بزرگ داري و اين کمال خوشبختي يه انسانه. چرا نمي خواي اسوه فرزندانت باشي که هميشه بگنن ببين تو مي توني ، بابا تونست. ضعيف بودن و وادادن راحته از پس همه هم برمياد. قوي باش که اون و کسي نمي تونه به اين راحتي بدست بياره.
من بچه هاي زيادي رو ديدم که تو همين سن کم مسئوليتهاي مادر رو پذيرفتن. ديدنش گريه داره؟ نه بخدا که نشونه فخر و مباهات تو به ديگري و نشانه احترام و تکريم براي اون بچه. چرا اينطوري فکر نمي کني؟ و از ديده ضعف مي نگري؟
در مورد خواهر خانمت اگه از من مشورت مي خواي خيلي به صلاح نمي بينم چون يه تصميم صرف احساسي از جانب دو طرف و به نفع بچه هاست و نه شخص بزرگترها باز خود داني.
ولي بدون. زندگي ادامه داره حتي اگه تو نباشي...
تو تنها نيستي و مطمئنم دوستان خوبي اينجا خواهي داشت درهاي ارتباطات جديد رو روي خودت و زندگيت نبند.
همین چند خطی که برای من نوشتی،قدرت بالات رو تو نویسندگی نشون میده. چرا نوشتن و خالی شدن رو امتحان نمی کنی؟