


الان پاريسم. فرداي روز رسيدنم با هواپيما اومدم پاريس. هنوز هيچي نشده مثل چي! از اومدنم به اروپا پشيمون شدم. فکر مي کنم حتي يک لحظه هم استرسها و ترافيک و اعصاب خوردي ايران رو نمي تونم با سکوت و آرامش و رخوت اينجا عوض کنم.
تو ايران هر لحظه ات زندگي جريان داره و مرتب بهت يادآوري ميشه زنده ايي و بابت اين زنده بودنت بايد مبارزه کني.
اينجا هيچ چيز براي نگراني وجود نداره هيچ چيزي نيست که حرصت بده. زبون باز نکرده براي کمک کردن بهت آماده اند ولي بدون هيچ احساسي و عين يک آدم ماشيني و برحسب وظیفه... برخلاف ايران که حتي نفرتشون هم پر از حسه و احساس ميشه.
من آدم حادثه هام. عادت کردم به انتظار کشيدن براي يک اتفاق.پر از حسم چه خوب چه بد اينجا همه چيز بي احساسه و دوستش ندارم.من متعلق به اينجا نيستم.دلم مي خواد همين امروز برگردم.
امیدم دلم برات تنگه کاشکی اینجا بودی