ساقی چشمانت

اولين بار که ديدمت اصن فکر نمي کردم روزي درگيرت بشم. ميشه گفت حتي توي ذوقم هم خورد که من با اين آدم هيچ تناسبي از هيچ نظر ندارم.
سعي داشتي توجه ام رو جلب کني به انحا مختلف. شوخي و جدي ات قاطي بود و غير قابل تفکيک... ولي ميشد فهميد که تيرهايي در تاريکي رها مي کني به اميد به هدف خوردن اونها... لوندانه از تير رس تيرهاي توجه آلوده ات جا خالي ميدادم و خودم رو ميزدم به کوچه علي چپ، انگار نه انگار که هدف تمامشون قلب و احساس من ه.
ماهها گذشت و هربار تشنه تر از قبل پيشم مي اومدي و من همون بي احساس قبل.
نميدونم چي شد که يه شب خودم و قلبم رو برات گشودم و کليدش رو دادم دستت، خواستم که بهم نزديک شي. لحظاتي رو برام رقم زدي که هميشه تو ذهن داشتم و اوج يک رابطه خوب بود. شايد هم همين سبب شد که احساس کنم تو همون گم شده ام هستي ولي ...

از لحظه ايي که کشفت کردم انگار تو بي خيال اين همه خواستن و دنبال کردن شدي. انگار به هدفت رسيده بودي.
من موندم و حمل تمام عشقي که داشتم. شبهاي تنهايي و گريه... يادآوري هرم داغ نفست و بوسهايي به گرمي و داغي شن هاي کوير.فشار پنجه هات، زمزمه هات ... تنگ در آغوش کشيدنت.
ديگه اين من بودم که براي يک ثانيه شنيدن صدات ساعتها منتظر خيره به صفحه تلفن مي موندم تا شايد اون شماره اشنا رو نمايش بده... چشمام رو مي بستم و سعي ميکردم طنين صدات رو تو گوشهام به ياد بيارم، خنده هات، وَه که ديوونه ام ميکرد.نفس عميق مي کشيدم به اميد يادآوري بوو رايحه تو که ديگه برام جان بخش شده بود.
ولي تو هرلحظه سنگدل تر و بي محبت تر ميشدي و بي اعتنا به عشق زلالي که با يک اشاره تو به پات ريخته ميشد.
با وجود تموم رفتارهايي که در حالت عادي هر يه دونه اش مي تونست تهوع برانگيز باشه، دوست داشتن و احترامت پيشم کم نمي شد و اين جاي تعجب داشت. دوستت داشتم، خيلي زياد... عاشقت بودم.
.
.
.
داشتم عشقي رو تجربه ميکردم که براي يکي از طرفين هدفمند بود و به محض رسيدن به اون هدف، ديگه به شدت سابق ارزش پيگيري نداشت و من، من داشتم عشق رو تجربه مي کردم بدون داشتن هيچ هدفي.


پ.ن: فکر مي کنم نوشته خوبي نشد. موقع نوشتنش ترمزهاي زيادي جلوي نوشتن رو مي گرفت از ترس قضاوت شدن و ربط دادن اين داستان خيالي به خود نويسنده و مرتبطينش.
پ.ن: آهنگ پست قبل و اين آهنگ،هردو مکمل احساس اين نوشته اند.

یک شعر به ادامه مطلب اضافه شد


مهرداد مرادپور-نگاه

زبانم رانمی فهمي ُنگاهم را نمی بينی
ز اشکم بخبر ماندی وآهم را نميبينی
سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد
سيه چشما مگر طرز نگاهم را نمي بينی؟
سيه مژگان من موی سپيدم رانگاهی کن
سپيد اندام من روز سياهم را نميبينی؟
پريشانم دل مرگ آشيانم رانمی جويی
پشيمانم نگاه عذر خواهم رانمی بينی
گناهم چيست؟جز عشق تو؟
روی از من چه می پوشی؟
مگر ای ماه چشم بيگناهم را نمی بينی؟
شعر از زنده يادمهدی سهيلی
اینک دانلود

شعری با دستکاری دو کلمه در آن!!!! از اینجا

تو را دوست میدارم


تو را به جای همه مردانی! که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه مردانی! که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

پل الوار