


امروز 8.8.88 يه تاريخ عجيب ديگه و مصادف با تولد بابا بزرگ منه، يعني امام هشتم، رضا. تولد امسال منم 9.9.09 بود و بازم تاريخي عجيب و تکرار نشدني ... مصادف شدن اين تاريخها رو در يک سال شمسي به فال نيک مي گيرم ، شمسي ميلادي و ... شما عجالتا بگرديد دنبال پرتقال فروش قضيه!!!
رفت و برگشتم روروح الله زحمت کشيد. وقتي هم رسيديم محل جشن سر بالا رفتن از يه رمپ با ظرافت خاصي! خواست من و پرت کنه رو زمين طوريکه کمرم فقط گير داشت به واکر و بقيه نقاط بين زمين و هوا معلق بود! ولي توطئه اش در نطفه خفه شد چون دوستدارانم حضور داشتن و سريع با رمز قبلتُ زير بغلم رو گرفتن و از سقوط احتمالي نجاتم دادن و خبرنگار پاپارازي! حاضر در صحنه اين توطئه رو ثبت کرد که در ادامه مي بينيد.
جشن قرار بود ساعت 4 شروع شه و منم طبق قول قبلي 3:30 تو صحنه حضور داشتم ولي در اثر تداخل برنامه سالن، همايش ساعت 5 شروع شد و اجازه ورود به سالن صادر شد و ما رسما يک ساعت و نيم بيرون سالن سماق مکيديم.
خيلي از دوستان رو ديدم و مغزم مملو از اسامي و قيافه هاي مختلف بود که سعي مي کردم بياد بيارم يا بخاطر بسپارم. لبريز بودم و شدم از محبت دوستان... و چقدر مسرورو پر از غرور شدم از ديدن دوستاني که از شهر ديگه اومده بودند و رنج سفر رو تحمل کرده بودند مثل پريناز خوشگل که واقعا اسم با مسمائي داره يا "MAN" عزيزم که از ترس ژ** نبود عاشقش مي شدم!!!! يا سوسن جعفري هميشه عزيز و همينطور حامد مشکوک! که آخرشم بروز نداد از کدوم شهر اومده!.
جشن خيلي بي برنامه و با انتظارهاي متدد براي شروع و ادامه آن، آغاز شد. به ادعا خانم پولادزاده خوراک پست آتي وبلاگ نويسان با اين بي برنامگي جورِ جور شد.
کاري به بي برنامگي جشن ندارم ولي به من که خيلي خوش گذشت حتي بيشتر از جشن هاي گذشته و اجرا و مجري گري خانم " بهاره رهنما" جيگرم رو حال اورد. اجرايي پر از انرژي و عشق به مخاطب که کاملا منتقل مي شد. همينطور اجراي في البداهه يکي از اشعاري که خودشون سروده بودند و بسيار بسيار زيبا بود.( خانم رهنما اگه اينجا رو مي خونيد، خوشحال ميشم شعرتون رو برام بفرستيد و بگذارمش اينجا تا مخاطبان منم تو لذت خوندنش شريک بشن)
کَل انداختن هاي خانم رهنما و مجري آقای پور محمود ديدني و شنيدني بود بخصوص قسمت دفاع خانم رهنما از متولدين دهه 50 و متقابلا آقاي مهدوي نيا از دهه 60 تيها و با استقبال و دست زدن حضار همراه بود.
پيانو سالن رو برده بودند براي همين موسيقي زنده که تو آيتم هاي برنامه بود اجبارا اجرا نشد!!!.
اينقدر دچار بي برنامگي و ضيق وقت شدن که ناخواسته معرفي وبلاگهاي منتخبي که اعلامش بر عهده من بود حذف شد!!! همينجا اعلام مي کنم ضمن تقدير از وبلاگهاي:
"نيلوفر و بودنش" به آدرس niloofarhb.persianblog.ir و
"آهو نمي شوي به اين جست و خيز،گوسِپند"به آدرس elcafeprivada.blogspot.com
نفرات برتر انتخاب من به ترتيب عبارت بودند از:
1-سياه، سپيد،خاکستري نوشته نسرين به آدرس nasrinbb.blogfa.com
2- من، فقط يک زن به آدرس me-just a woman.blogsky.com
3- زياده عرضي نيست به آدرس Selmaa.wordpress.com
که نشد اعلام شه.
يک مقدار اوضاع مشکوک بود و تمام هم و غم ما اين بود که مشکلي پيش نياد و تموم بچه ها بدون هيچ دردسري برگردن خونه هاشون . خود من به روح الله گفتم مديون مني اگه خواستن ببرنم! واسه جابجا کردنم کمک بدي بهشون!!! اگه ديدم دارن مي برنم خودم رو ميندازم زمين که خودش يه ماه رمضون طول ميکشه تا از رو زمين جمع ام کنن و بذارن رو واکر دوباره.
راستي دوستاني در مورد تسبيح دور مچم پرسيدن. همينجا خدمتتون عارضم اين تسبيح رو مرمرجان از کربلا برام آورده به نيت شفا! حالا دل غافل شده سبز! خوب به من چه... اگه هم درش بيارم ديگه همون يه قدم رو هم نمي تونم بردارم. اعتراضي هست؟
وقتي برگشتم خونه اينقدر خسته اتفاقات و ديدنهاي تازه بودم که راحت 12 ساعت خوابيدم يعني 10:30 شب تا 10:30 صبح روز بعد.

خبردارشدم آقای "مسعود رسام" کارگردان و تهیه کننده(؟ تهیه کنندگی رو شک دارم) مجموعه خانه سبز که برای خیلی از ما سازنده و یادآور خاطرات خوش گذشته است، تو بستر بیماری هستند... همگی برای برگشت سلامتیشون دعا می کنیم.
سری دوم عکسها در ادامه مطلب

