


وقتي مطلب ديروز رو گذاشتم،فکر نمي کردم که با چنين استقبالي روبرو بشه.
برداشتها از نوشته مختلف بود و تصور غالب اين بود که دلتنگ يه آغوش گرم و امن و مطمئن بشي و در پاسخ سئوالم، اکثريت جواب دادن که بارها تمناي چنين آغوش يا بوسه ايي رو داشتن.
ولي حس و حال من براي نوشتن اون مطلب بعد گوش دادن به اون آهنگ اين بود که تو مستاصل و درمونده باشي و پناه ببري به شخصي( هرچند اشتباه) و براي دمي آسايش خيال از اون آدم طلب آغوش يا بوسه ايي داشته باشي که حالا يا برآورده بشه و يا رد بشه... دلم مي خواست اون حس خورد کردن خودت براي طلب اون خواهش رو بتونم به تصوير بکشم که چقدر بايد پا روي غرور و عرف و هزار چيز ديگه بگذاري تا بتوني تمنات رو بيان کني که شايد التماس هم بشه تعبيرش کرد.
حس خوشايندي نيست مخصوصا اگه متوجه شي طرفت رو اشتباه انتخاب کردي و يا اينکه برخلاف انتظارت جواب رد بشنوي و اون آدم اگر آغازي هم براي تو نيست نمي تونه حتي پاياني باشه براي تمام دردهاي دلت و غمها و ناراحتي ها.