


سالها بود اين همه احساس رضايت و سرمستي و مفيد بودن نکرده بودم از گذران اوقاتم.
ديشب با ضرب و زور قرص تونستم سه نصفه شب بخوابم در حاليکه 8 صبح بايد بيدار ميشدم براي رفتن به آزمايش خون، ناشتا. با صداي زنگ موبايل گيج گيج خورون از جام بلند شدم ولي انگار امروز واقعا روز من بود 10 تا پله پيش روم رو بدون زحمت خاصي دوپا دو پا از پله ها بالا اومدم و 7 تاي بقيه رو هم نه دوپا ولي به نسبت سبک و راحت طي شد. همه چيز قرار بود امروز با من سر سازگاري داشته باشه و تمام رِفلکسهاي بدنم طبيعي بود بدون اينکه چون هميشه بخواد معطل يا اذيتم کنه.
سه شنبه شب خبر خوبي از يک مرکز معتبر اينترنت داشتم مبني بر دادن سرويس پرسرعت( البته هرچند گرون ولي به دليل فقدان سرويس تو محله ما همينم گرون و با پارتي بازي) و صبح تماس گرفتم براي عقد قرار داد و اگه خدا بخواد راحت شدن از دايل آپ 37.2 پر سرعت!!!!!!!! با اين حجم کار.... گورباباي پولش اعصابم راحت ميشه.
صبح اومد دنبالم و رفتيم دم در آزمايشگاه و بدون اينکه نياز باشه حتي از ماشين پياده شم خود خانم اومد و تو ماشين ازم خون گرفت و کلي خوشبحال شدم از اين عدم تکون تکون خوردن. بعدش رفتيم کله پزي! و گوشت و زبون زديم به بدن و من چند قدم مورد نياز رو با کمک دستهاي اميد راه رفتم وويلچر از ماشين پياده نکردم و اين يعني عالي.
بايد پولي رو به حساب اميد منتقل مي کردم. رفتيم بانک شماره گرفتيم و تا نوبتمون بشه تو پاساژ يه دور زديم و من در کمال ناز شستم! يه پتوTT براي خودم از اميد کادو گرفتم و حالش رو بردم. رنگاوارنگ بود ولي من طوسي با نوار دوزي بنفش برداشتم که رنگ خنثي باشه و به هر رنگ ملحفه ايي بياد.
وقتي رفتيم تو بانک خواستم که برام کارت صادر کنن که هربار احتياج به حضور فيزيکي خودم نباشه. گفتن امروز چون پنج شنبه است و نصفه روزن اينکار رو انجام نميدن، مگر رييس بانک دستور بده. گفتم خيلي خوب ميرم پيشش، لااقل امضام رو بگيره تا توي هفته يکي ديگه بياد بقيه کارهام رو انجام بده ... وقتي رفتم پيشش و خواسته ام رو مطرح کردم گفت هيچ نيازي به هفته ديگه نيست حضور داشته باشيد دستور ميدم همين الان کارهاي شما رو انجام بدند و در عرض نهايت نيم ساعت کارت صادره تو دستام بود .... باور کن اگه اين بيماري خيلي فعاليت و توانايي فيزيکي رو ازم گرفته مزايا منحصر بفردي هم در اختيارم گذاشته که هيچ وقت نااميد ناتواني يا ناکارآمديم نشم و هيچ کجا کارم لنگ نمونه.
با استفاده از کارت صادر شده من، اميد پول رو هم جابجا کرده بود حساب به حساب و ديگه لازم نبود بريم بانک بعدي براي دنباله کارمون... حالا که وقت صرفه جويي شده بود پيشنهاد دادم بريم مجتمع خريد کنيم... وقتي يک کيف پر پول داري و نگران نيستي از خرج کردنش. چي مي تونه لذت بخش تر باشه؟
ديگه وارد جزئيات نمي شم. همين بس که يه پالتو خريدم يک مانتو و يه ساعت توپ!!! البته اولين ساعتي که دست گذاشتم روش با اجازه تون 2 ميليون و خورده ايي تومن قيمتش بود! آما ساعت بودا... بعد هي گاماس گاماس قيمت رو پايينتر آوردم تا يه جا معقول به توافق قيمتي و سليقه ايي رسيدم.
اتفاق با نمکي که تو پاساژ افتاد اين بود که موقع پرو کفش چند تا خانم ژيگول اومده بودن تو مغازه و حواس آقاي ما معطوف اين جيگران لغزان!!! بود و کفش رو بجاي اينکه تو پام بکنه داشت مي چپوند تا چشمم!!! حالا من از زور عصبانيت و خنده از اون وضعيت مسخره که توش گير کرده بودم، نمي دونستم فحش بدم؟ بخندم؟گريه کنم؟ فقط هي تکرار ميکردم بدبخت هيز!!! بذار ميرم تو وبلاگ مي نويسم آبروت رو ميبرم!!!! اونم هي مي گفت بخدا خانمه داشت قيمت کفشاي تو رو که در آورده بودي مي پرسيد! منم حواسم جمع شده بود و خنده ام گرفته بود.... منم هي مي گفتم آره جون خودت! و از حرصم تند تند پاستيل مي خوردم که ديدم لب برچيده ميگه حالا چرا عين بچه ها قهر کردي يه پاستيل هم تعارف نمي کني؟!... هيچي ديگه آشتي کرديم.
در آخر هم خواستم بريم ناهار بيرون و پيتزا تنوري سنگي ايتاليايي بخوريم و با کمال خوشوقتي ديدم بدون هيچ فشاري تحمل کردم که از 9 صبح تا 2 بعدازظهر دستشويي لازم نشم....
امروز روز من بود مطمئنم
در حالت عادیم انجام هر یک کدوم از اینکارا و تحمل استرس معولش از پا می انداختم و به دومی نمی رسید ولی امروز........... این همه کار عقب مونده انجام دادم. مثلا گرفتن کارت رو بالای سال بود که دست دست می کردم هم اوضاع عمومی جور باشه هم خودم حال انجام کار رو داشته باشم و دووم بیارم.
___________________
اضافه شد
چون قسمت دعواش خیلی مورد استقبال واقع شد بیشتر علنی میشه
حسودم؟نه بابا اگه پام اونجوری نپیچیده بود بهم خودم بیشتر هیزی می کردم. خدا چشم رو داده واسه دیدن و حظ بردن...کفرانه اگه دید نزنی. ولی ساکت نمی شینم از کسی بخورم. آی می گما جیگرم حال اومد.
اون لحظه هم یه بند می گفتم: ای خدا. از هرچی بدم می اومد سرم اومد. مرتیکه هیز! حالا بقیه چی می گن؟ايی ای ای آشغال!! میگن زن ه رو نشونده رو ویلچر خودش چشم چروونی میکنه!!! آخه نامرد لااقل پشت سرم هیزی کن نه بر بر جلو چشم من! صبر کن به عزا می شونمت!!! چشات رو از کاسه در میارم !هیزی می کنی؟( و تند تند پاستیل میذاشتم دهنم رفع عصبانیت شه!)...و باقی قضایا واسه رفع رجوع از طرف امید و پاسخ من...پررو پاستیل هم میخواد کف××م نمیدم بخوری...
دعوای بچه ها رو دیدید یه نموره خشن تر!!! حالا میدونستم بخاطر مصرف کورتنه که آستانه تحملم اومده پایین ولی آی دلم می خواست قشرق راه بندازم و غیرمنطقی جیغ جیغ کنم و الحق که خوب هم از پس هم بر میایم. هیچکدوم از اون یکی نمی خوره.
دیگه ساک پتو رو از دستم گرفته بود که جا نداشتم! خیلی حال میده تو دستت و رو پاهات پر از خرید باشه اونم نه با یه پول باد آورده و زحمت نکشیده که قدرش رو ندونی حالا هرچند رو ویلچر نشسته باشی ... مهم اون لبخند رضایته ست.