


يه مهموني زنونه ست. دوستهاي دبيرستان. همشون وبلاگ رو مي خونن. دور ميز ناهار نشستيم. پرسشگر نگاهم ميکنه و ميگه چه خبر؟ به عادت اين چند وقت صدام ميلرزه ولي همزمان چشمهام هم مرطوب ميشه. ميگه: مي خواي در موردش حرف بزني؟ با سر اشاره ميکنم که بعدا. اصرار نمي کنه. ميگه فرناز تو بگو بذار ويولت بشنوه مشکلت رو اون تجربه اش بيشتره...
ميرم توالت. توالت فرنگي سيارم رو آوردم. براي بلند شدن جا دست ندارم که ازش کمک بگيرم در ضمن توالت هم ميچسبه به بدنم و باهام بلند ميشه!! به هر بدبختي شده بلند ميشم ولي اين همه تقلا خسته ام کرده در ضمن توالت دربسته گرمه خيلي گرم و همه اين عوامل سبب بي حال شدنم ميشه و فقط مي تونم لباس زير رو بکشم بالا. شلوار از باسنم بالا نمياد و گير مي کنه. از پشت در يکي از بچه ها صدا ميکنه.
- ويلي کمک مي خواي؟
- آره لطفا. بيا تو.
وقتي وارد ميشه با خجالت مي گم
- شلوار رو نمي تونم بکشم بالا.
- خيلي خب. دستهات رو بذار رو شونه من که تعادلت حفظ شه من برات مي کشم بالا.
با تقلاي زياد شلوار رو ميکشه بالا.
- نفست رو بده تو. دگمه اش رو ببندم. دخترمجبوري شلوار به اين تنگي بپوشي؟
از شدت خنده ضعف کردم. اون يکي ها رو هم صدا مي کنيم که کمک کنن از توالت بيام بيرون و بشينم رو واکر. بدجنس ميگه.
- بچه ها! خانم سايزش 44 ه انوقت شلوار سايز 36 پاش ميکنه!!! خب دست از شيکي بردار خانم ،شلوار سايز خودت بپوش که با بدبختي نکشيش بالا.!!!
نمیدونم چرا یه خانم پیدا نشده یه چنین آهنگ لطیفی رو برای آقا بخونه که بشه ازش استفاده کرد. یعنی هیچ نرینه ایی در طول سالها پیدا نشده که ارزش آهنگ خوندن براش رو داشته باشه؟و یک زن با احساس که جاری کنه تمام حسهاش توی شعر و خوندن... حالا منم مجبورم این آهنگ رو استفاده کنم با یه فرق کوچولو برای بیان احساسم که جای اسم "لیلا" تصور کنید اسم یه معشوق مذکر رو و یک حس سرشاراز دوست داشتن و طالب بودن...
محسن نامجو