


صبحي شهريار و شهروز، دو ور تختم رو گرفتن که منتقلش کنن بالا. هي به من گفتن تو وايستا نرو، بذار اول ما بريم پشتت گير نکنيم!! وقتي داشتن ميرفتن بالا و منم آهسته آهسته خودم رو مي کشيدم رو پله بعدي بهشون گفتم: مواظب باشيد! تخت و گذاشتيد زود برگرديد بايد من و بغل کنيد ببريد بالا!!!
نقل مکانم به بالا مزيتهاي خوبي داره ولي بزرگترين عيبش محدود شدن استقلال و آزادي هامه و اينکه تا موقع خواب صداي اطرافيان تو سرمه!. وقتي ميرفتم پايين، چند ساعتي وقت داشتم که با خودم تنها باشم و فارغ از هر سروصداي اضافه ايي. مي تونستم تا ديروقت تلويزيون رو روشن نگه دارم يا آهنگ گوش بدم يا حتي با تلفن حرف بزنم بي هيچ ملاحظه ايي ولي حالا بايد رعايت کردن رو و صدا پايين آوردن رو ياد بگيرم.
فردا قراره دوتا از دوستام بيان براي جابجايي و چيدن وسايل رو ميز و توي کشوها. اولش به مامان گفتم زنگ ميزنم فهميه بياد کمکم!! مامان گفت:کمک؟؟!!! گفتم کمک که نه، من مي گم هرچي رو ميخوام کجا بذارم برام انجام بده!
موندم اين همه اثاث رو کجا جا بدم؟
سخني هم دارم با دوستان کامنت گذار خصوصي بخصوص سعيده جان!، ببينيد با اين حجم کار وبلاگ و تاييد کامنتها و بعضا پاسخگويي و ايميلهای رسيده و از همه بدتر خط گازوييلي کم سرعت اينترنت واقعا ديگه نمي رسم و نمي تونم به سئوالاتي که ازم خواستن با ايميل جوابشون رو بدم پاسخ بدم و ايميل رو از اين طرف بردارم برم تو ميل باکسم يه صفحه کامپوز باز کنم... بنظرم اين توقع ديگه خيلي بي انصافي و زياده خواهيه و امکان نداره پاسخگو باشم. پس براي جلوگيري از هر سوء تفاهم احتمالي اگه واقعا سئوالي و حرفي داريد که مجبور به خصوصي گذاشتنش نيستيد، لطفا کامنت عادي بذاريد که منم بتونم زيرش جواب مربوط بهش رو بگم... ممنونم.