نا بخشوده

لازم به تذکره که اين نوشته رو شخصي نوشته که طرف به ظاهر نامَرد يک ماجراي عشقيه و شخص تَرک کننده. و دلايلش رو براي شکستن يک قلب و خارج شدن از يک رابطه عشقي نوشته.
لطفا جواب سئوالها در کامنتها رو خودت بده.
در ضمن با توجه به نوشته ات فکر کنم خانمي درسته؟ اگه آره دست مريزاد بابا(البته شوخي بودا)
یک سئوال برای من پیش اوده. اگه دلایلت برای جدایی از نظر خودت کاملا منطقی و بجا بوده چرا حتی برای انتخاب اسم مستعارت "نابخشوده""unforgiven" رو انتخاب کردی؟ با قضیه کنار نیومدی؟
تذکر: بچه هایی که قصد دارن کامنت خصوصی بذارن، حتما حتما باید تیک " پیام خصوصی" رو فشار بدن وگرنه کامنت میره تو دید عموم.

عشق! واقعا وجود داره؟
دلم ميخواست کشف کنم چيزي به اسم عشق رو. چيزي که دست هات رو ميرسونه به ماه در حالي که پاهات روي زمينن!
روز اول چشم هاش اونقدر باهام حرف زدن که دلم نمي خواست ازشون دل بکنم. اونقدر نگاهش پاک بود که مي ترسيدم لياقت نداشته باشم نگاهشون کنم.
از بخت بدت از هر چيزي خودتو منع کني فقط عطشت بيشتر ميشه! چشم هامو مي بستم که چشم هاشو توي ذهنم ببينم.
لحنش مهربون بود اما معلوم بود که يه فاصله اي وجود داره. بين خودم و خودش. دلم ميخواست اين فاصله ي لعنتي رو وردارم. يادمه سري اول که نشسته بوديم تمام سعي خودم رو کردم، تمام لوندي و هرچيزي که بلد بودم رو بکار بردم و تنها چيزي که بدستم اومد اين بود که اون هم به چشم هام نگاه کرد. اون لحظه ميخواستم بميرم تا اون نگاه آخرين نگاهي باشه که توي عمرم ديدم. بعد از روز ها تلاش براي کسب رضايتش داشتم از اين يوسف دست نيافتني نا اميد مي شدم که يه روز بهم گفتم در حد خودت دوستت دارم. گفتم اميدوارم لياقت داشته باشم، اميدوارم لياقته اين که دوستت داشته باشم رو داشته باشم. زندگيم عوض شده بود. هم من و هم اون براي اولين بار قلب هامون رو قسمت کرده بوديم. صيح ها وقتي چشم هام رو باز مي کردم احساس مي کردم زنده ام! حسي بود که سال هاي بي عشقي و کنج خونه بودن باعث شده بود طعمش از يادم بره.
اون لحظه نمي دونستم زمان با من چه ميکنه! عشق شروع شده بود. محبت هاي بي دريغ. مسته مست بوديم از شراب عشق اونقدر مست که وقتيکه همديگه رو ميشناختيم و تفاوت نظر هامون رو ميديدم به روي خودمون نمي آورديم.(ويولت:اينجاست که ميگن عشق کور و کَره)
داشتم کم کم تغيير مي کردم، مي شدم اون کسي که ما بين حرف هاش به زبون مي آورد و من بدون اين که فکر کنم تغيير مي کردم. مي دونستم تغيير تا يه حدي بايد وجود داشته باشه، به خودم که اومدم ديدم حالم از اين شخصيت جديدم به هم ميخوره. کسي که از خودش اراده نداره. سالها عقايدم به کجا رفته بودن؟ وقتي خودم رو توي آيينه نگاه مي کردم ديگه اين من جديد رو نميشناختمش! با خودم کلنجار مي رفتم که بايد خوده اوني که من دوست دارم رو هم دوست داشته باشه! آخه من کي بودم؟ يه آدم تنها که مثل جزامي ها از همه ي اون آدم هايي که دنبال رابطه مي گردن فرار مي کنه! آدمي که بيشترين حرفش با کسي که تازه باهاش آشنا شده "سلام" هست. آدمي که حتي يک نفر رو جلوش بکُشن هم عکس العملي نشون نميده!
احساس کردم غمگين شده،
- تورا چه شده؟
- حس مي کنم اونقدري که من تورو ميخوام، تو منو نميخواي. احساس مي کنم ديگه دارم کم کم تموم ميشم اما اصلا به چشم تو نمياد... احساس مي کنم احساسي که اوايل داشتي رو ديگه نداري.
نمي تونستم بهش بگم اين به خاطره اينه که الان تو هم به من علاقه داري. و اين به خاطره اينه که علاقه ات داره روز به روز زياد تر ميشه. نمي تونستم بگم من الان از خودم حالم به هم ميخوره. من اون آدمي نيستم که تو ديديش. فقط نمي تونستم بگم! چون مي ترسيدم قلبش بشکنه، مي ترسيدم غرورش بشکنه. مي ترسيدم فکر کنه دارم بهونه ميارم. خسته بودم، خسته و شکسته.
نه در رفتن حرکت بود و نه در ماندن سکوني، شاخه ها را از ريشه جدايي نبود... (احمد شاملو)
روي تک تک رفتار هام حساس شده بود، به روي خودش نمياورد چون دوستم داشت اما ميديدم وقتي داره ريز ريز مثل دونه هاي تسبيح با هر حرکت ميريزه پايين.
تا جايي که ميتونستم محبت مي کردم اما کم کم محبته من به هيچ چشمي نيومد.
کم تر از قبل مي تونستم حسش کنم .من به دست آورده بودمش، مشکل چي بود؟ چرا بي حس شده بودم؟ اون همون چيزي بود که ميخواستم. هم من رو ميخواست و هم من اون رو ميخواستم. دلم ميخواست برگردم به همون دورانه بي عشقي. دلم ميخواست دوباره تنها بودن رو حس مي کردم. شايد اگر فرصتي مي داد تا با تنهايي هام خداحافظي کنم احساس نمي کردم که به دو تا تيکه تبديل شدم.


کم کم داشتم مي ترسيدم ازاين که اين محبت ها از ظرفيت من خارج بشن. محبتش به حدي زياد شده بود که حاضر بود فقط من باشم. براش فرقي نمي کرد که سره خودش چه بلايي بياد. چه اشک هايي که فرو خوردم و چه شب هايي که بيدار بودم اما نمي دونستم با اين همه عشق بايد چيکار کنم؟ با خودم بايد چيکار کنم؟ با اين همه فرق، با اين که چه آينده اي توي اين رابطه مي تونم ببينم؟ چه روز هايي که تمام وجودم درد مي گرفت اونقدر خودمو مجبور مي کردم تا دستم به تلفن نره و سعي مي کردم کاري کنم که کم کم فراموشم کنه يا شايد احساساتش يه کم کمتر بشن. چقدر زجر کشيدم تا اون هم يک کم متوجه بشه، با گوشه و کنايه "من اون آدمي از خودم رو دوست دارم که قبل از اين که با تو آشنا بشه بودم." "من از اين همه تغيير بدم مياد. " دلم براي دوران تنهاييم تنگ شده."
کم کم فهميدم که واقعا براش فرق نداره که من کي باشم! فقط ميخواد که من باشم! نميخواست اوني که من بودم رو هم بشناسه! چطور ميشه براش مهم نباشه من کي باشم؟ به اين چي ميگن؟
من نميخواستم به عشق تظاهر کنم، به عشق خيلي زياد... من خودم عاشق بودم اما نمي تونستم تظاهر کنم همونقدري که اون من رو دوست داره من هم دوستش دارم. فکر نمي کردم بشه براي عشق حد هم گذاشت! تازه داشتم مي فهميدم که واقعا حد توي عشق چيه؟
دوستش داشتم، معلومه که دوستش داشتم.
يک قسمت از وجودم مي گفت برو و قسمت ديگه مي گفت صبر کن! نمي دونستم چطور دل بکنم و چطور کاري کنم که قلب پاکش رو نشکنم. و چشم هام همون چشم هايي بود که يه نگاه تلخ داشت.
از نگاه هاش فرار مي کردم. برگشته بودم سره خونه ي اولم، کنج ديوار! فقط اينبار وزني معادل وزن ديوار ها روي شونه هام بودن.
اينبار اون زنگ زد؛
-مزاحمت که نشدم؟
-نه مراحمي!
-من ديگه اين ترحم رو نمي خوام! حالم از خودم به هم ميخوره. مي دونم تا فردا هم اسم من يادت نمياد اما اگه يه روزي خواستي يه رابطه مثل اولامون داشته باشيم بدون من هميشه به يادتم و عشقم هيچ وقت از بين نمي ره.
چشم هام رو به سقف دوختم تا اشک هام سرازير نشن و گفتم
اين راه براي جفتمون بهترين راهه.
دو تا نفس عميق کشيدم و دوباره به سقف نگاه کردم تا بغضم نترکه! اما اون نتونست تاب بياره. بغضش ترکيد. يه مرد داشت به خاطره اين که من براش مُردم گريه مي کرد. اون لحظه من کاملا مُردم. روحم پيشش بود و اون رو در آغوش گرفته بود.
به خودم مي گفتم چرا دوباره تلاش نمي کني؟ چرا دوباره پا نميشي؟
نه ديگه نفسي برام مونده بود و نه جوني، هنوزم که هنوزه لبخندي روي لبمه که با چسب نواري نگهش داشتم به خاطر شکستن يه قلب...

عاشق که شدم/ دنيا يه بادکنک بزرگ قرمز شد و رفت هوا / انقدر بالا و بالاتر رفت / که به خورشيد چسبيد و ترکيد / حالا مواظبم دفعه ي بعد که عاشق شدم / يه نخ به سر دنيا ببندم... / که خيلي بالا نره / آخه، مي ترسماين بارهم، يا گمش کنم يا بترکه ...
(فالکو)
کوروس-بهش بگو

لینک دانلود