بند اندازون

خِرت...خِرت...خِرت.
با هر تماس وکشش بند، صورتم در هم کشيده ميشه و از درد نفسم بند مياد. تو نواحي دور لب يا بناگوش دلم ضعف ميره و بيشتر دسته صندلي رو مي فشارم.
من چه گناهي کردم که پوست سفيدي دارم و کوچکترين مو روي صورتم در تضاد با رنگ پوستم بر مياد و خودمم حساس به اين مسئله که تا جاييکه ميشه تميز و آراسته باشم.
اين همه درد براي چي؟براي کي؟ که يک مرد بپسندتت؟ لذت ببره از ديدنت؟ پوستت مثل ابريشم، صاف و يکدست و نرم باشه زير نوازش ِ سرانگشتانش؟
کدوم مرديه که به چنين وسواسي خودش رو براي شريکش بيارايد؟ نقطه نقطه بدنش رو عطر بزنه؟ پوستش رو کرم مالي کنه تا از زمختي خارج شه؟ جز اينه که رسيدن به هدف براش مهمه حالا با هر وسيله ايي که شده؟ در آخر هم اگه يکي بهتر از تو ببينه، ولت ميکنه و ميره سراغ بعدي؟

پ.ن: خودم ميدونم که تا زماني که با هم دوستيد و رودروايستي داريد چه مرد چه زنش به بهترين حالت ممکنه خودش رو آرا پيرا ميکنه. من روي سخنم با اون دسته از دوستانه که به اصطلاح خرشون از پل گذشته.
پ.ن: ميدونم که در درجه اول خود شخص مهمه و تمام اين به خود رسيدنها بايد در جهت رضايت خود شخص باشه. ولي خدا وکيلي اگه تنها تو اين عالم ول شده بودي و اينقدر نگران جلب توجه ديگران(چه مرد چه زن) نبوديم، باز اينقدر به خودمون مي رسيديم و حساس بوديم؟