یک جمعه دیگر

سرم داره از درد می ترکه. پدر خودم رو امروز در آوردم. بعد ناهار ویرم گرفت ویندوز کامپیوتر مبله!!! رو عوض کنم. بماند که چقدر تلفنی اشکالهای کارم رو از فرید ( خوانندگان قدیمی تاریچه اینکه فرید کیه و چیه رو می دونن اونهایی هم که نمیدونن کافیه یه "فرید" سرچ کنن ) پرسیدم و علاوه بر خودم دهان ایشون رو هم مورد عنایت قرار دادم. یکی از پارتیشنها رو نصفش رو می خواستم نگه دارم بقیه اش رو فورمت. چه پیری ازم در اومد تا جا باز کنم برای انتقال اطلاعات از اینور به اونور...بماند.حالا یه کامپیوتر خام رو دستم مونده که کلی برنامه ابزاری باید بریزم روش ولی نه دیگه مغزم میکشید نه پاهای خشک شده ام اجازه بیشتر نشستن پشت کامپیوتر رو میداد.

این ناتوانی بهم یاد داه که خیلی از مشکلات کامپیوتری ام رو با کمک تلفن حل کنم. یاد گرفتم کاملا تعالیمی که می شنوم تفهیم بشه برام و قدم به قدم اجراش کنم اونم بدون غلط. مثل همین نصب ویندوز که یکبار هم کسی جلوم انجام نداده بود ولی به مدد فرید یادگرفتم خودم تنهایی نصب کنمش باضافه تمام درایو هاش... هرچی بیشتر میگذره بیشتر به تواناهایی که این بظاهر ناتوانی در اختیارم گذاشته، پی می برم.
چاق شدم. یعنی از 47 کیلو شدم 50 کیلو. میدونم اثرات کورتن و خوردنهای بی رویه بعد تزریقه ولی دلم می خواد چاق نشم. بعد از 9 کیلو وزن کم کردن بدون هیچ دلیل خاصی یکسال روی وزن 46 و7 بودم و حالا داره وزنم میکشه بالا. راست می گفتید تو عکسهای جشن صورتم پر تر شده... واقعا چاق تر شدم.
اینقدر خسته شده بودم که دلم به طرز بی سابقه ایی می خواست بشینم یه دل سیر غر بزنم و به زمین و زمان بد و بیراه بگم و یکی هم فقط و فقط لوسم کنه ... ولی نشد که ... نازش کيش مورد نظر در دسترس نبود.

اینکه میگید صفحه وبلاگ رو که باز می کنید واسه چند ثانیه کامپیوترتون هنگ میکنه،چقدر جدیه؟ برای خودم که چنین اتفاقی نمی افته. خدایان رایانه! مشکل کار کجاست و برای حلش باید چیکار کنم؟