کمی دلربا

با ذوقي کودکانه مي گه بريم قهوه بخوريم؟ استقبال مي کنم از پيشنهادش. – پاي سيب هم سفارش بديم!. باشه سفارش ميديم.
با کمي پرس وجو يک کافي شاپ بي پله گير آورديم. مي خواستم اونروز مال خودم باشم و هيچکي سر از کارم در نياره که کجا رفتم و چيکار کردم! اين تصميم به تنها بودن و مستقل بودن براي بقيه عجيب بود بخصوص اميد!
براي رد شدن از روي پل که يک کم هم ناهمواره احتياج به زور بيشتري بود براي عبور واکر. يه زوج داشتن از کافي شاپ خارج ميشدن. پسرک که چشمش به ما افتاد گفت کمکتون کنم؟ با استقبال ما روبرو شد. پسر ديگه ايي رو هم صدا کرد و همون يدونه پله جلو در رو هم بلندم کردن که احتياج نباشه خودم برم.
رنگهاي گرم ،يک موزيک لايت ، نورپردازي ملايم و صندلي هاي لهستاني ... همه چيز مهيا بود براي گذراندن ساعتي خوب.
وقتي مستقر شديم با خنده گفت: واي چه عالي اينجا سيگار کشيدن آزاده. همه چيز امروز با ما سر سازگاري داره. ميکشي؟ آره. يدونه مي کشم.
هات چاکلت و پاي سيب. خيلي دلچسب و خوشمزه بود.
حواسم ميره به ميز بغلي. دوتا آقا نشستن. يکشيون کاملا سرش رو تيغ انداخته و سر تا پا جين تنشه و اون يکي موهاي ژوليده و کمي بلندي داره با يه ته ريش که هر از چندگاهي نگاهمون با هم تلاقي مي کنه. مشخصه اونم کنجکاو ماست... از تيپ جفتشون خوشم مياد. اولي بلند ميشه يه نگاهي به قفسه کتابهاي که براي خوندن گذاشتن ميندازه و يکي رو برميداره، از روي جلدش حدس ميزنم کتاب" انسان و سمبولهایش " باشه. خوبه پس اهل کتاب ِاونم از نوع تفکر برانگيزش هست.
به عادت اين چند وقت، گرد شکلات ميشينه روي زبان کوچيکه ام و سبب سرفه ام ميشه.
– چي شد؟ برات آب بگيرم؟ با دست اشاره مي کنم الان خوب ميشه. نگاهم روي ميز بغليه و بطري آب. در حاليکه از سرفه صدام منقطع ست با خنده مي گم: اون دوتا آقاي مهربون!!! آب دارن، ازشون بگير.
.
براي يه لحظه به ذهنم ميرسه ، من که اين همه ادعاي گشاده رويي و لبخند کردم، خوبه معجزه اش رو روي اين آقا امتحان کنم ببينم با وجود واکر! جواب ميده يا نه.
فکرم رو با خنده براش مي گم. به اين نتيجه ميرسيم که با اين دندونهاي سياه شده از شکلات مايع نه تنها دلربا نيستيم طرف اگه وحشت نکنه و فرار را بر قرار ترجيح نده مسلما حالش بهم ميخوره!!! پس بي خيال فرضيه ميشيم.
.
وقتي بلند ميشم که به سمت ماشين حرکت کنيم و چند قدمي به سختي راه ميرم. حواسم نيست نگاش کنم و ببينم الان متعجب نگاهم مي کنه يا متاسف!
خوشحالم که يک بعداز ظهر خوب رو در کنار دوستي که براي اولين بار با من و ناتواناييهام تنها بود گذروندم و خوب گذشت بدون نياز به هيچ نرينه ايي براي ساخته شدن يک شب جمعه.