


امشب 9 آذر 88 ته. خوابم نمیبره و به تصمیمم فکر می کنم.امشب یه شب متفاوته دوباره بالغ شدم. تو زایش خودم حضور دارم و تمام درد و نفس حبس شدنهاش رو حس می کنم. تو درونم فریاد میزنم ،ضجه. باید پاره ایی از تنم رو از خودم جدا کنم. درد داره و ترس. تنهام و توی تنهایی خودم باید از پس همه چیز بر بیام. اگه بتونم اینکار رو بکنم و از خودم جداش کنم دیگه مال من نیست مال خودشه .
بعد تلفنت مرمرجان، گریه کردم. حتی موقعی که باهات حرف میزدم بغض داشتم و سعی می کردم کوتاه کوتاه جواب بدم که لرزش صدام لوم نده ...حتی الانم گریه می کنم. بچه شدم نه؟ شاید خداحافظی با یک خصلت بچه گانه سخت باشه؟ اینکه بخوای از چیزی که تمام و کمال مال خودته بگذری و اخلاص!!! کنی.خانم شدم بزرگ شدم بالغ شدم.
.
.
.
این عشق اسمانی که نه مادیات درش دخیله و نه خواهشهای نفسانی، تصمیم و از خود گذشتگی آسمانی هم می خواد. تو قید و بند زمینی نباید محصور بشه ....تصمیم گرفتم. روی کمکم حساب کن. نمیگذارم ببازی.
حتی الان هم که به نداشتنت فکر می کنم با همه اوهون تلپ هایی که داشتم و منم منم هام و دماغ بالا گرفتنها و تز صادر کردنهام، اعتراف میکنم که گریه ام می گیره و می ترسم از روزهایی که قراره حضور نداشته باشی هرچند که به تنهایی عادت داشته باشم و بلد باشم چطور باهاش کنار بیام.... تنهام با وجود تمام شلوغی بظاهر درو و برم.
نمیدونم چرا حتی وقتی نوشته خودم رو هم می خونم، گریه می کنم.
برای نابخشوده عزیز: می دونم گفته بودم نوشته ات رو امروز میذارم.ببخشید اورژانسی شد.نوشته شما بی حرف پیش برای فردا
.
یعنی برای آپلود آهنگ با این سرعت کوفتی اینترنت از صبح رسما....
رامش- رودخونه ها