


چراغ رو خاموش کردم.پنجره بازه و اتاق مملوه از بوی خوش بارون ... ترنم بارون غرق لذتم میکنه.
خم میشم، پایین تخت لواشک دارم ...برش میدارم و میذارم دهنم... کمی قره قورت هم تنگش بزنم بد نیست.
دلم گرفته از فیلتر شدن ماهی و نقطه...وبلاگهایی که به محض آپ شدنشون، بازشون میکردم.
فشارهای روحی این روزا روم خیلی زیاده. از همه طرف. حتی تو رابطه ایی که فکر می کردم شاید اینجا آرامش داشته باشم و نخوام به همه چیز و همه نکات بخصوص مصلحتها فکر کنم.
همش لبخند میزنم و به آدمهای نگران دور و برم میگم ... نگران نباش! من حلش می کنم.
خسته ام ، کی زمان استراحت و بی دغدغگی من میرسه. کی؟